در باب دلخوری
- تو زیادی حساسی!
استاد گویندگیم میگفت. یادم نیست چی کار کرده بودم جلوش. ولی چند بار اینو گفت. و البته که هر چزی که اون میگفت درست بود.
تو اون جهنم سیزده سالگی که تازه فهمیده بودم راهنمایی از چیزی که فکر میکردم خیلی هولناکتره، کلاس گویندگی مثل یه موهبت بود. تنها جایی بود که میتونستم کاری که دوست دارم انجام بدم و تشویقم کنن. استاده خیلی ازم تعریف میکرد. خیلی آدم خوبی بود. هر حرفی که میزد درست بود. حتی اگه حرف اشتباهی بود. بالاخره از زبون اون در اومده بود دیگه.
قبلا هم بهم گفته بودن که حساسم ولی اهمیت نداده بودم. اصلا یادم نیست کی گفته بود. ولی حالا که اون گفته بود، تصمیم گرفتم دختر معقولی باشم و خودمو تغییر بدم. از اون موقع قرار شد که هر وقت کسی مسخرم کرد بخندم و چیزی نگم. یا اگه بهم بی محلی کرد یه جوری نشون بدم که انگار من بالاتر از اینم که به محل نذاشتن تو ناراحت بشم. یا اگه دیگه خیلی دلخور شدم، پشت سر طرف بهش فحش بدم یا کاری کنم که بقیه بهش فحش بدن. مگر این که دیگه خیییلی طرف شورشو در آورد.
تا یه جایی موفق بودم. ناراحتیمو نشون نمیدادم و بقیه هم میگفتن ایول چه دختر باجنبه ای.
تو دلم آتیش به پا بود و هی میگفتم: بچهس. نمیفهمه. یه چیزی میگه. تو که نباید ناراحت بشی. حساس نباش.
دلم شکسته بود و احساس میکردم منو ندیدن. میگفتم: واقعا برات مهمه که اینا تو رو ببینن؟ اصلا اینا کی ان؟ تو که نباید به خاطر رفتار خام این بچه ها ناراحت بشی.
قرار بود اونقد برم بالا که اصلا این چیزا رو نبینم. ولی فقط موفق شدم که بقیه رو بکشونم پایین... به هر حال باجنبه شده بودم!
*
- فقط سه سال مونده. سه سال دیگه همدیگه رو تحمل میکنیم، بعدم میرم دانشگاه و دو تاییمون از شر هم راحت میشیم. تو این مدت تو کاری به کارم نداشته باش، منم کاری به کارت...
کلاس دهم بودم اینجا. داشتم گریه میکردم و لابلای هق هقم این حرفا رو میزدم که مامانم خندید و گفت: چی میگی دیوونه؟!
تا اون لحظه فکر نکرده بودم که حرفام چقدر میتونه مسخره باشه. معمولا چیزایی که ماه ها تو اتاقت برای خودت بافتی به نظرت خیلی جالب و مهم میان اما تا وقتی بیانشون نکردی به ژرفای سطحی بودنشون پی نمیبری!
یادمه اون موقع در حالی که بعد از دعاهای بی فایده به درگاه خدا که منو بکشه (اینو از یه فیلم یاد گرفته بودم. روشی برا بندگان مخلص خدا که نمیخواد خودشونو خلاص کنن. نمیدونم چرا تو فیلم خیلی زود جواب داد :) تصمیم گرفته بودم برای آینده برنامه ریزی کنم. داشتم فکر میکردم مشکلات من با مامانم که اونقد بزرگه که حل کردنش غیر ممکنه. پس بهتره این چند سال نحسو هر جوری شده بگذرونم و خیلی به فکر کیفیتش نباشم تا وقتی که برم تهران (چه اطمینانی هم داشتم که میرم تهران) و در بهشت برین خودم زندگی کنم!
منتها مسئله این بود که وقتی مامانم بالاخره کشوندم بیرون و مجبورم کرد که حرف بزنم، هر چی تلاش کردم نتونستم بیان کنم که مشکلاتمون چرا اینقد بزرگه. در واقع اصلا نفهمیدم مشکلاتمون چیه. واقعیتش اینه که اصلا مشکلی نبود! یعنی یکی دو تا بود ولی خب در حدی بود که... :)
من نتونسته بودم حساس نباشم. حساستر از همیشه بودم. اما با این فرق که به جای بیان دلخوری هام، اونا رو میبردم تو اتاقم و عین گل رس باهاشون سرگرم میشدم. اونقد به شکلای عجیب درشون میاوردم که یه تیکه چیز بی ارزش تبدیل به یه اثر هنری خیلی مهم میشد. اونقد هنرمندانه میساختمش که میخواستم همیشه جلوی چشمم باشه. اما بعد، یه بار که مامانم بالاخره ازم حرف کشید، متوجه شدم که اون آثار زیبا که انگار بهم قدرت میدادن، بیرون از محدوده ذهن من، فقط یه مشت خاکن. همین... همین!
دلخوری ها بیان نمیشدن. تو سرم میموندن، هی بزرگتر و بزرگتر میشدن، بقیه رو کنار میزدن و کم کم تمام هوش و حواسمو درگیر میکردن. چه احمقانه.
دیدم که نه. آدم باید حرف بزنه. باید ناراحتیاشو بگه. ببین بقیه هم میگن! تو هم بگو. سارا بگو. تو رو خدا آدم باش. نرمال. قشنگ. بگو.
قرار شد که بگم. ولی بلد نبودم. نمیتونستم عین بچه آدم حرفمو بزنم. دوست داشتم اخم کنم و قهر کنم و محل نذارم تا اون طرف خودش بیاد بگه چته. احساس میکردم در غیر این صورت حتما آدم ضعیف و محتاج و نازک نارنجی و .... نمیدونم دیگه همه اینا! یی به نظر میام. روش سختی بود. تازه در خیلی از مواردم طرف اصلا تغییر رفتار منو نمیفهمید. چون من در حالت معمولی هم خیلی اهل بگو بخند و اینا نیستم. :/
البته یه چیز خیلی مهم هم اینه که قبل از بیان ناراحتیمون، سعی کنیم بفهمیم حس واقعیمون چیه. آیا واقعا میخوایم مشکلمون حل بشه و رابطه یه پله مستحکم تر بشه، یا میخوایم خیلی شیک و مجلسی زهرمونو بریزیم؟ میخوایم حال خودمونو بهتر کنیم یا حال طرفو بدتر؟ میخوایم رفتار بد طرفو یادآوری کنیم یا جبران؟!
یه معلم داشتیم که وقتی میگن نفرت انگیز قیافه اون میاد تو ذهنم. اصلا قبل از اون هیچ وقت احساس نکرده بودم که از کسی متنفرم. خب آدم یه لحظه شاید حس کنه ولی کم کم یادش میره. قبل از اون هرگز پیش نیومده بود که احساس کنم از سلول سلول وجود کسی حالم به هم میخوره. حالا چی بهم گفته بود؟ داستان رفتار وحشتناکش که طولانیه. ولی وقتی ضربه آخرو زد که با پررویی عوض عذرخواهی به خاطر کارای زشتش برگشت گفت: تو خیلی مغروری. یه روزی چوب این غرورتو میخوری. و اون روز، یه دعایی هم برای پدر خدابیامرز من بکن.
البته اینو در جواب حرف من گفت که گفتم شما خودتونو خیلی بالاتر از دانش آموزا میبینین :) وای این حرفو که زد میخواستم بگم همین که تا حالا هر چی فحش بلد بودم ( شامل عوضی، بی تربیت، بی شعور و کله پوک :)) نثار خودت و خونواده نفرت انگیزت نکردم باید بری خدا رو شکر کنی. ولی نگفتم. سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم و یه حرفی بزنم که همه چی رو درست کنه. گفتم ببینید من واقعا اون روز قصد نداشتم که .... رفت. میفهمی؟ جا گذاشت رفت!
خب این آدم خیلی ژست میگرفت که به خاطر خودت میگم و میخوام عیباتو بدونی و اینا... ولی تو چشماش هیچ اثری از محبت و خیرخواهی نمیدیدم. وای خدایا تمام چیزای بد دنیا تو چشماش بود. یادش که میفتم حالم بد میشه. هر شب بیست و یک بار آرزو میکنم به جایی برسه که مریض شه تیکه تیکه شه پودر شه ذوب شه ولی نمیره. پودر شه ذوب شه ولی نمیره. پودر شه ذوب شه ولی نمیره. فقط به خاطر همین: یه روزی چوب این غرورتو میخوری. به نظر خیلی جمله دردناکی نمیاد نه؟ ولی از زبون اون بیان شده بود!
حالا یه روز دیگه، سر کلاس دینی، داشتم خیلی جدی با خانم بحث میکردم، که یهو برگشت گفت: تو چرا اینطوری حرف میزنی؟ جا خوردم. گفت: یه کلمه رو صد بار پیچ و تابش میدی، اینقد ناز و عشوه میای که چی؟ همیشه هم همینطور هستی حواسم بهت بوده. حجاب که فقط این روسری نیست گیر دادن به این... عفاف هم باید بشه. اینطوری که تو حرف میزنی، لابد هر دفعه میری تو یه سوپری خرید کنی، هفت هشت تا پسر دنبال سرت راه میفتن!
قلبم داشت تند میزد و لبامو محکم رو هم فشار میدادم. اما نه از عصبانیت... داشتم سعی میکردم خندمو پنهان کنم! وقتی حالتم بالاخره کاملا جدی شد، یکی از بچه ها برگشت گفت: سارا جدی میشود... و در همون لحظه من نیشم باز شد و زدم زیر خنده! بقیه هم خندیدن. خانمم خندید گمونم. میخواستم بهش بفهمونم که حق نداره با من اینطوری حرف بزنه. ولی خراب شد! جلسه بعدشم خیلی سعی کردم حرف نزنم و خیلی عبوس بشینم یه گوشه. ولی واقعا نتونستم! حرفش ناراحتم نکرده بود.
خب قاعدتا نظر من با نظر خانم دینی مون فرق میکرد. اما چون از نیتش خبر داشتم واقعا حس بدی بهم نداد. با این که معلم دینی بود اما میدونستم که بی سواد و عقده ای و روانی نیست. حتی از بقیه معلمامونم باسوادتر و پخته تر بود. مطمئن بودم فقط بر حسب وظیفه و دلسوزی این حرفو زده. درسته خیلی بد بیان کرد ولی همچین بی راهم نمیگفت. ضربهش اونقد کاری بود که باعث شد واقعا برم یه خورده رو حرف زدم کار کنم! بابامم همیشه میگفت محکم حرف نمیزنم و پس فردا که رفتم تو جامعه به مشکل برمیخورم و اینا. ولی هیچ وقت حرفش اینقد روم تاثیر نذاشته بود!
بگذریم که بعد از اون، همه بچه های خیرخواه کلاس هم میخواستن کمکم کنن که درست حرف بزنم. :/ مثلا من داشتم حرص میخوردم و تذکر میدادم که وسایلتو باید از وسط کلاس جمع کنی، یهو برمیگشت میگفت: وااای سارا! دوباره نازدار شد!
خلاصه که بعد از کلی فکر کردن به ناراحت شونده و ناراحت کننده و نفس ناراحتی، تونستم به یه چیزایی برسم. البته هر دفعه که میخوام همچین چیزی رو بگم واقعا درد زیادی رو تحمل میکنم. چون معمولا میتونم عکس العمل طرف مقابلو پیش بینی کنم: با چشمهای گرد زل زده به من و اصلا نمیفهمه کجای رفتارش بد بوده و من دقیقا چرا ناراحت شدم! این توضیح دادنه همیشه خیلی سخت بود.اما بالاخره تلاش خودمو کردم که عین بچه آدم حرفمو بزنم و نترسم. چیزای خوبی یاد گرفتم. خب میدونین وقتی ارتباط یه جوریه که نمیتونی ناراحتیاتو بیان کنی، یعنی یا تو، یا اون، یا رابطه یه مشکلی داره که باید یه فکری به حال یکیش کرد. شاید حتی واقعا نتونی حرف دوستتو بفهمی، اما بعضی جاها هم کمی کوتاه اومدن هیچ ضرری نداره. یکی از خوشگلترین قسمتای دوستی، قوانینیه که دو تا دوست به احترام همدیگه رعایتش میکنن. چیزایی که شاید از نظر خودشون بی معنی باشه، اما بهشش پایبندن. به خاطر احترامی که برای تفاوتها قائلن.
اما... اما... واقعیت اینه که باید قبول کنیم که همیشه نمیشه گفت. واقعا همیشه نمیشه. یه موانعی وجود داره. خب قاعدتا اولیش اینه که بهت بگن بی جنبه و دیگه دوستت نداشته باشن پس هیچی نمیگی. ولی این فقط یکیشه. دربارش هم زیاد حرف میزنن روانشناسا. اما حالتای دیگه ای هم داره.
دسته اول حرص درار ترین آدمها میباشن که به نظرم کلا باید بذاریمشون کنار. نمیدونم آدمای اینطوری اورکانفیدنس دیدین یا نه. هر دفعه رفتار بدشونو یادآوری میکنی برمیگردن میگن: ببین این سبک منه. این مدل منه. (میخوای بخواه. نمیخوای نخواه.) مثلا ممکنه سبکش این باشه که هر روز بهت یادآوری کنه که لباسات خیلی ضایعن. یا جلوی جمع حرفای خصوصی تو رو بیان کنه. (رکه :/) یا مثلا سبکش اینه که فقط تو ناراحتیاش یاد تو بیفته. سبکش اینه که همه علایقتو مسخره کنه. هیچی نمیتونی بگی چون بالاخره اون که نمیتونه به خاطر تو نقش بازی کنه. اون باید خودش باشه. بله خب ما هم به سبک ایشون احترام میذاریم و خیلی نرم دور میشیم.
به درک!
خب. حالا بریم تو مدرسه. کلاس ما دو دسته است. ما چهار-پنج نفر که کنار هم میشینیم و مثل بچه های دبیرستان خیلی معمولی درس میخونیم و کار میکنیم و اینا. و دسته دوم اون هشت نفر که به شکل وحشتناکی بی ادب و اکثرا تنبل و بی انگیزه میباشند. ببخشید که اینطوری میگما! توی این دو سال خیلی سعی کردم که ویژگی های مثبت دسته دوم رو هم ببینم. ولی متاسفانه ویژگی های بارزشون همیناس. کلا تو هنرستان اکثریت بچه ها اینطورین. :(
بله... ما سه تا گروه مدرسه ای تو تلگرام داریم. یکیش ما چهارتاییم. یکیش تقریبا همه بچه ها. یکی هم همه یچه ها به اضافه چند تا از معلما. یه بار در حالی که داشتم همزمان صد تا کار میکردم و کلی سرم شلوغ بود و نمیدونم چرا آنلاین هم بودم! یکی از بچه های ما که به تازگی تلگرام نصب کرده بود، یهو پیام داد که سارا اینا من و ف رو تو اون گروهه عضو کردن. من نمیخوام تو این گروه باشم اینا خیلی حرفای بد میزنن، دوست ندارم مامانم ببینه.
یهو آرتیس بازیم گل کرد و خواستم همزمان با کارای دیگم یه کمکی هم به این دوستمون بکنم! خب من در حالت عادی خیلی فکر میکنم که چی دارم مینویسم. یعنی اصلا یه جور دیوانه وار فکر میکنم که الآن طرف چی برداشت میکنه و یه وقت دوپهلو نباشه و اینا... ولی یه وقتایی هم دیگه وامیدم و هر چی اومد سر زبونم مینویسم. وقتایی که خیلی عجله دارم یا خیلی خیلی ناراحتم اینطوری میشم. رفتم تو گروه نوشتم که خانما شما از این دو نفر اجازه پرسیدین که تو گروه عضوشون کردین؟ یکیشون گفت آره پرسیدیم.
منم یه لحظه موندم که آخه یعنی چی ازش پرسیدن و باز اینطوری میگه؟! به رو نیاوردم و گفت اوکی مرسی. بعد چند دقیقه یکی دیگه اومد گفت ببخشید ساراخانم اول از شما اجازه نگرفتیم. ببخشید شب بود سیبیلاتونو ندیدم. :/ (خوشبختانه تازگیا مودبانه فحش میدن که ما هم بتونیم بفهمیم) منم که اصلا حوصله دعوا نداشتم گفتم نه عزیزم فقط خواستم بدونم اجازه گرفتین یا نه. از دست اون دختره که عضوش کرده بودن عصبانی بودم ولی نمیخواستم به رو بیارم. گفت لابد ما تو پی وی حرف زدیم دیگه تو که تو پی وی ما نیستی. گفتم بله ولی تو پی وی خودم هستم و اون خودش به من اینطوری گفت وگرنه به من چه. باز ادامه داد. منم دیگه قشنگ توضیح دادم که اون خودش اینطوری گفت و خواهش میکنم تمومش کن. اونم گفت درست بگو خب لحنت خوب نبود. خب راست میگفت لحنم بد بود ولی حوصله نداشتم واقعا. هی داشت کشش میداد. حالا این وسط اون دختره هم تو خصوصی هی پیام میداد که ولشون کن محلشون نذار. اینا فهمشون در همین حده! منو تو چه مخمصه ای انداخته اون وقت میگه ولشون کن! :/ یکی دیگه اومد گفت که بس کنین دیگه. ولی اون خیال بس کردن نداشت. هی کنایه میزد و مسخره میکرد: لحن آدم باید درست باشه، آدمایی که کتاب میخونن اینا رو خیلی بیشتر از ماها که کتاب نمیخونیم میدونن. وااای میخواستم خفش کنم! کلا عادتش بود که همیشه منو به خاطر پزی که نداده بودم مسخره میکرد! من اتفاقا همیشه حواسم بود که سخنرانی نکنم که آی بیاین کتاب بخونین فقط خودم مینشستم یه گوشه میخوندم. واقعا رفتاراشون غیرمنصفانه بود!
یا مثلا یه بار یه چیز انگلیسی گوشه نقاشیم نوشته بودم، همین دختره بهم گفت اینو بخون. منم خوندم. یهو با دوستش خندیدن گفتن وااای چه لهجه ای. بعد اینقد اصرار کردن تا این که من در حد ده ثانیه انگلیسی حرف زدم. چند وقت بعدش که رفته بودیم بیرون برا عکاسی، گفتن سارا این توریسته آدرس میخواد بیا بهش بده. منم که تو آدرس خیلی خنگم، گفتم خب فارسیشو بگین ما کجاییم الآن؟! هیشکی هیچی نمیگفت. بنده خدا توریسته هم رفت. حالا دیگه اینو دست گرفته بودن و تا آخر سال میگفتن سارا یادته بلد نبودی آدرس بدی بعد هی میگی من زبان بلدم؟! حالا واقعا آدرس دادن که با یه گو لفت گو رایت ساده هم ممکنه. ولی من موندم که کی جلو اینا پز دادم یا اصلا انگلیسی حرف زدم به جز اون یه بار که خودشون اصرار کردن؟ جلوی این کسایی که همه چی رو مسخره میکنن واقعا میتونی بگی ناراحت شدم؟ :(
واای هی یادم میاد! یه بار مدادشو داده بود بهم بعد گفت سارا مدادم کو؟ گفتم عه همینجا بود وای کجا رفت؟ گم کردن چیزای خودم به اندازه کافی برام عذاب آور بود حالا مداد یکی دیگه رو هم گم کرده بودم. یهو دیدم لهجشو مث من کرده و صداشو نازک کرده و داره میگه: واااای نمیدونم کجااا رفت! و غش غش میخنده. به خودم گفتم منم باید مثل خودشون باشم. پاکن گرونی که طرف خودش کلی با دقت ازش استفاده میکنه رو بی اجازه بردارم، بعد به طرف بگم برو جنازشو از رو میزم وردار و عین خیالم هم نباشه.
همون موقع مدادش پیدا شد. میخواستم پرت کنم تو صورتش. ولی به چند دقیقه بعد که قابل تصور بود فکر کردم و مدادو دادم دستش: مرسی. حتی گمونم لبخندم زدم.
یعنی اون طرف اینقد احمقه که اصلا از خجالت میکشی بخوای از اون ناراحت شی.
حالت بعدی اینه که یه جورایی دلت برای طرف میسوزه. مثلا همون کسی که به من گفت اینا منو تو گروه عضو کردن. اصلا نمیدونم من برا چی خواستم کمکش کنم. به من چه واقعا؟! فرداش بهش گفتم اینا که میگن ازت اجازه پرسیدن پس چی میگی؟ گفت آره اجازه پرسید منم روم نشد بگم نه. گفتم خب اون میگه تشکرم کردی! گفت خب آره دیگه منو عضو کرده بود، باید تشکر میکردم دیگه چی بگم خب؟!
:/
الآن من به این آدم چی بگم؟ واقعا میتونم جفت پا برم تو حلقش که باعث شد من جلو این آدم اینطوری ضایع بشم؟ خیر نمیتونم. چون احساس میکنم ایشون ضعیف تر از این حرفا هستن. یا دوباره روش نمیشه که حتی یه درصد حرف منو قبول کنه، یا گارد میگیره و دعوا میکنه و اصلا بهش برمیخوره، یا هیچی نمیگه و قهر میکنه و باید بری از دلش درآری... لذا آدم ترجیح میده هیچی نگه.
شاید اصلا از سر ناچاری با طرف دوست شدی. اصلا خوشت نمیاد ازش ولی این اجتماع مزخرف که همه رو مجبور میکنه به دوست داشتن تو رو هم مجبور کرده که با نزدیک ترین کسی که میبینی دوست بشی. حالا فرض کن یه کار مسخره ای میکنه. تو بیای اینهمه فکر کنی که چطوری بگم و چیکار کنم و بعد دنبال زمان بگردی و... بعد بهش میگی اونم که اصلا پرت. شروع میکنه به آوردن توجیه های مسخره و عصبانی شدن و... آخرشم یه کاری میکنه که مجبور شی برا تموم شدن قضیه برگردی بگی عزیزم واقعا ببخشید که ناراحتم کردی.
حالا فرض کن این آدم عادتشه که کارای اعصاب خوردکن بکنه. یعنی اصلا به شکل غیر مستقیم (شاید حتی خودشم حس نکنه) قصدش اینه که کرم بریزه. آیا آدم میتونه هر دفعه این پروسه مسخره رو اجرا کنه؟ خیر. این که هیچ رابطه خاصی باهاش نداری، دلیل نمیشه که نتونه شدیدا ناراحتت کنه. حالا اگه بیان کنی یه جور، نکنی هم یه جور. تنها کاری که میتونه بکنه روزشماری برای پایان مدارسه!
چند ماه پیش، یه روز یکی از بچه ها شیرینی آورده بود. زنگ اول چند تا از بچه ها شیرینیشونو نخوردن که بعد از صبحونه بخورن. گفتم بچه ها من میبرم میذارمش تو یخچال که خامه هاش آب نشه، زنگ بعد دوباره میارمش. گفتن نه بذار باشه همینجا. چیزیش نمیشه. حالا نمیدونم چرا اینقد احساس مسئولیت میکردم! شیرینی مال کس دیگه بود، منم سهم خودمو خورده بودم. خلاصه کلی باهاشون بحث کردم که آخه هوا گرمه این تا یک ساعت و نیم دیگه اینجا خراب میشه... اونا هم هی میگفتن میذاری تو یخچال دفتریا ور میدارن میخورن. منم میگفتم نه بابا دیگه اینقدم بیشعور نیستن که. یهو یکیشون گفت: اووو بیخیال دیگه تو هم... هی میخواد بره جلو معلما خودشیرینی کنه.
در این لحظه سراسر پیکر من به شکل یک علامت تعجب بزرگ در اومد و تا سی ثانیه در همون حالت موند. سپس سعی کردم یه چیزی در جوابش بگم ولی واقعا نتونستم. یه نگاهی به بغل دستی هام (که مثلا دوستام بودن) انداختم. مثل همیشه بی تفاوت زل زده بودن به جلو. با عصبانیت از کلاس اومدم بیرون. این نهایت کاری بود که تونستم بکنم! آخه خودشیرینی؟؟ چرا گذاشتن شیرینی توی یخچال باید خودشیرینی جلوی معلما باشه؟ هان؟! بازم اشتباهمو تکرار کردم. اصلا نباید شروع میکردم به بحث کردن با اینا. حالا دیگه چی میتونستم بگم؟ هیچی. مثل همیشه منو با حماقتشون مغلوب کرده بودن و هیچ حرفی نمیتونستم بزنم. از شدت عصبانیت نمیدونستم چی کار میتونم بکنم. خییییلی بد بود.
حالا که قراره همه عقده هامو بنویسم بذار کم نذارم دیگه!
