!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

ننوشته‌های ابدی و خداحافظ

يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۵:۱۶ ب.ظ

سلام

دلم می‌خواست از سفر تبریز بنویسم. سفری که مربوط میشه به دقیقا سه ماه پیش. از روز اولش داشتم می‌نوشتم ولی خب توفیق حاصل نشد یه پست از توش دربیارم. سه تا سفرنامه نوشتم با سه حال متفاوت. و البته همش تا روز دوم. الان که خواستم کاملشون کنم، دیدم نه بقیه‌شو زیاد یادم میاد، نه حال من حال اون سه تا سفرنامه‌س. (یا شاید سه تا سفر!) اون چهار پنج روز تبریز که که چهل و هشت ساعتش تو مسیر گذشت، سفر خیلی مهمی بود. پر از لحظه‌های خوب، بد و زشت. یه نفر همچنان تو ذهنم داره میگه که تو باید اون پستو بذاری اینجا ثبت بشه. ولی خب سخته دیگه قبول کن. باید همون موقع نوشت و اگر نشد دیگه نشد دیگه.

بیخیال. خودتون چطورین؟ من که خوبم. فقط یه کم درباره ننوشتن از قشم و تبریز عذاب وجدان دارم که خب کم‌کم یادم میره. (راست چه عنوانی گذاشتما. دمم گرم) ولی اگه بخوام هی بچسبم به اینا و تا خواستم بنویسم بگم اول اون، اول اون، خب قاعدتا دیگه هیچ وقت نمی‌تونم هیچی بنویسم. جمع کنین اصن بابا. پشت سر نیست فضایی زنده.

وای هی حاشیه میرم. روم نمیشه بگم... ای بابا ای بابا. یه کم هنوز مرددم که آیا کار درستی کردم یا نه. به خاطر همینم یه ماه و خورده‌ای صبر کردم. ولی خب دیگه. زندگی که صبر نمیکنه تا تو ببینی چی درسته چی غلط.

وای چقد تعلیق... چقد هیجان...

نترسین بابا ازدواج نکردم. :)

فقط خواستم بگم زین پس اینجام. خوشحال میشم تشریف بیارین. (=من میدونم با شما اگه تشریف نیارین.)

این عکس هم صرفا برای خالی نبودن عریضه. ایل‌گلی و دو اسکل خیییلی خوشحال...

و این گونه پرونده تبریز را برای خودش ماست‌مالی می‌کند...

بدرود!

  • موافقین ۴ مخالفین ۱
  • ۹۸/۰۹/۱۰
  • ۴۶۴ نمایش
  • سارا

نظرات (۶)

واقعا سفر تنها تسکینی هست برای فراموشی و کمک میکنه به تکامل زندگی 

بیشتر از هر چیز سفر با دوستان لذت بخشه 

خاطراتی که هرگز فراموش نمیشه

شعور اجتماعی 

مبحث مهمهیه که اعتقاد دارم در سفر و قرار گرفتن در اجتماع بدست میاد 

پیشنهاد میکنم مقاله زیر رو بخونید

https://karlib.com/blog/social-support/

 

وبلاگت عالی بود خیلی ممنون که این همه حس خوب منتقل کرد افکارت ازاد و نوشته هایت دوست داشتنی ناراحتم... الان توی مود خیلی غمگینی بودم و تونستی خوشحالم کنی و دوباره برگشتم سر مود غمگین چون فهمیدم اخر پیام وبلاگت هم خوندم... شاد باشی... همیشه و همه جا.. خیلی ممنون

خیلی خوشحال شدم بلاخره بلاگ شخصی خودتون رو راه اندازی کردید. به امید موفقیت روز افزون

پیروز و سربلند باشید

 

پاسخ:
خیلی ممنون از لطفتون😊

بمونه لطفا

حداقل اگه توش نمینویسی بذار همینجوری بمونه

پاسخ:
نمی‌دونم... آخه می‌دونی یه کم چرت و پرت توش زیاده
که ویرایشش وقت و حوصله میخواد!

اینجا میمونه که؟

پاسخ:
نمیدونم
هنوز دارم فکر میکنم :))

جیغ و رقص و هورااااااا💃💃💃💃💃😃😃😃

ایول به تو دختررررر

تشریف میارم الان :)

پاسخ:
بیار بیار😍😍😍
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی