!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

۳۹ مطلب با موضوع «حال‌نوشته ها» ثبت شده است

دیشب که از این همه هیاهو دیگه به ستوه اومده بودم، یه مانتو انداختم رو لباسم و یه شال و زدم بیرون. خوشبختانه نگهبان فضول تو محوطه نبود. چه شب قشنگی... چرا زودتر کشفش نکرده بودم؟ کاج‌های خشک و ناامیدکننده‌ای که روز اول وقتی دیدمشون از خشم حتی نتونستم گریه کنم، تو شب چقدر رمانتیک شده بودن.

نمیخواستم راه برم. جون نداشتم. اونقدر در طول روز راه رفته بودم و فکر کرده بودم و تحلیل کرده بودم و حرف زده بودم، که حالا فقط میخواستم بشینم و نگاه کنم. به آسمون بلند خدا بالای سرم.

نشستم پشت ساختمون خوابگاه. نه به چیزی فکر کردم و نه چیزی خوندم و نه تو ذهنم چیزی نوشتم و نه خیالپردازی کردم. فقط اجازه دادم که باد پاییزی هر چقد دلش میخواد تو ریه‌هام جولون بده. نه که سعی کنم اینطوری بشه. کلا وقتی تلاش میکنی به چیزی فکر نکنی نمیشه. اما این بار انگار یه نیروی جدیدی تو وجودم پیدا شده بود که میتونست با چشمای بسته روی این طناب نازک معلق بمونه. نه تنها میتونست که عمیقا میخواست.

اجازه دادم که افکار پریشونم قبل از تبدیل شدن به کلمه، تو اون هوای رمانتیک رها بشن. شاید سرنوشت بهتری در انتظارشون باشه! اجازه دادم عمیق‌ترین تنهایی‌ای که در تمام عمرم تجربه کردم، با دستای زمخت و مهربونش محکم بغلم کنه و بگه: نمی‌تونم حرف امیدبخشی بزنم. همه وجودمو گذاشتم در اختیار شب تا بی‌رودروایسی و بی‌تحلیل و بی‌حرف، همه تلخی‌هاشو بهم نشون بده.

نمی‌دونستم چمه. در واقع می‌دونستم، اما اونقد وحشتناک نبود که. بود؟

نیم ساعتی اونجا بودم و بعد رفتم بالا. چیزی فرق نکرد. تو ذهنم فقط این بود: من آدم ناکامی هستم. ولی حداقل مطمئن شدم که واقعا هستم.

.

چه روز طولانی‌ای بر من گذشته‌بود. اینجا هر روزی یه سال میگذره.

یه پشته خاطرات بد دارم که هر وقت احساس خودکم‌بینی می‌کنم یه باد پاییزی میاد و همه پخش میشن و میرن تو چشمم و اشکم در میاد. چیزای مسخره‌ای مثل این که وای یادم رفت به فلانی فلان چیزو بگم، چیزای دردآوری مثل این که نتونستم به هدف برسم، چیزای سرزنشگری مثل این که چرا الکی جلوی همه قپی اومدی که هیچیت نیست؟ خیلی هم هست! و چیزای حسرت‌باری مثل این که چرا اجازه دادم فلانی باهام اونطوری رفتار کنه؟ و چیزای تحقیرآمیزی مثل این که چرا تو خوارزمی شرکت کردی وقتی اینقد بد بودی که حتی دفاع داور هم بهت نخورد. یعنی واقعا در جا ردش کردن؟

قبلا حرفای مهمی زدم که انگار چون میخواستم خیلی واضح نباشه دقیقا برعکس برداشت شد. اگه اینجا حرف نزنم کجا حرف بزنم خب؟ فقط ای کاش آدمایی که تو عمرشون هیچ وقت به حرفت توجه نکردن، یهو مخاطب ثابت و البته قایمکی وبلاگت نمیشدن. :/

هم‌اتاقی‌هام که از تو گروه واتساپ جدیدالورودها همدیگه رو پیدا کردیم، بچه‌های خوبی هستن. کلی تلاش کردیم که با هم اتاق بگیریم. آخرش مجبور شدن به خاطر من اتاقشونو عوض کنن. دستشون درد نکنه. درسته میگن هم‌رشته‌ای‌ها با هم نمیسازن ولی ما فکر میکنم از نظر اخلاقی خیلی به هم شبیهیم. البته اگه اون نفر چهارم غیرنقاشی رو فاکتور بگیریم.

ولش کن. به هیچی فکر نکن. بخواب.

صبح نرفتم دانشگاه. بی‌نهایت خوابم می‌اومد. پنج و نیم که گوشی نفیسه زنگ خورد و طبق معمول قطعش کرد و به خوابش ادامه داد، من بر خلاف معمول بیدار نشدم. یعنی شدم. ولی انگار فکر میکردم باید اتاق خودم باشه. بعد از دو هفته نمیدونم چرا یهو اینطوری شدم! وقتی دیدم خوابگاهه یهو دلم گرفت. البته مامانم یه ملافه صورتی خیلی خوشگل واسم خریده که در کنار کتابها و چمدون و کنج دنجی که انتخاب کردم، فضا رو کاملا مال خودم کرده. اما چیزی که دلمو گرفتوند این بود که باید برم سر کلاس بتول. شب قبل تا دیر وقت من ساز میزدم و بچه ها طراحی میکردن. البته من همون موقع که یزد بودم سی تا کار کرده بودم اما اصلا خوب نبود. با این کارای ضعیف و این چشمای خواب‌آلود باید برم سر کلاس بتول و غرغراشو بشنوم؟ چاق نباشید؟

ده دقیقه بعد بالاخره خودمو متقاعد کردم از حالت خوابیده به نشسته دربیام. پتو رو پیچیده‌بودم دور خودم و مائده رو نگاه میکردم که داشت آرایش می‌کرد. تکون نمی‌خوردم. داشت می‌رفت اشکم در بیاد که ولو شدم رو تخت و گفتم: من نمیام. باید بخوابم.

بعد رفتم زیر پتو و تو خودم مچاله شدم. وقتی چشامو باز کردم، هوا هنوز تاریک بود. گوشیمو نگاه کردم. نوزده و سی و هفت دقیقه. بچه‌ها داشتن میومدن تو. چرا برگشتین؟ من میخواستم کلاس عصرو بیام. گفتن: "آره ما هم منتظرت بودیم هر چی صبر کردیم نیومدی." به قدری احساس بدی داشتم که رفتم طرف یخچال. یخچال خونه خودمون. در فریزرو باز کردم و دیدم یه "بسته" بستنی عروسکی توشه. اون ورش یه لیتر بستنی شکلاتی. یه لیتر بستنی ساده. چند تا کیم. یه دونه عروسکی برداشتم و در فریزرو بستم. بابامو نگاه کردم که جلوی تلویزیون نشسته بود و با دقت بستنی میخورد. گفتم بابا واسه چی این همه بستنی گرفتین؟‌ یادم نیست چی گفت. رفتم پیششون. بابا و صدرا داشتن کارتون میدیدن. اومدم بستنی رو بخورم که نمیدونم چه صدایی اومد. گوشیمو نگاه کردم: هفت و سی و چهار دقیقه.

دور و بر هشت بود که دیدم فایده‌ای نداره. نمی‌تونم بیشتر بخوابم. دور و برمو مرتب کردم. زمانی برای خودم! یوهو! بعد رفتم حموم و لباسامو هم بردم که بشورم. ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم چطور باید بشورمشون. اون همه لباس، یک تشت کوچک و حمامی که تو این چهار روز اینقد بهش حس بد داشتم حتی نگاشم نکرده بودم. البته دو تا واقعیت بد وجود داشت! یکی این که دلیل اول حموم نرفتنم اینه که بیشتر از هفته‌ای یه بار عادت ندارم حموم برم. واقعا نیاز هم نمیشه. حالا فوقش پنج روز یه بار. بیشترشو واقعا بدنم نمی‌طلبه. این از نظر بقیه که یه در میون میرن و البته یک پنجم من طولش میدن، خیلی هولناکه. اما اگر این رو به "چندشم میشه" تبدیل کنی، کاملا قابل فهم و حتی قابل تحسینه. و مورد دوم این که نشستن لباس‌هام به دلیل کمبود امکانات نبود، بلکه به این دلیل بود که بلد نبودم بشورمشون. به همین سادگی. خب، بزرگا رو میندازیم تو لباسشویی و کوچیکا رو خودمون میشوریم. همینه. (زحمت کشیدیم.)

رفتم اتاق لباسشویی اما متاسفانه بلد نبودم ماشین رو روشن کنم. البته همش نوشته داشت ولی خب من چه میدونم خواسته‌ی من سافته یا هارد؟ چه میدونم چه درجه‌ای میخواد؟ چه میدونم پودرو تو کدوم مخزن بریزم؟

باشه مامان جان. بهت اجازه میدم هر چی دلت خواست "دیدی گفتم" بگی. بچه‌ی شما تک‌بعدی، نابلد، حساس، دنیاندیده، خاک‌برسر و همه چی تمومه.

برگشتم. تشت خودم که کوچیک بود. هی گفتن نخرا، گوش ندادم. تشت نفیسه رو برداشتم و لباسا رو ریختم توش. مریم که از سر و صداهای من حسابی اوقاتش تلخ شده‌بود، حالا بیدار شده‌بود و داشت صبونه می‌خورد. مریم نگارگریه. و بی‌نهایت دلش میخواسته نقاشی قبول بشه. ده دوازده میلیون خرج کرده و رتبه‌ش شده دوهزار منطقه یک. حتی شیراز هم قبول نشده. تهرانیه و من حرف‌ زدن عشوه‌آلودشو خیلی دوست دارم، پایین موهاشو که رنگ کرده نه. این که بعضی وقتا تحلیل‌های دقیق و متفاوت میکنه دوست دارم، این که میخواد هی به همه چیز یاد بده نه. اون موقع نمی‌دونستم ولی الان می‌دونم که بقیه ازش متنفرن. شایدم اون موقع نبودن و الان هستن! به هر حال این پیش‌زمینه رو داشته‌باشید.

وقتی دید بعضی لباسام از تشت ریخته رو زمین حموم، شش بار تاکید کرد که من اصلا لباسامو رو زمین نمی‌ذارم و سعی می‌کنم هیچ تماسی با محیط نداشته باشم. دیگه آخرش وقتی دید عمیقا متوجه حرفش نشدم، گفت دیدم لباساتو رو زمین گذاشتی. این کارو نکن.

چشم.

یه خورده لباسا رو خیسوندم و نگاشون کردم. خب کوچیکا رو بلد بودم بشورم اما بزرگا رو چطوری واقعا؟ چطور میشه همه جای یک مانتوی پهناورو به هم دیگه مالید؟ آیا اصلا باید این کارو کرد؟‌ یا باید یک تیکه رو گرفت و اون رو با بقیه نقاط تماس داد؟ شاید هم باید به ده قسمت افقی تقسیمش کنی و چپ و راست هر قسمت رو با هم تماس بدی. نه نه نه. هیچ کدومش منطقی به نظر نمیاد. با پا وارد عمل شدم. آب‌های سیاه که از اون تشت پر از لباسای رنگی درمیومد بهم آرامش میداد: نه داری یه کارایی میکنی. اما اگه واقع‌بین باشم باید بگم که تجربه موفقیت‌آمیزی نبود. چند بار از این تشت به اون تشتشون کردم و چلوندمشون و پودر و آب گرم و سرد اضافه کردم، اما در نهایت به جز کمردرد احساس دیگه‌ای نداشتم. ولی خب لابد تمیز شدن دیگه. چقد ناز دارن. والا اگه آدم بود به همون دفعه اول تمیز شده بود. آخرش وقتی تو همون تشت بردمش بیرون و خواستم پهنش کنم، باز آبای سیاه مشاهده کردم. برشون گردوندم و شستم و اووووو. در نهایت آب‌چکونانه پرتشون کردم رو بند رخت بی‌زبون که اندازه نصف لباسای تو تشت جا داشت و تازه نصفشم پر بود. یه دونه‌شو هم رو میله‌ی تخت مریم پهن کردم و بالاخره تموم شد. خب... حالا تازه برم حموم!

وقتی اومدم بیرون صدای در اومد. چرا درو قفل کرده‌بودی؟! مریم بدبخت بود. مگه مانتو نپوشید که بره کلاس؟ یه روز میخواستیم تنها باشیما، ایشون کلاس ندارن. پاشو برو دانشگاه ببینم. دیدم بچه‌ها سرشونو میندازن زیر و درو باز می‌کنن، گفتم درو قفل کنم. عجب آرامش روز تعطیلی شد واقعا.

صحنه بعدی رو دویست بار برای بچه‌ها تعریف کردم تا خودمو تبرئه کنم. واقعا حس واقعیمو گفتم. وقتی به مریم گفتم عصر کلاس طراحی آناتومی داریم و دارم میرم، با حسرت گفت: میشه منم بیام؟ من تا شب اینجا بیکارم. حوصله‌م سر میره. 

یه خورده قپی اومدم که من منتظرم وقتم خالی شه کتاب بخونم اون وقت اون ناراحته که حوصله‌ش سر میره؟ چرا کتاب نمی‌خونه؟ از کم شروع کنه کم کم برسه به زیاد. هنرمند واقعی اونیه که مطالعه داشته باشه. 

ولی خب فایده‌ای نداشت. حس بدی به خودش پیدا نکرد. به سادگی گفت: منم خیلی کتاب دوست دارم ولی حوصله‌م نمیشه. 

بعد ذات خبیثم پنهان شد. درست وقتی که گفت: میشه من بیام سر کلاستون؟‌ عاشق طراحی‌ام. 

دلم سوخت. حالشو خوب درک می‌کردم. جایی که می‌خواست، نبود. و حالا که این فرصت براش وجود داشت، چرا من اشاره نکنم که هفته پیش هم یکی از بچه‌های نگارگری(که بچه‌ها میگفتن دوست‌دختر آرینه)، اومد سر کلاس آناتومی و نه تنها چیز یاد گرفت، بلکه همه گناهاش پاک شد؟

راستی بابت حرفی که درباره آرین زدم متاسفم. پاکش کردم. آخه به این نتیجه رسیدم که اونقدرا هم خوشگل نیست. :) و البته نه که بگم بیشعور و توخالی نیست ولی خب الان کمتر ازش بدم میاد. یعنی راستش بدم میاد اما دلم نمیخواد اونطوری درباره همکلاسیام حرف بزنم. ترجیح میدم بقیه بگن و من تایید کنم.

بله. خلاصه که از جا پرید و گفت: پس میام. تا کی میخوای بری؟ من که هول شده‌بودم گفتم نه خیلی زود باید برم نمی‌تونی حاضر شی. گفت وای من آماده شدنم طول میکشه. گفتم: خب دیگه... با یه لحنی که: حیف شد که نمیتونی بیای ولی حالا اشکال نداره.

- باشه سریع آماده میشم.

آها... باشه :/

مریم یه مانتوی رنگی پنگی گشاد پوشید. البته قبلش هزار بار پرسید اینو بپوشم چیزی بهم نمیگن؟ منم هزار بار گفتم که تو دانشکده ما از این جور لباسا زیاده. البته نگفتم که ماها خیلی به دیده تحقیر به همچین کسانی نگاه میکنیم. و به نظرم خیلی سبک و جلفه و بمیرم هم همچین لباسی نمی‌پوشم. ولی وقتی پوشید دیدم بهش میاد. فقط بهش گفتم شلوار کوتاهشو یه جوری بکشونه تا پایین تا اجازه بدن رد شه. حالا خودم چی بپوشم؟

حواسم نبود و مانتو سبزه‌مو که قرار بود یه تیکه‌شو بشورم، خیس کرده‌بودم. حالا امروز چی بپوشم؟‌ این جلسه باید دخترا مدل بشن. باید یه چیز گشاد تنم میکردم. حالا که همه مانتوهام خیس بود، دیگه گشاد نداشتم. مجبور شدم اون لی رو بپوشم. خیلی خوشگله‌ها. ولی می‌تونست گشادتر باشه. خیلی بیشتر! اما خب همینه که هست. پوشیدم و از مریم پرسیدم:‌ چطوره؟

- خوبه ها... ولی میدونی... شلوار تنگ نداری؟

- نه.

- یه کم انگار زیادی اسلامیه. چون مانتوت ساده هست.

رفتم تو شیشه بیرون خودمو نگاه کردم. از تعبیرش خوشم نیومد اما شلواره به اون مانتوی لی ناگشاد! نمی‌خورد. گفتم:‌ یکی دیگه هم دارم...

دیگه سرتونو درد نیارم که آخرش ساراخانم با شلوار پایین‌کش‌دار! (اسمش چیه؟) رفتن دانشگاه. فکر میکردم شلواره خیلی بلنده اما مریم که قدش یه بیست و چهار پنج سانتی از من بلندتر بود، متقاعدم کرد که نه مدلشه، مال منم همینطوریه. قشنگ بکش بالا یه کم چین بخوره که اشکالی نداره. گفتم: امروز باید مدل بشیم، من یهو تیپ بزنم خیلی ضایعس. همه لباسای گشاد پوشیدن... گفت نه بابا تو از صبح تا حالا وقت داشتی قشنگ تیپ بزن برو چه اشکالی داره؟ دانشگاه تیپ نزنی کجا بزنی؟

خوشبختانه یا متاسفانه کلام مریم نافذتر از من بود. اما بدم نشدم. یه کم احساس من بودن کردم. احساس نامرئی نبودن. و جدا نبودن. پریشب هم که نفیسه از خواب بیرونم کشید و با خشونت سیبیلای پراکنده‌ی جذابمو برداشت، یه کم این احساسو داشتم. 

نکته: مریم اصرار داشت که نگین سیبیل. پشت لب :/ 

سیبیل سیبیل سیبیللللل

قرار بر خوردن چایی بعد از تموم شدن کارا بود. با قدری استرس خوردمش که سریع برم ولی در نهایت به سرویس یازده و نیم نرسیدم. تقصیر خودم بود. مریم زودتر آماده شد. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا سرویس بعدی اومد. که تازه ببرتمون مترو و سی و پنج دقیقه بشینیم تا بعد برسیم شریعتی و بعد کلی راه بریم تا برسیم سلف. چون دانشکده ما سلف نداره و باید بریم دانشکده سوکیاس. البته اگه از شریعتی بخوای بری زیاد فرقی نمیکنه کدومشو بری. چهل دقیقه پیاده‌روی سر جاشه. راستش دلیل اصلیم برای شرکت در کلاس عصر نهار بود. نمی‌تونستم تا شب که بچه‌ها میان گشنگی بخورم.

مریم تو خوابگاه غذا گرفته بود و در نتیجه چیزی برای خوردن نداشت. غذای سلف جوجه‌کباب بود و با هم خوردیم. بعد از اون همه پیاده‌روی واقعا گشنه‌مون بود. ولی به نظرم نصف غذا هم کاملا کافی بود. البته از هفت تیکه جوجه سه تاشو دادم به اون. کار بدی کردم؟ خب خودشو چسبوند به ما دیگه. همینم زیاده. گفتم فلافل هم اون کنار میفروشن، گفت نه دکتر گفته فست‌فود نخورم.

خلاصه که ناهارو خوردیم و بالاخره رسیدیم فرانسوی‌ها. مراسم معارفه بود آیا؟! یه دختره وایساده بود بالای سکوی اتاقکی که بهش میگفتن آمفی‌تئاتر! و می‌گفت از دانشگاه ناامید نشین، اگه خودتون بخواین میتونین خیلی چیزا یاد بگیرین. بعدشم بستنی لیوانی به همه دادن که به من نرسید. مائده که چند روزه پاک خل شده. گفت ماست برا چی میخوان بهمون بدن؟! تازه نفیسه نعریف کرد قبل از این که من برسم یه دختره داشته میگفته من مدیر انجمن رشته نقاشی هستم بعد مائده پرسیده شما رشته‌تون چیه؟ ای خدا عقلش بده :))

کلاس آناتومی به خوبی به اتمام رسید. البته یکی از مشکلاتش هم این بود که من چون احساس تیپ زدن میکردم نمیخواستم مدل بشم و خیال کردم استاد نفهمیده. ولی فهمیده بود و مجبورم کرد برم مدل شم. البته منم زیاد مقاومت نکردم چون به نظر احمقانه میومد. اما خیلی حس بدی داشت. بعد تازه، همین که من رفتم، اون طراحی حالت‌ها که شبیه کلاف بود تموم شد و من اولین کسی بودم که باید کامل طراحیم میکردن. و بعد تازه تر. آرین خیلی بد به آدم نگاه میکنه. آدم همش حس میکنه یه عیب و ایرادی داره یا خیلی عجیب غریبه یا خیلی مسخره و دهاتیه. از جایی که وایساده بودم و فاصله کمی باهاش داشت، خیلی حس بدی داشتم. انگار همش یه لبخند کج خیلی محو رو لبشه.

کلاس تموم شد و فاطمه گفت بیاین بریم گالری. آقا یه اعترافی بکنم. درباره فاطمه دروغ گفتم. اصلا ازش خوشم نمیاد. خب آره دلیل اولش که حسودیه. دلیلی دومشم اینه که راه رفتنش منو یاد فروغی میندازه که تو پست خوارزمی گفتم. واقعا نمیدونم چرا ازش اینقد بدم میاد. تو دو سال اخیرم هر جا میرم میبینمش. حتی سر کنکورم از دور به هم لبخندی با نفرت زدیم. و همون لحظه یهو رخت‌شورهای دلم فعال شدن. تو مسابقه نقاشی هم که گفتم دیدمش. به قدری خودخواه و جوگیر و نفرت‌انگیزه که فکر نکنم در تمام عمرم از کسی به اندازه اون حس بد گرفته‌باشم. همیشه هم یه مدل خاصی راه میره انگار که بدنش کجه. پس طبیعیه که یک قطره از رفتارهاشو هم به فاطمه اضافه کنی، میتونه کاری بکنه که ازش بدم بیاد. تازه فاطمه یه هفته‌س کتابمو هم نخونده. تسلی‌بخشی‌های قشنگم. دلیل سومم هم اینه که پیشونیش خیلی بلنده و یه جوری موهاشو میکشونه عقب که دو سانت دیگه هم به پیشونیش اضافه میشه. خب اگه واقعا هنرمندی نباید یه خورده به ترکیب بندی صورتت توجه کنی؟ حالا نمیگم موها رو بریزه تو پیشونی ولی خب لااقل فرق باز کنه. نه؟

نمی‌خواستم خودمو جدا بگیرم. بچه‌ها هم هر چی بهشون گفتم کار داریم تو رو خدا بیاین بریم خوابگاه، قبول نکردن. فاطمه گفته بود بیست دقیقه راه هست. ولی فقط بیست دقیقه پیاده رفتیم و بعد تازه نیم ساعت تو اتوبوس بودیم. گالریش هم هیچ چیز خاصی نداشت. حالا یا برمیگرده به بیگانگی من با دنیای نقاشا، یا این که واقعا عجیب غریب بود.

نتیجه تصویری برای شنتیا همچون شاعری چاقو در دستحالا برداشتتان را از این تصویر بگویید. من که هیچ.

نزدیکای هشت وقتی با اسنپ رسیدیم خوابگاه، دقیقا جنازه بودیم و حوصله کار نداشتیم. فردا صبح که دیدیم فاطمه چقد زیاد و خفن کار کرده،...  قیافه منو تصور کنید. خیلی خیلی برام سخت و طاقت فرسا بود این گالری رفتن با بیست نفر آدم و اون همه وسیله که دستمون بود.

جمله بندیامو نگا واقعا :)

اون شب از این که پنج تایی سوار اسنپ شدیم (کار یاد گرفتیم! از نظر پولی که خیلی میصرفه) و مریم رو جا گذاشتیم خیلی حس بدی داشتیم. انگار مخامون کار نمیکرد که دو تا اسنپ بگیریم. البته خودش انگار بدش نیومده بود. با به قول خودش آرش و بهنام سوار مترو شده بود. بعد فرداش میگفت اون پسر عینکیه کی بود؟ دو سه بار گفتا. مائده هم یه لبخندی زد و گفت عزیزم همون که باهاش اومدی. :/ با اتفاقاتی که روز بعد افتاد، فکر کنم تمام عذاب وجدانمون تموم شد...

زدم بیرون. بی‌اختیار. انگار که نفسم کم اومده بود. رفتم تا در سکوت دور از همه سر و صداها فقط همنوا با اندوه طبیعت سکوت کنم. زندگی کنار این همه موجود زنده واقعا دیوانه کننده‌س.

بعد برگشتم. نه چیزی نوشتم و نه کاری کردم برای بهتر شدن حالم. بعدشم خوابیدم و کار نکردم ولی سر کلاس یه کارایی انجام دادم تا منفی نگیرم. البته خیلی چرت بودا، اول میخواستم نزنمش به دیوار ولی بعد که دیدم داره عین دبستان منفی مثبت میذاره سریع رفتم کارای کم و مزخرفمو کردم تو چشش. چه استادایی داریم واقعا. چرا من با استادای خانم کنار نمیام؟ البته بقیه هم کنار نمیان. خدایا ما رو ببخش.

آره. ظهر اما بعد از نهار دیدم یکی از دوستان خیلی قدیمی زنگ زده و ضمن تبریک میپرسه که کی باید بریم؟

یعنی چی؟ کجا باید بریم؟! خوارزمی دیگه، مگه نتایجو ندیدی؟

این چند روز تلگرام نداشتم. .چون لپتاپم اینترنت وصل نمیشد. عصر که خبرو شنیدم رفتم به روز وایفای گوشی رو با سیم! به لپتاپ وصل کردم و دیدم که آره برای کشوری انتخاب شدم. اما وقتی زنگ زدم ببینم داستان چیه، عکس العمل اون خانمه که همش التماس میکرد کار بیارین خیلی جالب بود. قشنگ سعی کرد بهم بفهمونه که خبری نیست. دفعه قبلی بهم گفت منظورت از تصویرسازی همینه که یه دسته چند تا گل توشه؟ :/

گفت آره امسال به کسی دفاع داور نخورده و همه مستقیم رفتن کشوری. از یزد 46 نفر کار فرستاده بودن که 43 تاشون انتخاب شدن. گفتم خب هیچ چیزی نگفتن نقاط ضعف و قوت و اینا؟ گفت نه. اوکی. مرسی. حالا که اینطوری گفت، و حالا که فروغ هم اونجا هست، و حالا که من اینقد احساس بدی به خودم دارم، رفتن به تهران و دوباره جلسه مصاحبه برای ثابت کردن خودت (اونم دو تا. هنر و ادبیات) و دوباره ششم کشور شدن ( یا با پیشرفت پنجم مثلا :/) و دوباره تحقیر شدن و دوباره امید بستن و ناامید شدن، آه آه آه! خدایا تمومش کن دیگه. الان که فکر میکنم اگه همین مرحله رد میشدم بهتر بود. خوشحالیم تموم شد. :/

.

میخواستم حرف حساب بزنم. اینا چی بود تعریف کردم؟ ولش کن. به هر حال همه سختی‌های خوابگاه و دانشگاه، همه رو دوست دارم. اما اون چیزی رو، و اون کسی رو، که باید دوست داشته‌باشم، ندارم. این خیلی خیلی سخته. به هر حال الان در این چهارشنبه رویایی که تونستم تا ساعت هفت و نیم بخوابم و بعدم وقتی بچه‌ها خوابن، بشینم بنویسم، خیلی حالم بهتره. می‌دونم که اسم اینا نوشتن نیست چون واقعا به اون چیزی که دلم میخواست نرسیدم. تازه بعدشم میخوام یه پشت بذارم و ماجرای دیشب مریم رو تعریف کنم. شاید میترسم از حرف زدن. نمیدونم. فقط دلم میخواد این روزا هر چی قراره بهم یاد بده، یاد بده و سریع رد بشه. تحمل کردن خودم سخت‌تر از هر چیز دیگه‌س. چیزی از آینده نمی‌دونم و... ولش کن. دیگه باید بریم. ساعت دو کلاس اندیشه اسلامی داریم. فردا شب یکی از دوستان شاعر که ساکن اصفهانه بهم گفت بیا بریم تئاتر. خیلی خوشحال شدم. تئاتره رو دیده‌بودم اما نمی‌دونستم چجوری باید برم. بعدم شاید حرف زدن با اون یه کم حس بهتری بهم بده.

راستی استاد علوی‌نژاد هم خیلی دوست‌داشتنیه. درک میکنه... وقتی باهاش حرف زدم، حس کردم هنوز گم نشدم. دلم واسه خودم تنگ شده‌بود. گفت هر وقت خواستی بازم بیا حرف بزنیم. ازش ممنونم.

  • سارا

اتمام حجت

۲۴
شهریور

وقتی نتایج اومد، داشتم ناهار می‌خوردم. مامانم بهم نگفته‌بود. دیگه آخرش طاقت نیاورد و گفت نمی‌خوای تندتر بخوری؟ وقتی شنیدم قاشق چنگال از دستم رها شد و پریدم تو اتاق.

یادم رفته‌بود اطلاعاتم کجاست. بالاخره بعد از دو سه دقیقه باز و بسته کردن فولدرای بی ربط، یادم اومد. داشتم باز با خدا چک و چونه می‌زدم که لطفا ادبیات نمایشیِ خود دانشگاه تهران، نه دانشگاه هنر، که صفحه سریع بالا اومد. ماتم برد.

رو گوشیم چهار تا میس کال افتاده بود. چی بگم؟ چطور بگم؟ حمیده برای پنجمین بار زنگ زد: چی شد؟

گفتم: تو که قبول شدی؟ گفت هنر قبول شدم... تو؟

نقاشی اصفهان...

یعنی چی! ما قرار بود با هم بریم تهران... با هم هنرهای زیبا قبول شیم. ما قرار بود...

اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که خب اصفهان که نمی‌رم. حالا انتقالی یا کنکور دادن دوباره یا دانشگاه نرفتن یا هر چی ولی اصفهان نه. من نقاشی رو دوست دارم یا اصفهانو؟ کدوم اینا رویای من بوده؟

بدنم می‌لرزید. هنوز یک دقیقه هم نشده بود. به خودم گفتم یه هفته دیگه این موقع گریه نمی‌کنی. حتی شاید عمیقا بخندی. پس الانم شلوغش نکن. البته خودم می‌دونستم که اصلی‌ترین دلیل گریه نکردنم اینه که الان بچه‌های 18 ساله زیادی دارن گریه می‌کنن و طبق معمول دلم می‌خواست متفاوت باشم.

به سارا زنگ زدم. گفت ناهارشو که خورد میره می‌بینه. خندیدم. رفتم بیرون و بقیه غذامو خوردم. سعی کردم عادی باشم. بعدم یه کیک شکلاتی بزرگ از تو یخچال برداشتم و نشستم یه گوشه. رفتم سراغ واتساپ. نباید تو خودم غرق می‌شدم. تو ذهنم فقط یه جمله بود: من اصفهان نمی‌رم. 

اگه دو سه سال پیش بود و این همه بی‌عدالتی رو به شکل‌های مختلف تجربه نکرده‌بودم، هنوز فکر می‌کردم که من تلاش می‌کنم، پس باید همیشه خوشحال و سربلند و اول باشم. تو یه لحظه خیلی چیزا وضعیت آدمو تعیین می‌کنه. شاید اگه چند ساعت قبل درباره مصیبت‌های سنکا و نحوه کشته‌ شدنش تو یونان باستان نخونده‌بودم، اون لحظه یادم می‌رفت که دنیا بزرگتر از خیال‌پردازی‌های منه. رو خط زمان، این لحظه، حتی این سال، حتی این چهار سال، از یه نقطه هم کوچیکتره.

عدالت؟ باز تصویر مصاحبه عملی اومد توی ذهنم. یکی از داورا شبیه پیری رضا شفیعی جم بود و تو درونش هم یه همچین چیزی به نظرم اومد. و اون یکی که می‌خواست خیلی مچ‌گیر باشه، وقتی داشتم درباره کتابی که تازه خوندم توضیح می‌دادم، پرید گفت: مترجمش کی بود؟

گفتم نمی‌دونم. می‌تونستم خیلی چیزای دیگه بگم. می‌تونستم بگم کرگدنی که من خوندم ترجمه آل احمد بوده و این یادمه. چرا؟‌ چون این آدم تو ذهن من یه شخصیتی داره و بیشتر از یه اسمه. آدم مترجما رو نگاه می‌کنه اما لزوما همه رو یادش نمی‌مونه. باید می‌گفتم که تیستوی سبزانگشتی رو پنجم دبستان خوندم و هنوز یادمه که کار لیلی گلستان بود، چون این آدم برای من یه آدمه نه دو تا کلمه. و هیچ دلیلی نمی‌بینم که وقتی کتاب می‌خونم همه خصوصیاتشو حفظ کنم که به نظر شما بادقت بیام. چون خودم می‌دونم به چیزایی که باید دقت کنم، دقت می‌کنم.

ولی نگفتم. فقط به شکل احمقانه ای خندیدم و چشمامو چرخوندم و نگاش کردم که گفت: جالبه. هیچ کدومشون مترجما رو بلد نیستن. البته یه چیزایی هم درباره دریابندری گفتم، اما وقتی شفیعی جم با لبخند گفت: کتاب مستطاب آشپزی‌شو خوندی؟ با این که اسم کتاب رو شنیده بودم اما از این که انتظار داشت خوندهباشمش تعجب کردم و دیگه یادم نیست چی گفتم.

نمی‌دونم چرا هیچ وقت نتونستم خودمو وادار کنم که تو هر موقعیتی اونی باشم که باید باشم. اونجا باید وحشی می‌بودم. باید داشته‌های خودمو فریاد می‌زدم. اما این کارو نکردم. دلم میخواست اون اعتماد به نفسی رو داشتم که هلم داد تا زل بزنم به چشمای معلمم و بگم: شما فکر میکنین با یه سری سطل طرفین که با هر چی که دلتون خواست میتونین پرش کنین؟ ما انسانیم. هر کدوم یه موجود منحصر به فرد دارای اندیشه‌ایم. البته هر چی که تونست بهم گفت و ظهر که رفتم خونه دیگه اون موجود دارای اندیشیه نبودم که شعله خشم تو چشماش بود، فقط یه سطل کوچولو بودم که با بی‌نهایت اشک پر شده‌بود.

سکوتم به خاطر خجالت نبود. حالا می‌فهمم دلیلش فقط یه خودشیفتگی مزاحمه که باعث میشه وقتی از کسی خوشم نیومد به خودم بگم: اوه. نمی‌خواد خودتو بهش ثابت کنی. حتی لازم نیست موقع حرف زدن باهاش زیاد دهنتو تکون بدی. ارزششو نداره. و یادم میره که احمق! مهم ثابت کردن خودت به یه شخص نیست. مهم رویای این هیجده ساله. مهم تهران عزیزته که قرار بود سکوی پرتاب باشه...

تهران برای من فقط یه گزینه نبود، جایی بود که قرار بود مسیرو بهم نشون بده، و حالا اونایی که میگن صلاح بوده و قسمت بوده و چه بهتر تهران پر از دوده، نمی‌دونن که برای من چقدر  بی‌معنیه بعد از این یک سال پرماجرا، حالا با رتبه 68 برم کنار رتبه 680 بشینم و کاری رو بکنم که سه سال انجام دادنش برام بس بوده و دیگه هیچ شوقی رو درونم بیدار نمی‌کنه. تازه در حالی که احتمالا کلی باید تلاش کنم تا کار عملیم به پای اون 680 برسه. عملی نقاشی رو فقط به عنوان یه سفر دیدم که امتحانش ضرری نداره. فکرشم نمی‌کردم نتیجه بشه این. خوشحالم که سعی نکردم خیلی خوب آزمون بدم چون اینطور که معلومه نمی‌تونسته فایده‌ای داشته‌باشه. وقتی به بابام میگم که نقاشی خوب بود اگر تهران بود، میگه تو که همین الان گفتی از نقاشی متنفری. میگه حرفات متناقضه. میگه اصلا یه ماه برو تهران هر چی خواستی تئاتر ببین. بابام تو یه دنیای دیگه‌س. اون تنها کسیه که گاهی سرزنش می‌کنه. و باعث میشه دیگه خودم خودمو سرزنش نکنم!

تهران برای من فقط محل یه دانشگاه خوب نبود. تنها رویایی بود که از بچگی، خیلی بچگی، همراهم مونده‌بود و هنوز باد نبرده‌بودش. تهران برای من خیابونای شلوغ و آدمای رنگارنگ بود، کتابفروشیای انقلاب بود، گالری‌های هنری و تئاتر بود، دیدار فلانی و فلانی یا حتی فلانی بود، نشستن سر فلان کلاس بود، تعامل با جوونای بلندپرواز با افق‌های متفاوت بود. قرار بود در حد مرگ کتاب بخونم، خودمو به آدمای مهم بچسبونم، تئاتر بازی کنم. تهران قرار بود بهم یاد بده چطور تو شرایط سخت دووم بیارم، قرار بود منو رشد بده.

اما الان که فکر می‌کنم، هیچی مثل اون لحظه‌ای که تو دلم گفتم: بپذیر، نمی‌تونست منو بزرگ کنه. کنکورمو که دادم، به خودم گفتم دیگه تو هیچ رقابتی شرکت نمی‌کنم. دیگه هیچ وقت نمی‌خوام مورد قضاوت کسی که نمی‌شناسمش قرار بگیرم. و الان هم به خاطر عهدی که بستم، دیگه کنکور نخواهم‌داد. 

الان که فکر می‌کنم، دیگه حتی به خودم نمیگم کاش زودتر شروع کرده‌بودم و بهتر می‌خوندم. ماه‌های اول که به گریه کردن و خیالپردازی می‌گذشت. از بهمن هم که به طور جدی شروع کردم، در روز نهایتا هشت ساعت می‌خوندم که البته اگه مدرسه داشتم به دو ساعت تقلیل پیدا می‌کرد و اگه نقاشی داشتم همونم نبود. تو دوره کنکور هر کاری که حتی قبلا هم نمی‌کردم، انجام دادم. هر جایی که بهم گفتن بیا رفتم. بهترین و البته طولانی‌ترین پست‌های وبلاگمو نوشتم. نه این نخوام بیشتر بخونم ولی همین هشت ساعت هم برای من خیلی خیلی زیاد بود. حتی به یک ساعتش هم عادت نداشتم.

می‌پذیرم نه به خاطر این که قسمتم این بوده و صلاح و از این حرفا. آدم خوشبین خوشحالی نیستم که راحت به همه چی عادت کنم. اما الان دیگه واقعا اعتراضی ندارم. شاید واقعا یه جای دیگه باید دنبال صلاح بگردم. جایی که اگه پیام نور ده‌بالا هم قبول بشم، باز بهش دسترسی دارم. شاید حالا وقتشه که به دور از همه شعارایی که همیشه میدم، راستی راستی از این چیزا دل ببرم و حواسم به چیزای مهم‌تر باشه. شاید دیگه وقتشه که از این بازیا ببُرم. بشینم تو اتاقم و دور از هیاهوی دنیا همراه چاوشی بخونم: به عطر نافه خود خو کن.

  • سارا

پرواز روی پل

۲۲
شهریور

چه عصر دلگیری است. ساعت چند است؟ نمی‌دانم. آفتاب نیست ولی غروب هم نیست. شب هم نیست. البته فرقی هم نمی‌کند. چون من چیزی حس نمی‌کنم. مثل سنگ شده‌ام. همه جا پر از هیجان است. مردم سرشان گرم مراسم‌ها است و این منم که فلج شده‌ام. حتی حوصله غم را هم ندارم. می‌خواهم یادم بیاید که زنده‌ام. زنده‌ام؟ به نظر نمی‌آید. چشم‌هایم تار است. در یک حباب نامرئی منجمد شده‌ام و آن چه آن بیرون می‌بینم فقط اسلوموشن‌ محوی است که به هیچ شکل نمی‌توانم همراهش شوم. سلول کوچکم هی تنگ‌تر می‌شود. بی تاب دور خودم می‌چرخم. باید کاری کنم. مغزم کار نمی‌کند. پاهایم سنگین است. ته نشین شده‌ام. یکی باید سر و تهم کند.

*

در خانه را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم. خب؟ کجا می‌خواهی بروی؟ نمی‌دانم. پایم با اسکیت دوست نیست. غریبی می‌کند. یادش رفته که تا پنج شش سال پیش یک روز هم دوری‌اش را تحمل نمی‌کرد. آرام خودم را هل می‌دهم. زمین زیر پایم می‌لرزد. این باید عادی باشد؟ نمی‌دانم. همه چیز غریبه است و از کاری که کرده‌ام پشیمانم. چشمانم را می‌بیندم و چند بار الکی دور می‌زنم. بعد می‌روم ته کوچه. شاید هم خیابان. یا پارک.

اولین حس آشنایی که به سراغم می‌آید، خم شدن زیر نگاه تند آدم‌ها و ماشین‌هایشان است. نگاه‌های بامعنی و بوق‌های بی‌معنی. یعنی چه؟ یعنی پوزخندی به این موجود سبزپوش توی پیاده‌رو با چرخ‌های کوچکش.

مسیر خوبی نیست. حتی برای پای پیاده. اما من دوستش دارم. لرزش زمین زیر پایم تبدیل به قلقلکی ملایم می‌شود. گوشه لبم کمی بالا می‌رود. حالا برای اثبات خودم هم که شده باید این مسیر را بروم. بروید کنار! آنقدر محکم پایم را به زمین می‌کوبم که سرم درد می‌گیرد. و بالاخره، پل نمایان می‌شود. می‌ایستم. صدای نفس‌هایم در گوشم می‌پیچد. فکرم به جایی نمی‌رسد. روی پله اول می‌نشینم و به عظمت پل نگاه می‌کنم. باید راه دیگری هم داشته‌باشد. اما نه. وسط خیابان نزده کشیده‌اند. پل مهربان آغوشش را به روی من باز کرده‌است. چرا به دنبال میان‌بر باشم؟

جرئت ندارم روی دو پا از این همه پله بالا بروم. همانطور که نشسته ام خودم را پله پله بالا می‌کشم. آن بالا از لابلای شیارهای پل، خیابان را می‌بینم. ترسی مسخره به سراغم می‌آید. اگر پل بشکند؟ خب پرت می‌شوم پایین. همه جیغ می‌کشند. شاید وسط زمین بیفتم و یک ماشین پرتم کند آن طرف‌تر. شاید هم روی سقف یکی‌شان بیفتم. احتمالا دو سه تا ماشین دیگر با هم تصادف می‌کنند. و آن وقت چشم‌هایم بسته‌ است اما احتمالا چرخ‌هایم هنوز می‌چرخد. ترسی دردناک و هیجان‌انگیز در بدنم پخش می‌شود. سرعتم را بیشتر می‌کنم. در پله‌های پیش‌ رو مطمئن‌تر شده‌ام. محکم دست می‌گیرم به نرده‌ها و مثل پیرزن‌های پرجنب‌وجوش، پایین می‌آیم. کمی جلوتر می‌روم و آن وقت زمین بزرگ و صاف و امن بازی، منتظر من است.

نفس عمیقی می‌کشم و سر می‌خورم. غرغر یکنواخت آسفالت پایم را می‌لرزاند. محلش نمی‌گذارم و تندتر می‌روم. این صدای زمخت انگار قلبم را روشن می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم و پاهایم از زمین کنده می‌شود. دیگر صدایی نمی‌شنوم. دارم اوج می‌گیرم.

هوا را می‌شکافم و می‌رسم تا ده سالگی. تا یک‌پایی رفتن، حرکات موجی، پیچ و تاب خوردن بدون تکان دادن دست، و نفس کشیدن بدون فکر کردن به هزار مانع نادیده. تنها تفاوت این است که دیگر به ضرباهنگ‌های ساده راضی نمی‌شوم. ریتم بال زدنم پیچییده‌تر می‌شود و هفت ضربی چهارگاه می‌پیچد در گوشم. لای لای لالای / لای لالالالای!

چند بار استخر را دور می‌زنم. جالب است که اصلا هوس نمی‌کنم توی آن بپرم. توی ابرها هستم. جرئت ندارم جیغ بزنم اما یکی درونم هست که دارد گوشم را کر می‌کند. می‌خندد و می‌خواند و مرا می‌رقصاند. به خودم مطمئن‌تر می‌شوم. حالا میتوانم چشم‌هایم را ببندم و با تغییر ارتفاع‌‌های مداوم تمام آسمان را تجربه کنم.

می‌ایستم و آب می‌خورم. به شکل غیرمنصفانه‌ای خنک و روان است. آرام جاری می‌شود در مری و من دلم برای هر کسی جز خودم می سوزد.

هوا تاریکتر شده و می خواهد مرا هم روانه کند. خودم را روی چمن‌ها پرت می‌کنم. آسمان صاف است. دست می‌کشم روی سر زمین. انگار او هم دارد با من نفس نفس می‌زنند. برای رسیدن به پل باید کل مسیر را برگردم. راه دیگری نیست. خسته‌ام. پاهایم دارد آتش میگیرد. اسکیت را کنار می‌گذارم و پایم را روی چمن‌های خنک سُر می‌دهم.

این بار دست‌هایم باید اسکیت را تجربه کنند. کار چندش‌آوری است. اما نباید فکر کنم. با پای برهنه چمن‌ها را بالا می‌روم و می‌رسم به پیاده‌رو. و بعد خود پل. تندتند پله‌ها را رد می‌کنم و به چشم‌های مردی که از کنارم رد می‌شود نگاه نمی‌کنم. پایین که می‌رسم دوباره اسکیت را می‌پوشم و پر می‌گیرم رو به آشیانه‌ام. خیابان شلوغ‌تر است اما من سبکبال‌تر عبور می‌کنم.

*

در اتاق را که باز می‌کنم، سکوتی سنگین پرت می‌شود روی سرم. صدای چرخ و چهارمضراب در گوشم قطع می‌شود. و روبرو را نگاه می‌کنم. همه چیز رنگ رخوت دارد. لباس‌هایم را می‌کَنم. می‌نشینم روی تخت. نگاهی به دور و برم می‌اندازم و آن وقت، زار زار می‌زنم زیر گریه. چیزی در من جاری است.

  • سارا

در این روزهایی که از همیشه عجیب‌تر هستند، اولین بار است که حالم این چنین عادی می‌نماید. می‌خواهم این لحظه‌ها را ثبت کنم. این‌ها باید بمانند. اولین بار است که دلم نمی‌خواهد چیزی را بفهمم یا کشف کنم. فقط می‌خواهم باشم. با تمام وجودم، هر چقدر که توانستم. می خواهم یادم بماند که چه ساده تا اوج می‌روم اما نمی‌خواهم معنی این را بدانم. می‌خواهم احساس کنم این را که با تمام وجودم دارم احساس می‌کنم. اولین بار است که پیشیمان نیستم، حسرت‌زده نیستم، در تب و تاب چگونه دیدن خودم و چگونه بودن خودم نمی‌سوزم. آرامم. با خودم، با زمان، با آدم‌ها، دوستم. همینقدر ساده. همینقدر هیجان‌انگیز.

ثبات که نه، اما به نظمی قابل فهم در بی‌ثباتی‌هایم رسیده‌ام. من بچه‌ام! می‌دانم که هر چه هست و نیست، دلم می‌خواهد _و همواره می‌خواسته_ که خوب باشم، و همین کافی است. اولین بار است که همچنان که دوست دارم آینده را ببینم، به گرد پای حال هم می‌رسم. همچنان که دوست دارم رد شوم، از طول رد شدن هم لذت می‌برم. شاید دارم بزرگ می‌شوم، شاید کوچک. نمی‌دانم. تنها می‌دانم که روشنم. و تهی. نه آن تهی که بودم، سبک. در صلح.
نمی‌ماند. می‌دانم که این حال نمی‌ماند. اما چیزی از این آرامش کم نمی‌شود. هر چه بماند، ملال‌آور می‌شود. می‌توانم بپذیرم که زندگی با رمز و راز عجیب خودش هیچ وقت قابل پیش‌بینی نیست و من این را دوست دارم. دیگر نمی‌خواهم جلوتر از زمان حرکت کنم. همینجا، در همین لحظه، چیزهای شگفت‌انگیزی وجود دارد. قول می‌دهم که وجود دارد.
نمی‌دانم چه چیزی است که تجربه‌های تکراری را منحصربه‌فرد می‌کند. احمقانه است اما احساس می‌کنم که دو سه روز است بزرگ شده‌ام. جمعه ها روزهای خوبی نیستند. این بار اما به شکل عجیبی سپاسگزار بودم. آرام بودم. در درک خودم و دنیا دست و پا نمی‌زدم انگار، می‌توانستم بپذیرم که خیلی کوچکم. و خیلی نمی‌فهمم. شاید اینطور است که در ذهن همه‌ی آدم‌ها توده‌ی عظیمی از احساسات و شنیده‌ها و تجربیات، منتظر یک تغییر کوچک، یک اشاره، منتظر یک قطعه کوچک است که کاملش کند. و یک روز، در یک آن، همه چیز عوض می‌شود. لحظه‌های گُر گرفته می‌ایستند، نفس می‌کشند و کلاه از سر برمی‌دارند. به احترام ایستادن. اما نه برای همیشه.
می‌ایستم. نگاهی به عقب می‌اندازم و نگاهی به جلو. می‌دانم که در این جاده‌ی غبارآلود، بیش از آنچه که دوست دارم ببینم، نمی‌توانم دید. اما اشکالی ندارد. آنچه من می‌بینم کامل نیست. اما در کنار آنچه تو می‌بینی، یک چیز جدید است. و هیچ چیز هیچ وقت کامل نیست اما، می‌تواند جدید باشد. باید جدید باشد.
قدر این لحظه‌ها را می‌دانم. قدر این حالی که نمی‌دانم تا به کی خواهد ماند. واژه‌ها از سیطره‌ام خارج شده‌اند. هیچ نمی‌توانم آنچه را که حقیقتا هست، تصویر کنم. اما این عجز آرامم می‌کند. این یعنی چیزی در اینجا هست که مثل گذشته نیست. و همین خوب است.
  • سارا

اندوه مدلل

۱۵
ارديبهشت

به کارای عملی فکر نمیکنم. گور باباشون. همش باشه واسه شب ژوژمان. نشد تابستون. خیلی تلاش میکنم که درس بخونم. امروز دو ساعت با انرژی خوندم، ولی بعد یهو شارژم تموم شد. دیگه نتونستم. تازه چی خوندم؟! معنی لغت. :/

کله من گنجایش این همه غمو نداره. حالا شاید درستترش قلب باشه ولی برا من همه چی تو کلّمه. :) بابابزرگم هفته پیش بعد از فوت خاله‌ش خیلی ناراحت بوده و رفته تهران پیش داییم. تو نمایشگاه کتاب حالش یه جوری بوده و یه سر بردنش اورژانس و گفتن باید آنژیو بشه و بعد گفتن باید عمل بشه. مامانبزرگم چند روز پیش رفت تهران. دایی کوچیکیم دو سه روز خونه ما بود. الآنم دیشب یهو مامانم تصمیم گرفت بره. داییم گفته منم میام. و همین نیم ساعت پیش دو تایی رفتن. فردا عمله. از تصور این که کوچکترین اتفاق بدی بیفته همه بدنم به لرزه درمیاد.

منم چند وقته خیلی لوس شدم. یه جور مسخره‌ای اصلا. همیشه وقتی بقیه میرفتن بیرون، صدای ماشین که میومد گوشمو تیز میکردم ببینم ماشین ماس یا نه. که اگه بود میگفتم اه. دو دقیقه نمیذارن آدم خلوت کنه با خودش. 

ولی حالا این سه ساعتی که باید صبر کنم تا مامانم از سر کار بیاد خونه برام کلی میگذره. دلم تنگ میشه. اووو. چه لوس بازیایی.

حالا فکر کن در کنار این که نمیخوای به چیزی فکر کنی که تهش میتونه برسه به جایی که همه بدنتو به لرزه دربیاره، مامانتم ناراحت باشه. تازه مامانت که هیچ وقت خیلی ناراحت نمیشه. یعنی از دو مجرا غم بهت وارد میشه. 

از اون طرف داییم که الآن دیگه اینجا نیست و تو قطاره یه جوریه که ازش خجالت میکشم چون اصلا نمیدونم تو سرش چی میگذره.

از اون طرفتر هم فکر میکنم به دوستی که مریضه و من نه تنها هیچ کمکی نمیتونم بهش بکنم بلکه کلا هیچ کار دیگه ای هم نمیتونم بکنم. :) در نتیجه دوباره رویمان را از یکدیگر گرداندیم تا بیش از این خاطر یکدیگر را مکدر نکنیم. ولی واقعا با همه خودخواهی و بیشعوریم غمش غمگینم میکنه. حتی بیشتر. البته لوس و ننرم هست خداییش. و نفرت انگیز.

مدرسه هم خیلی کسل کننده بود. مینا از صبح گیر داده بود که چاق شدم. واقعا بدجور رو اعصاب راه میره. ریحانه هم از صبح یه چیزیش بود. من که حوصله نداشتم پاپیش بشم و دوباره با پشت دست بزنه تو دهنم. گفتم شاید فاطمه بره ازش بپرسه و منم سردربیارم که نپرسید. تازه میدونی چه حسی به آدم میده؟ هر وقت ناراحته یه کار میکنه آدم احساس کنه زیادی الکی خوشه.

منم که کلا الکی خوشم. با وجود همه اینا انگار تفنگ گذاشتن بیخ گوشم که همش بالاپایین بپرم و مسخره بازی دربیارم. خانممونم که خسته نمیشه از این که روزی دوهزار بار بگه: "سارا احساس میکنه این پالت کثیفش خیلی هنریه." "ساراخانم که خودشون رییس ما هستن." "فاطمه تو که اینقد غرغرو نبودی. کمال همنشین روت تاثیر گذاشته؟"‌ "کی زور داره بیاد این میزو ورداره بزنه تو سر سارا؟" 

اصلا بامزه نیست. دیگه هم شورشو درآورده. البته منم هرچی اون بیشتر میگه، لوس تر میشم. نمیدونم چرا. اینجوریه دیگه.

بعدشم این که احساس میکنم اگه خواستم یه رمان بنویسم اسم کافه توش نمیارم. یا قهوه و سیگار و چایی و هات چاکلت. درباره نگاه دلبرانه طرف و دستای استخونی و چشمای خمارشم حرف نمیزنم. اه. لعنتیا یه چیز جدید بگین.

حالا البته من که داستان و اینا نمیخونم بالاخره کار دارم. ولی این وسطا چشمم میخوره دیگه. 

 الآن یک ساعته که مامانمو ندیدم. دلم تنگیده. و بابابزرگم درد داره. و فردا دردش چند برابر خواهد شد. و داییهام نگرانن. و مامانبزرگم بعیده تا صبح خوابش ببره. و من تنبلم. ولی چقد غم بادلیل خوبه ها. دوس دارم.

خدایا تو باید یه کاری کنی من فردا همه این برنامه دراااازو انجام بدم. خدایا من نمیدونم باید درستش کنی وگرنه جیغ میزنم. اگرم پری خانم قراره بیان اینجا (که البته اینجا قرار شد نیان :) یا یه جای دیگه به هر حال. و بگن این چرندیات چیه که مینویسی من از همینجا چنان فریادی سرخواهم داد که همه پستهام بر خود بلرزند.

زندگی همانا غمهای کوچک است و شادیهای کوچک که جز آن هر چه هست بی ارزش است. 

(حالا نمیدونم چرا. ولی اگه اینطوری باشه جالبه.)

روز و روزگار خوش.

درساتونو بخونین.

  • سارا

مطلب را اینجا  بخوانید.

  • سارا

در حال بیحالی

۲۹
فروردين

این چه حس و حال عجیبیه که من دارم؟ خدایا تحملش برام سخته! یه چیزی تو دلم داره داد میزنه. ولی بی صدا. نمیشنومش. دلم برای یه چیزی تنگ شده که به گمونم هیچ وقت نداشتمش. به گمونم اونقدر از دو ساعت پیش تا حالا فکرای متنوع اومدن و رفتن که ذهنم خسته شده. انگار که واقعا با تک تک آدمایی که بهشون فکر کردم حرف زدم و تو تک تک جاهایی که بهش فکر کردم راه رفتم و همه اتفاقایی که بهش فکر کردم برام افتاده. تو همین دو ساعت. واقعا فکر کردن آدمو خسته میکنه. چرا فکر میکنم فکر کردن مثل یه موجه که ازم رد میشه و میره؟ در حالی که دریا هیچ وقت نمیتونه از تو بگذره. یا غرق میشی یا خودتو به ساحل میرسونی.

قلبم تند تند نمیزنه. اما حسی شبیه به اضطراب دارم! به خودم میگم بخواب، خوابم نمیبره. میگم یه چیزی بخور، به چیزی میل ندارم. میگم درس بخون، حوصله ندارم. یه کم آواز خوندم، ولی بهتر نشد. یه کم وبلاگ گردی کردم، ولی بهتر نشد. یه کم هوا خوردم، ولی بهتر نشد. یک عالمه وقت تلف کردم،‌ ولی..!

دلم میخواست اونقد نقاش بودم که میتونستم خودمو نقاشی کنم. یا اونقد شاعر بودم که بتونم خودمو بریزم تو کلمه‌ها. یا اونقد آوازخون بودم که خودمو بخونم. ولی هیچ کدوم نیستم. فقط یه دختر کوچولو هستم میون یه موج گنده. که تنها کاری که میتونم بکنم آرزو کردنه. که این موج دلش بسوزه و خودش منو یه کناری پیاده کنه. 

مدتیه خیلی عجیب غریب شدم. دارم سوهان میخورم و به چین خوردگی پتو نگاه میکنم، یه دفعه یاد یه تصویر از هفت سالگیم تو مدرسه میفتم. دارم فکر میکنم برم کتابخونه یه کتاب بگیرم، یاد این میفتم که اون رژ لب صورتی با سایه قهوه ای چه رنگ خوبی ساخته بود. دارم فکر میکنم باید پول دوستمو براش ببرم، یاد این میفتم که آهنگ قلاب چقد قشنگ بود. نمیفهمم ذهنم چطور اینا رو به هم ربط داده. شایدم ربطی بهم ندارن و فقط ذهنم مث سایتای تبلیغاتی، هر چی رو که فکر میکنه سوژه خوبیه پشت سر هم پیشنهاد میکنه.

خدایا خسته‌م. ولی خوابم نمیاد. میخوام بدوم. ولی انرژی ندارم. تشنمه. ولی انگار تا خرخره آب خوردم. گشنمه. ولی هیچی دوست ندارم. بی‌حالم، ولی خوشحالم. ذوق‌زده‌‌ام. دیوونم. بی‌زمان و بی‌مکانم. نکنه دارم می‌میرم؟!

گفتم مرگ... یه دونه‌ی خیلی عجیب روی آرنجم پیدا کردم که شبیه جوش نیست. فکر کردم نکنه سرطان داشته باشم؟! یادمه پارسال سارا یه جوش زده بود و اومد گفت با جدیت گفت سرطان دارم. منم گفتم به سلامتی :/ ولی بعدش فکر کردم چقد وحشتناکه حتی برای یه لحظه به همچین چیزی فکر کنی.