حالت بعدی اینه که اونقد احساس بی ارزشی میکنی که روت نمیشه حرف بزنی. این حالت البته خیلی شایع میباشد و زیاد شنیدیم دربارش. اما چیزی که من فهمیدم اینه که این ویژگی در مواجهه با افراد مختلف به اشکال متفاوتی خودشو نشون میده. بستگی داره به برخورد اون آدما. البته آدمی که تو همچین موقعیتی قرار میگیره قطعا همیشه یه کمی احساس خودکمبینی داره اما این که کجا این احساس بیاد رو و چقدر بیاد رو، بستگی داره به رفتار طرف مقابل.
یه دوستی داشتم که حرف نمیزد. نه این که حرف نزنه! میزد ولی در حد همین چرت و پرتایی که هر روز همه به هم میگیم. کم پیش میومد که حرف درست حسابی باهام بزنه. از اون طرفم خیلی توجهی نداشت که من چی دارم میگم. یه سری جملات داشت که همیشه در جواب تکرار میکرد! خودمو میکشتم که یه عکس العملی به حرفام نشون بده ولی کلا بی تفاوت بود. واااای آدمای بیتفاوت از آدمای بد اخلاقم بدترن. میگفت خوشحالم که با هم دوستیم ولی تو عمل اصلا اینطوری نبود. دیدین بعضی از زنای خونه دار که صبح بلند میشن تلویزیونو روشن میکنن و شروع میکنن به انجام دادن کاراشون؟ اصلا براشون مهم نیس چی داره میگه، ولی دوست دارن روشن باشه و همچین یه وزوزی زیر گوششون بیاد. البته که اگه تلویزیون نباشه اعصابشون خورد میشه ولی خب فقط در همین حد: در حدی که باشه. حس میکردم نگاه اونم به من اینطوریه. من مثل همیشه خیلی جدی به قضیه نگاه میکردم ولی اون خیلی شوخی!
من عادت داشتم، یعنی فکر میکردم روالش اینطوریه که دو تا دوست یادشون باشه از هم تعریف کنن! اون معمولا این مدلی نبود. منم به خودم میگفتم خب همه که نباید طبق الگوی ذهنی تو رفتار کنن. ولی بدیش اینجا بود که برعکس، شده بود منتقد من. روزی سه بار، قبل از غذا: سارا تو اینطوری هستی. سارا تو اونطوری هستی. اونم به صریح ترین شکل ممکن. تو عمرم هیچ کس، هیچ وقت، باهام اینطوری حرف نزده بود! ولی هر دفعه ازش دلخور میشدم، میگفتم حالا من هنوز زیاد نمیشناسمش. شاید حالش خوب نیست امروز! اگه کارشو تکرار کرد به رو میارم. نباید حساس باشم. اون که بیشتر از من میدونه. حرف بد نمیزنه.... واقعا یه بار پشت تلفن به حدی رسید که اگه پیشم بود دندوناشو تو دهنش خورد میکردم. هر چی حرف میزدم اون هیچی نمیگفت. (شاید منتظر بود بگم باز چته و دلخوری جدیدشو مطرح کنه.) حتی دهنشو باز نمیکرد تا به جای همم بگه بله. ولی من چیکار کردم؟ وایسادم تا خدافظی کنه!
حالا فرض کنین هی من هیچی نمیگفتم، هی اون دم به دقیقه میگفت ناراحت شدم یالا عذرخواهی کن! منم از اونجایی که فکر میکردم اون از من بزرگتره و لابد بیشتر میدونه همیشه قبول میکردم و شروع میکردم نازکشی. البته راستشو بگم منم یه چیزی رو دربارش کشف کرده بودم. این که فقط وقتایی به حرفام عکس العمل نشون میده که یه چیزی بگم که ناراحت بشه. یه چند باری برای تست سو استفاده کردم از این کشفم. ولی خب یه کم طول کشید که بفهمم اون عکس العملی که بعد از این حرف نشون میده، اون چیزی که من میخوام نیست...!
