!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

خب. میدونی که بعد از جریانات پارسال، دیگه اصلا حس خوبی به این مسابقه فرهنگی هنری نداشتم. مسابقه‌ای که پنج شیش سال پیش برام به شدت ارزشی و مهم تلقی میشدن الان چیزی بیش از یک شوخی محسوب نمیشه.

وقتی خانم معاون اومد دم کلاس و تحت عنوان "خوش‌خبری" گفت که من و فاطمه اول شدیم و باید بریم مرحله‌ استانی، با امیدی ناامیدانه پرسیدم: شعر که نشد نه؟

گفت: نه ولی خب حالا رنگ روغن اول شدی دیگه. وسایل یادت نره‌ها. گفتن بومت 45 در 60 بومیران یا وینزور. رنگاتم وستا باشه.

:/ چه خوش‌اشتها هم هستن.

فاطمه همون مرحله اول که باید کارامونو میدادیم ببرن اداره به خانم مدیر گفت که نمیخواد شرکت کنه. و البته که: بیخود کردی، مگه اصلا حق انتخابی داری؟ این ادا اصولا دیگه چیه؟ 

از حرف زدن پشیمون شد.

من نمیدونستم که تو مرحله ناحیه میشه دو تا رشته شرکت کرد. جزو قوانین نانوشته بوده انگار. یا به نوعی، بی‌قانونی‌های نانوشته. بعد از شیش سال چه چیزایی دارم یاد میگیرم.

یادمه که مرحله ناحیه رو به خوبی پشت سر گذاشته بودم. با این که فضای اون کانون مسابقه یه جوریه که احساس میکنی یهو به دهه شصت سفر کردی و حتی آدمای توشم همینطوری‌ان، ولی من کار خودمو کردم. خیلی حالم خوب بود اون روز. تازه یادمه ظهرم با بچه ها رفتیم ساندویچ زدیم به جای این که تنها برم خونه و لوبیاپلو گرم کنم. خعلی چسبید. 

البته بخشی از حال خوبم هم تو مسابقه نقاشی به خاطر اون امید واهی بود که داشتم. که امسال شعرام مورد اجحاف قرار نمی‌گیره و حتی برای دلجویی از رفتار احمقانه پارسالشون حتما منو اول میکنن. :/ ولی خب به قدری احساسات من براشون مهم بود و به قدری از این که پارسال شعرها رو کسی که اصلا شاعر نبود داوری کرده بود، پشیمون بودن، که امسال حتی دوم ناحیه هم نشدم. یعنی کسی که سه سال اول استان شده امسال هیچم ناحیه! خب ناراحت کننده‌س اما قطعا از اون رتبه دومی که پارسال بهم دادن منطقی‌تره. یه جور اقرار به اینه که یک عامل خارجی توی کار نقش داشته. بگذریم.

اول با فاطمه کلی بهشون فحش دادیم که مسابقه رو گذاشتن روز پنجشنبه و تنها فایده این مسابقات رو که همانا پیچوندن کلاس باشه ازمون گرفتن. تازه ما که میخوایم درس بخونیم. مثلا.

فاطمه هم که پارسال توی جشنواره هنرهای تجسمی اول کشور شده بود و من کاملا میدونستم چقد شرکت تو همچین مسابقه‌ای رو برای خودش ننگ میدونه، با این که اول گفت نمیام و این حرفا ولی احتمالا وقتی یه دور سخنان خانم مدیرو برای خودش مرور کرد، دید که نه اتفاقا مسابقه خیلی هم فرصت خوب و شیرین و باحالیه. منم که قطعا میخواستم شرکت کنم، فقط برای یک دهن‌کجی در ذهنم به شعری‌ها! که بدونن (یعنی فکر کنن!)‌ به هیچ جام نیست که اونا انتخابم نکردن، چون من هزار تا امکان دارم. :)

*

  • سارا
این روزا، برام روزای عجیبیه. عجیب و منحصربفرد. پر از سرخوشی و تعلیق. پر از امید و ناامیدی. قبل از کنکور میدونستم که تا مدتها ازم میپرسن: خب... چیکار کردی؟ ولی اینقد مطمئن بودم که اگر خوب نباشم بد هم نیستم، که به جواب این سوال خیلی فکر نمی‌کردم.
همیشه توی هر آزمونی که تو عمرم دادم، مهمترین هدفم این بوده که نارو نخورم. این که اگه یه درسی رو خوندم و رفتم سر جلسه، هر چقدر که بلد بودم، (حتی خیلی کم) بتونم خوب بیارمش روی صحنه. یعنی از همونی که بلدم بهترین استفاده رو بکنم. بدترین چیزی که میتونه وجود داشته باشه اینه که ببینی بیشتر از اونایی که بلد بودی، اونایی که فکر کردی بلدی خودنمایی کردن، و کارو خراب کردن. اینه که هی تعداد غلطا رو بشماری و باورت نشه. ولی نه. همه چیز واقعیه.
 برای دو تا از درسام که خیلی شگفت‌زده‌م کرد، حتی نمیتونم بگم کاش بیشتر درس خونده بودم. وقتی تستای کنکوری که زدم یا سنجش رو نگاه میکنم هیچ کدوم اینطوری برام پیش بینی نمیکنن. تخمین درستی از سطح خودم نداشتم.
ولی میدونی به چی فکر میکنم؟ به این که هر جوری شده باید اون چیزی رو که میخوام به دست بیارم. من میدونم که تلاش کردم. خب آره واقعیتش خودکشی نکردم. یه کم هم زیادی لذت‌گرا بودم. بیشترین چیزی که خواسم بهش بود این بود که بهم بد نگذره و فشار نیاد و غصه نخورم :))) چون بالاخره یه نوجوون حساس کوچولو بیشتر نیستم. و راستشو بخوای درسهایی رو که کمتر دوست داشتم خیلی کمتر خوندم. مثلا خوندن ریاضی و ترسیم و موسیقی و زبان، برام منطقی تر بود، چون روال داشت. قاعده داشت. ولی هر چقدر هم به خودم میگفتم که تو با پای خودت وارد این بازی احمقانه شدی، باز دلم راضی نمیشد که بشینم حفظ کنم که فلان کارگردانی که تا حالا هفت تا کفن پوسونده، توی هر فیلمش دوربین مرده‌شوربرده‌شو کجای صحنه گذاشته. البته تلاش خودمو کردما. ولی یه چیزی اون تو باید عوض میشد که متاسفانه نشد.
آخرشم نیگا! انگار فقط همین چند تا درسو خوب زدم. البته خوب که چه عرض کنم، به اندازه بقیه‌ش بد نزدم. 
اما چیزی که این روزا رو منحصربفرد میکنه اینا نیست. البته هست، ولی فقط نیست. چیزی که برام بیشتر از هر چیزی دردناکه اینه که دلم نمیخواد اینا دغدغه‌های من باشه. من نمی‌خواستم برم دانشگاه که پز رتبه‌مو بدم. که موهامو رنگ کنم. که مدرکمو دست بگیرم و بکنم تو چشم شماها. من دلم میخواست برم دانشگاه که به چیزای مهمتری فکر کنم. که آدمتر بشم. (یعنی فکر میکنم الان آدم هستم :)) دلم میخواست درباره چگونگی پیدایش جهان فکر کنم. درباره هدف زندگی. جامعه‌شناسی، روانشناسی... 
وقتی میری به خاطر آرمانت میجنگی، درد گلوله رو هم تحمل میکنی. اما وقتی تو یه جنگ ساختگی، تو یه بازی احمقانه باید منتظر نتیجه باشی تا ببینی ادای درد کشیدنو دربیاری یا نه، اینه حماقت واقعی. راستش میدونم که اگر برگردم به یکی دو ماه پیش‌، بازم بیشتر از این درس نمیخونم. البته اگه برگردم به مهر چرا. حتما. ولی خب مطمئنم که همه این مسابقه‌ها رو شرکت میکنم. رنگ و روغنامو بازم در بهترین حالتی که میتونم ارائه میدم. (اگرچه کارای چاپ و حجمم خیلی ضعیف بود ولی مهم هم نبود واسم) بازم این و این و این و اینو  مینویسم، چون فکر میکنم بدون اینا واقعا نمیشد.
این روزا روزای عجیبیه چون معلقم و این تعلیق فقط یه بازی احمقانه‌اس. و از همه بدتر این که من، اینجا، بین زمین و هوا، بی‌نهایت تنهام. هیچ کس نمی‌فهمه که من چی می‌خوام. بچه‌های کلاسمون که در حد یک هفته درس خوندن با استرس میگن کاشکی یزد قبول شیم در حالی که خودشون هم میدونن نمیشن. از اون طرف هم کسایی هستن که میگن اگه شد تهران اگه نشد اصفهان، اگه نشد یزد اگه نشد پیام نور.... اینا رو دیگه واقعا نمی‌فهمم. و قاعدتا اونا هم منو نمی‌فهمن. بابام یه لبخند موزیانه میزنه و میگه: نقاشی یزد مگه چشه؟