ولی اینجوری نبود. اصلا ناراحت نشدم. بگو یه ذره. خیلی هم برام جذاب بود. میدونی که کلا از جلب توجه هر کسی خوشم میاد. حالا اگه اون خدا باشه که دیگه هیچی! خدای نامرد! مظلومتر از من گیر نیاوردی؟ 

بسه دیگه. بسه. اگه نوشتن هم نتونه منو نجات بده باید بمیرم. خدایا خدایا خدایا. یادته یه بار برات نوشتم حتی اگه نباشی می‌آفرینمت؟ هه. فکر کن. شاید واقعا تو آفریده‌ی من باشی. خیلی هم خوب. ناز شصتم. ببین چی آفریدم! زده رو دست خودم.

آره دیگه. حالا که اینقد هندونه زیر بغلت گذاشتم خودت همه چی رو ردیف کن دیگه. میپرسی چی رو؟‌ ببین باز سوالای سخت میکنی. خب اگه صورت مسئله رو میدونستم که خودم حلش میکردم. سریعتر. پیدا شه و حل. باریکلا. بوس بوس

  • سارا

به هر حال جایی زندگی میکنیم که باید هر روز این عبارت زیبای "بین بد و بدتر"‌ رو برای خودمون مرور کنیم. آره خب خواسته منم همین بود. همیشه با تمام وجودم بد رو به بدتر ترجیح میدم البته اگر بدبین باشم. وقتهایی که خوشبینم احساس میکنم که واقعا جای بدی نخواهد بود جایی که بهتر از بدتر باشه، اگر بیشتر عمرتو در بدتر گذرونده باشی. میفهمی که؟

میخواستم از این دنیا بکشم بیرون. نه که اینجا دنیای بدی باشه. ولی خب گمون میکنم اونجا هدف نهایی آدما یه جورایی به هم نزدیکه. خیلی قشنگتره که فکر آدما به هم وصلشون کنه تا چیزای دیگه. ولی اینجا فقط یه فرهنگ پوسیده است که ما رو به هم وصل میکنه. یه سری آداب و رسوم و عرف و چیزایی مثل این که به زور رعایتش میکنیم. آه! حداقلش دانشگاه پر از آدمای جوونه و آدمای جوون مرز حالیشون نمیشه. این خوبه. آدمای جوون همون چیزی هستن که ما نیاز داریم.
*
چند روز پیش رفتم کلاس عربی. پیاده راه افتادم تا توی مسیر بتونم درباره استاده فکر کنم. ازش فقط همینو میدونستم که پنجاه سالشه، خوب درس میده و فامیلشم... توش ف داره و آخرش ساکنه. این رو به فال نیک گرفتم چون از فامیلایی که آخرشون ساکنه خیلی خوشم میاد. (البته فلان پور و فلان زاده و فلانیان جزو این دسته قرار نمیگیره. گفته باشم :) 
همونطور که با فال نیکم وارد آموزشگاه شدم، داشتم فکر میکردم الآن چی باید بگم. به منشی پیرش گفتم: سلام. گفت سلام. گفتم: ام... خوبین؟ چند لحظه نگام کرد و بعد گفت: بفرمایید. برا چه کلاسی اومدی؟ گفتم: کلاس عربی. خانمِ... 
الفت؟ رافت؟ فترت؟!
- خانم فرات؟ بفرمایید بشنید الآن میان.
- بله بله... خانم فرات....
چاق بود و قدکوتاه و سراپا پوشیده در سیاهی. مادربزرگ‌وار و مهربون به نظر میومد.
براش توضیح دادم که من هنرستانی هستم و فقط عربی دهم رو تو مدرسه خوندم ولی برای کنکور باید عربی دبیرستان رو بخونم. تا الانم چیز زیادی نخوندم و...
برام توضیح داد که: به یکی دو جلسه اتفاقی نمیفته و باید لااقل ده جلسه بیای که میشه تا آخر خرداد، هر ساعتم که نود تومن، برای عربیت باید یک میلیون خرج کنی. حالا ببین چه جوریه دیگه. میدونی که عمومیا خیلی تاثیر دارن.
 
داشتم یه جوری سر تکون میدادم که آره باشه اشکالی نداره خوبه.... و اصلا به قیمت فکر نکردم. اونقدر که یه لحظه وقتی گفت یه میلیون حس کردم اشتباه حساب کرده. آخه ده جلسه عربی؟ چیه مگه؟
 
- خب میای دیگه؟ پس میخوای همین الآن برو اونجا هماهنگ کن... یا میخوای مشورت کنی با مامان‌بابات؟ میخوای زنگ بزنی الآن؟ 
من که مونده بودم چی بگم گفتم:
- خب حالا فعلا این جلسه میخواین یه مقدار نکات ترجمه ای رو بگین، تا بعد باهاشون صحبت کنم. 
- خیل خب. خودکار قرمز و آبی.
- ندارم... حالا با همین اتود...
- برو بیرون بگیر.
 
رفتم دو تا خودکار گرفتم و سعی کردم بدون گارد، کاملا گشوده دل بدم به زن سراسر سیاه که مدام جلوی چشمم خطای قرمز و دایره های آبی میکشید. هر چی پیش میرفت صدای اون متخصص زبانشناسی تو مغزم بلندتر میشد که: زبانو نباید اینطوری یاد بگیرن. 
یاد ای جی هوگ افتادم که رفته بود ژاپن تا یه کلاس انگلیسی رو از نزدیک ببینه. میگفت استاده پای تخته به انگلیسی نوشته: دختر کوچک به مدرسه میرود. بعد دور میرود خط کشیده و شروع کرده سه ساعت ژاپنی حرف زدن، ای جی بدبختم هیچی نمیفهمیده. شاگردای بدبختتر هم همزمان با استاد که رو تخته با گچای رنگی کلمه ها رو به هم وصل میکرده و دورشون قلب و دایره و ستاره میکشیده، تند تند نت برمیداشتن و فرصت نفس کشیدن هم نداشتن. آخر کارم فقط به ای جی گفته به عنوان یه انگلیسی زبان نیتیو این جمله رو بخون. اونم خونده و تمام. :/
 
همچنین یاد یک نقل قولی از بورخس افتادم که البته از یکی دیگه (ولتر؟ یادم نیس) نقل میکرد! که : زبان رو دهقانان، ماهیگیران، سوارکارن و همه این مردم عادی به وجود آوردن. نه این که یه عده ادیب و فیلسوف بشینن دور هم و زبان رو طراحی کنن. (نقل به مضمون دیگه :)
این یعنی چی؟ یعنی این که زبان به همون راحتی که به وجود اومده، میتونه فراگرفته بشه. زبونم مو درآورد اینقد اینو به همه عالم گفتم. حالا مگه من کی‌ام که نظر میدم؟‌ من خیلی هم فرد مهمی هستم. بدین دلیل که انواع روشها رو امتحان کردم و الآن میتونم بگم که آدموارترین و معقولترین روش یادگیری زبان چیه. خیلی راحت. همون مدلی که زبان مادریمونو یاد گرفتیم.
بگذریم. اینا چیزایی بود که سعی کردم فراموشش کنم! و سطح هوشیاریمو در حد یه فلش مموری بیارم پایین و با جان و دل بنشینم پای حفظ کردن قواعد گرامر. 
زمان همینطور میگذشت و من هی گرمتر و گرمتر میشدم. تا این که بالاخره گفت:‌ بفرمایید چایی. گفتم: ممنون. میشه من برم بیرون آب بخورم؟ 
رفتم آب خوردم و برگشتم و همونطور که چشمامو سیصد و شصت درجه میچرخوندم نشستم. گفتم: چهل و پنج دقیقه بیشتر میمونم که نکات ترجمه تموم شه. ولی آخرشم تموم نشد. 
دستاش کوتاه و تپل بود و ناخناشو از ته چیده بود. تو انگشت حلقه‌ش یه انگشتر خیلی پیچ و تاب دار داشت که به راستی زشت بود. اینقد به دستش نگاه کردم که (به گمونم) ناخودآگاه جابجاش کرد. 
البته با این که تو ذهنم شدیدا مشغول آنالیز کردن استاد و نوشتن این پست بودم ولی درسو یاد گرفتم. هرچند احساس میکنم بعضی چیزا رو زیادی میپیچوند. مثلا سوف برای آینده میاد و لن منفیشه. همین! حالا اینو سه ساعت تحت عنوان نشانه هایی که به فعل اضافه میشن توضیح داد و اوووو. بعد میخواست سوف یذهب رو معنی کنه، گفت: خواه+ شناسه+ مضارع التزامی: خواهد برود. چند ثانیه نگاش کردم. میدونستم اگه بگم این چه جمله چرتیه، میگه خیلی هم جمله درست و خوبیه. گفتم:‌ خب خواهد رفتو چه جوری میگن؟ گفت: خب اونم میشه... آره... اون بهتره. خواهد رفت. آره، خواهد رفت...!
 
نکته: حواسمان باشد جمع را مفرد و مفرد را جمع معنا نکنیم. 
نکته: حواسمان باشد مونث را مذکر و مذکر را مونث معنا نکنیم. 
نکته: حواسمان باشد لذت ببریم از این نکات طلایی‌.
 
خیر. با طناب یک زن کوچک سیاه پوش توی چاه نمیرویم. حتی اگر به خیال خودش ما را توی چاه برده باشد.
داشتم فکر میکردم جایی که همیشه توش بودی یه ویژگی بد داره و اون اینه که همیشه توش بودی. باید تلاش کنیم. آره. و به نظرم تلاشی زیباتر از ساختن راهی به سوی دنیاهای متفاوت نمی‌باشد. این که تلاش کنی که حال و هوا و مدل ذهنی و خط فکری و... حالا. هر چی که بهش میگن. ادامه مامان و مامانبزرگت نباشه. خیلی سخته از ریل منحرف بشی و بیفتی تو بیراهه‌ی ناهمواری که انتظار تو رو نداره. ولی سختی‌های راه همه به کنار، چیزی که درد داره بیشتر از هر چیز اینه که برای دیدن آدمای بزرگتر، برای نزدیکتر شدن به کمال، برای فرار کردن از این دنیای مبتذل، باید از یه راه مبتذل بگذری. باید بری کلاس کنکور و میلیون‌ها تومن پول بودی. بوم! دیدی چحوری یهو افتادم رو زمین؟‌ کلاس کنکور! 
خنده‌دارتر از این نمیشه!
 