خیلی طول نکشید. وقتی بهش گفتم بیا دیگه دوست نباشیم، برگشت گفت چرا؟! فکر نمیکردم اینو بگه. خیال میکردم داره سعی میکنه منو به اینجا برسونه. به خودم گفتم: خب بگو! کی بهتر از الآن؟ ولی باز روم نشد. یه جورایی ازش میترسیدم. یه سری دلایل مسخره به هم بافتم و تحویلش دادم. در واقع از یه جایی به بعد رابطه رو تموم شده میدونستم و فکر میکردم این توجیه خوبیه برای بیان نکردن. میگفتم خب آدم وقتشو برای تعمیر چیزی که قراره دور انداخته بشه صرف نمیکنه. اما الآن همش فکر میکنم چه اشتباهی کردم... باید میگفتم. خب آخرش که فرقی نمیکرد. ولی لااقل میفهمید رفتارش چطوری بوده. اصلا حقش بود که بدونه. حداقلش این بود که دفعه آخری اینقد طلبکارانه ژست ناراحت شدن نمیگرفت واسه من! اون ژست مال من بود ایش! :(
و اما حالت دیگری نیز هست... که این یکی خیلی دردناکه. در این حالت شما میرین به طرف میگین آی پا گذاشتی رو پام. از دستت ناراحتم. اونم میگه عه ببخشین اصن حواسم نبود. فرداش دوباره میبینی پات لگد شد. میری میگه آی رفیق! من از دستت ناراحتم. پام درد میکنه کفشمم کثیف شده. نکن دیگه عه! اون چی میگه؟ میگه وای تو هم که. من اصن حواسم به این چیزا نیس خخ ببخشین. دو روز بعد دوباره میبنی همون کارو کرد و رد شد رفت. میری دنبالش که بگی ولی... نمیگی! بی فایدس. حس میکنی که اون طرف اصلا به حرفی که زدی فکر نکرده و فقط برای این که قضیه رو تموم کنه سریع عذرخواهی میکنه.
حالا چیکار میتونی بکنی؟ نه میتونی دوباره کنار کسی که هی پاتو لگد میکنه راه بری، نه روت میشه دوباره قضیه رو بهش بگی، نه میتونی قهر کنی چون اون طرف اصلا این ورا پیداش نیس که تو بخوای مثلا محلش نذاری.
در این حالت،
فقط باید بشینی کنج اتاقت
و به حال خودت غصه بخوری!
*
آخیش. چقد سبک شدم! :) شما هم حالت دیگه ای تو از عدم توانایی در ابراز دلخوری تو ذهنتون هست؟! یا راه حلی برای این مشکل؟
من امروز بعد از مرور این تجربه هام، سه تا تصمیم گرفتم.
یکی این که کلا یه خورده زندگی رو آسونتر بگیرم!
بعد این که بپذیرم که من این مدلیام. من زودرنجم. با انکار کردن این قرار نیست آدم قویای بشم. شاید اگه رو خودم کار کنم که یه زودرنج منطقی باشم، به نتیجهی بهتری برسم.
و سوم این که یه خورده هم روی نمیدونم عزت نفسه اعتماد به نفسه چیه همین... کار کنم. که یه وقتایی از این ور میزنه بیرون یه وقتایی از اون ور!
*
پ.ن1: واقعا ببخشید که اینقد طولانی و پراکنده و بیربط حرف زدم. ولی الآن خیلی احساس سبکبالی میکنم :)
پ.ن2: الآن دیگه واقعا از هیچ کدوم این آدمایی که گفتم دلخور نیستم. تو میتونی آدما رو درک کنی و دوستشون داشته باشی اما الزاما باهاشون دوست نباشی. اون بچه های کلاسمونم که گفتم واقعا ویژگی های جالبی دارن که بچه های دبیرستان با همه هوششون هیچ وقت نداشتن. خب من با هیچ کدوم اینا دوست نیستم اما یه جورایی با هر کدوم یه رابطه کوچولویی ساختم، در حدی که بتونیم همدیگه رو بهتر بفهمیم. و به این افتخار میکنم! هر چی آدما رو بیشتر میشناسم بیشتر میتونم درکشون کنم.
پ.ن2: در حال حاضر در کل جهان هستی فقط از یک نفر با تمام توانم متنفرم. اصلا هم از نفرتم شرمنده نیستم... راستی میاین هر شب با هم سر ساعت ده، بیست و یک بار براش آرزو کنیم که پودر بشه ذوب بشه ولی نمیره؟ هی میترسم بمیره یهو.
پ.ن3: اگر کلشو خوندین لازم میدونم ازتون تشکر کنم. :)
مرسی بای!
- ۹۷/۰۵/۲۸
- ۱۲۵۸ نمایش