- درسته؟
هذا الکتب.
 
... برای ساختن دنیای بهتر، باید از راه‌های زشت بگذری. باید تلاش‌های زشت بکنی. باید پول‌های زشت خرج کنی...
 
- آره.
-  هذا الکتب. مطمئنی درسته؟!
- ممم چیز... نه نه. باید مفرد...
- باید مونث باشه. میشه هذه...
 
نفهمیدم چطور گذشت. فقط میدونم که گذشت و صد و سی و پنج تومن پول دادم و هرگز بیشتر از این پول نخواهم داد. شده تیکه تیکه بشم عربی رو میخونم همونطور که ریحانه خونده و فهمیده. پس منم میفهمم. فقط من یه کم تنبلتر از اونم. که نخواهم بود. اگه قرار باشه پا در چنین مسیری بگذارم به راستی نخواهم بود. 
با خواهرزادش اومده بود. خواهرزاده‌هه کل وقت اونجا نشسته بود. «خاله جون من سر راه یه سر برم یه کلاس صد تومن دربیارم و بریم.» هه. کور خوندی. پولمو در چاه میریزم ولی تو کیسه تو نمیریزم. ده سال کنکور میدم و قبول نمیشم ولی به امثال تو پول نمیدم. 
حالا طفلکی چیزیشم نبودا. اتفاقا مهربون بود. ولی احساس میکردم میتونست بگه وقتی هر سه تا کتابو خوندی من برات یکی دو جلسه نکات تستی رو میگم. ولی این کارو نکرد که پول بیشتری به جیب بزنه. البته منم بودم شاید... نه واقعا اگه من بودم همینو میگفتم. اینجور پول درآوردن برام هیچ ارزشی نداره.
*
ریحانه برام کتاب زبان و فارسی آورده. وقتی مثل مامانا باهام حرف میزنه خندم میگیره. خوشم هم میاد البته. :) پریروز با یه لحن خیلی جدی بهم گفت اگه میخوای قبول بشی باید درس بخونی نه این که هر جلسه سر کلاس ادبیات بگی: آقا ما کلاس شما رو بیایم کنکور قبول میشیم؟!
خداییش حرفش منطقیه. ولی نمیدونم. دوست دارم فقط بشینم درباره درصدام خیالپردازی کنم و فکر کنم که: خب اینو چهل میزنیم عوضش اونو هشتاد. که اگه ضریب اونو حساب بکنی میشه....
سخت نیست. فقط مبتذله. این بیشتر از هر چیزی اذیتم میکنه. آره میدونم دوباره مث وقتایی شدم که یه کلمه جدید یاد میگیرم. ولی واقعا ابتذال بهترین چیزیه که به ذهنم میرسه. 
همه قصه همینه. همه چیز از اونجایی شروع میشه که میبینی برای رسیدن به یه هدف والا (حالا مثلا!)‌ باید از تحقیرآمیزترین و کثیفترین راه بگذری. تست! من! واقعا من!! با این همه سواد و درک و دانایی، با این جلال و جبروت، برم بشینم کنار اون احمقای بیسواد که تو عمرشون یه کتاب درست حسابی نخوندن و با این دستهای هنرمندم که میتونه بدیع‌ترین نقش‌ها و صداها و کلماتو ابداع کنه، وردارم خونه های کوچولو رو به شیوه‌ای که چند نفر خاص دوس دارن پر کنم، حالا هر چی نزدیکتر به اونی که اونا میخوان، بهتر. که چی بشه؟ که بذارن برم جایی که حتی نمیدونم دوسش خواهم داشت یا نه. 
 
یعنی فقط میخوام آخرش که همه اینا تموم شد، این یارو کنکور هیکل گندشو از جلو دانشگاه من برد کنار، و من خرامان خرامان رفتم تو، یهو ببینم: عههه اینجا جای من نیست. و بزنم بیرون و بیام اینجا بنویسم: دانشگاه خر است. چقد مدرک گرایی؟‌ آدم باید مهارتاشو ارتقا بده. :/
 
  • سارا

به من گفت :  بیا

به من گفت :  بمان

به من گفت :  بخند

به من گفت :  بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

*

به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد.

*

- باران نزدیکه.

- حیف تارا. تو کسی نیستی که گول بخوری. وگرنه می‌کشیدم می‌بردمت جنگل.

- خب، پس کسی رو گیر بیار که حاضر باشه گول بخوره.

- مسخره نکن تارا. تو این آینه رو به من دادی. هر چی توی اون نگاه می‌کنم غیر از تو چیزی نمی‌بینم.

- خب. برا همین بهت دادمش.

- تو می‌خواستی من عاشقت بشم؟!

- اوهوم...

- قسم به دستات که آینه رو به من داد، تو منو می‌خوای تارا.

- روز از سر کار در میری میای سر راه زن‌های مردم؟ تا حالا چند نفرو اینطوری گول زدی؟

- کی گفت من از کار در رفتم؟ کدوم کار؟ همه رفتن مجلس شبیه.

....

- بیا منو گول بزن ببر جنگل!

*

امروز این گونه پر شدم. و چه پر شدن احساس عجیبی است. گوییا تازه می‌فهمی گنجایش خودت را. تازه می‌فهمی که چقدر گرسنه بوده‌ای. خیال را که در واژه می‌ریزی تهی می‌شود. این را همیشه می‌گفتم. اما چه عیب دارد اگر حتی ته‌مانده‌اش را بتوان برای دیگران نگه‌ داشت حالا که خودش آنقدر نازک و حساس و فرار است؟ واژه‌ها امانت‌داران خوبی نیستند اما، از هیچ بهترند. وقتی آنچه را در انگشتهایت جاری‌ است می‌بینم، و دیوانه‌وار خواهان آنم، به عصاره‌ی ناخالصش هم راضی‌ام.

نگو که حرف‌هایم را نمی‌فهمی که من امروز خوب حرف خودم را می‌فهمم. امروز می‌فهمم که چه می‌خواهم. می‌فهمم که همیشه بی‌قرار چه بوده‌ام. بی‌قرار همین خیانتکاران دروغگو. بی‌قرار همین واژه‌ها.

روزهایی که پر میشوم دیگر آدم نیستم. یک جور دیگرم اصلا. خیال نکن عاشق شده‌ام. که من اگر بتوانم نوک پایم را در دریای عاشقیت فرو کنم، چنان شوقم را در بوق و کرنا میکنم که دیگر جایی برای حدس و گمان تو باقی نمی‌ماند. 

نه. عاشق نیستم. اما روزهایی که در میان کلمات گزیده، رها می‌شوم، قیافه‌ام شکل عاشقها می‌شود. انگار که دارم در ابری دنیادیده نفس میکشم. بوی گیلان می‌آید. بوی پاریس. بوی قطب. بوی آفریقا. دنیا را در نگاهی سیر می‌کنم. دستهایم بی قرار می‌شوند و آن‌ وقت مرا با خود می‌برند. کتاب بی واژه که زیاد ورق بزنی، دستها می‌خستند. باید جانی تازه در آنها دمید. و امروز چه هوای خوبی خوردم.

دستهایم در شعر است. جا نمی‌زنم. چنان که پیشتر گفتم، روانه خواهم شد و منتظر نمی‌مانم. حتی اگر واژه‌ها از من گریخته باشند. حتی اگر همیشه ملامتشان کرده‌باشم، زیر سایه‌ی ناتوانی خودم. من دوری را تحمل نمی‌کنم. دلشان را به دست خواهم‌آورد.

می‌توان بیشتر به شعر آلود، لختی لحظه‌های سنگین را. بله، می‌توان. دست‌هایم در شعر است. و من آنقدر نفس کشیده‌ام که بیش از جسم کوچکم، جان دارم. چشم‌هایم که خوب می‌بینند دو پایم بی‌قرار می‌شوند. کمک کن که این نفَس شعر شود. کمک کن که این حجم از سبکی، پایمان را نشکند. کمک کن که این ابر در من نخشکد. دست‌هایم در شعر است.

به صحرا شدم، عشق باریده بود...


  • سارا

 

کجا بودیم؟ این که بسه دیگه. آره واقعا بس بود. باید بالاخره یه چیزی اساسی فرق میکرد.

 

فکر کردم: چیکار کنیم؟ چیزی که به نظرم رسید این بود که فعلا خودمونو بزنیم به اون راه! سخت بود ولی اون شب با تمام وجود میخواستم که بشه. احساس عجیبی بود. انگار شناور بودم. اصلا فکر نمیکردم که چه اتفاقی داره میفته و چه اتفاقی قراره بیفته. در یک حالتی از بی تفاوتی رنگ میساختم و میچسبوندم رو صورت دخترک. درِ فکرامو بسته بودم و خودمو زده بودم به کری که صدای فریادشونو نشنوم. سه ساعت به همین شکل گذشت تا این که یهو به خودم اومدم: تموم شد.

 

آره انگار واقعا تموم شده بود. رفتم دورِ دور، روی مبل وایسادم و نگاش کردم. چطور بود؟ قضاوتی نداشتم. چشمامو بستم و آینده رو تصور کردم. بالا و پایین میرفتم و فکر میکردم. فردا، پس فردا، ماه ها بعد، سالها بعد، بالا و پایین میرفتم و احساس میکردم که خوب شده، خوب بوده، و خوب خواهد بود، آره همه چیز خوب بود و من هی بالا و هی پایین....

 

چند ثانیه بعدش، داشتم قلموها رو جمع میکردم که یهو به خودم گفتم: این که داشت روی مبل میپرید تو بودی؟ گفتم: گمونم. آره واقعا من بودم که از خود بیخود شده بودم. :/ آخرین باری که این حرکتو انجام داده بودم ده سال پیش بود. چم شده بود؟!

 

برای آخرین بار تو چشماش نگاه کردم و گفتم: قرار بود تموم بشی که شدی. نه بیشتر.

  • سارا