‌ یه پرایدم برات میگیرم، خودت میری میای.... و نمیدونه که هر بار اینو میگه یه نفر درون من جیغ میکشه و اشکاش شرشر جاری میشه. من نمیخوام. من نمیخوام اینجا بمونم. قبلا گفتم که چرا. حالا از توضیح دادن چیزی که برام اینهمه واضحه بدم میاد. بابابزرگم میگه: سربازی که نمیری، شوهرم که پشت در واینستاده. میشینی یه سال دیگه میخونی. ولی من هر بار به این قضیه فکر میکنم نفسم بند میاد. مگه یه سال یه بچه 18 ساله مثل یه سال یه مرد هفتاد ساله‌س؟ مسخره‌تر از همه اونایی هستن که میگن ای بابا این مافیای کنکورو که دیگه کاریش نمیشه کرد. همه چی تو این مملکت شده پارتی‌بازی و نمیدونم.... بابا! چرا نمی‌فهمین؟! برای من کوچکترین اهمیتی نداره که اوضاع کشور چجوریه یا چجور آدمایی تصمیم‌گیرنده هستن یا کنکور نمیتونه صلاحیت منو مشخص کنه یا چه و چه و چه. من فقط یک "کلاس" تو نظرمه که باید شاگرد اون بشم. تمام. 
از صبح تا حالا افتاده سر زبونم: 
دنیای این روزای من همقد تنپوشم شده/ اونقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده :)))
الان میفهمم این آهنگا بی دلیل هم تو کله آدم تکرار نمیشنا
حالا معنی این "تو" رو خودتون میفهمین دیگه.
این روزا‌ روزای بدیه و بزرگترین بدیش اینه که فکر میکردم روزای خوبیه. فکر میکردم از اوناش نیستم که جوابا رو چک کنم. ولی سریعا این کارو کردم. فکر میکردم چیزی رو که بلدم خوب میتونم نشون بدم اما نتونستم. فکر میکردم این موقع که برسه دیگه راحت نشدم اما نشدم.
 یه چیز خنده‌دار این که از چند نفر درصدامو پرسیدم و گفتن جای نگرانی نیس و بعد هی دیدم باز کمتر شد و دیگه روم نشد از کسی بپرسم! 
بیشترین چیزی که ازش بدم میاد این حقارتیه که به ما تحمیل میشه. که خودمونو باید بکشیم برای چند تا دونه عدد. خواهر یکی از دانشجوهای بابام رشته تجربی بوده. و بیش از بیییییییییست میلیون هزینه کنکورش شده و حالا! فکر میکرده فیزیکشو صد زده اما انگار یه جا تبدیل واحدو اشتباه انجام داده و یه همچین کارهایی. دو تا غلط توی فیزیک داره. و حالا انگار زیر صد تجربی نمیشه. و قضیه اونقد جدی بوده که خواهرش تو دانشگاه همش داشته گریه میکرده. 
همین. فقط خواستم بدونین. فقط خواستم بخندین. فقط خواستم گریه کنین.
از سالن که اومدم بیرون یکی از بچه ها داشت گریه میکرد. خیلی دلم براش سوخت. رفتم خونه برای دوستم هم گفتم. یه ویدیو از اینایی که بابا کنکور مهم نیست مهم تلاش و ایناس برام فرستاد گفت بفرست براش. دلم نخواست. این مسخره‌ترین حرفیه که تو همچین شرایطی میشه به آدما زد. نزنیم.
*
خب حالا یه چیزی بگم؟ آخر همه اینا یه چیزو مطمئنم اونم این که به چیزی که میخوام میرسم...! نمیدونم چرا! تازه منطقیش اینه که اگرم اینجوری فکر میکنم، ننویسمش‌ تا اگه نشد ضایع نشم. ولی واقعا دوست دارم که جلوی همه اینو بنویسم :))‌ مامان بابام میگن خدا وقتی میبینه بنده‌ش تلاش میکنه یه جوری همه چیزو میچینه که به نفعش بشه. خب این یه جورایی ایمان به نظمی نادیدنی تو دنیاس که... مسخره به نظر میاد ولی منم باورش دارم. این بهم امید و آرامش میده.
ببین در درجه اول کنکور عملی هست که خیلی تاثیر داره و ما هم تعریف از خود نباشه به نظرم توش خیلی خوبیم!
در درجه بعد شااااید حالا مثلا خوارزمی باشه. حالا احتمالش که هست بالاخره.
در درجه بعد هم میتونیم یه کم عذاب وجدان بگیریم و بریم سراغ سهمیه‌ی پدر. که البته میگن اعتباری بهش نیست ولی خب احتمالی بهش هست!
تازشم اصن شاید همینطوری رتبه‌ت هم خیلی بد نشد و به هیچ کدوم نیاز پیدا نکردی. بالاخره میگن سخت بوده دیگه.
ببین! ببین چقده چیزای خوب هست! خدا رو شاکر باش دخترم.
*
اگه یه چیز خوب غیر از امیدای الکی و "کنکور چیز بدیه پس غصه نخور" و "برو خوشی کن بهش فکر نکن" بلدین، لطفا برام بنویسین. شدیدا نیاز دارم. 
  • سارا

چند روز پیش به یکی از بچه ها پیام دادم چند تا سوال درباره درصد و اینا ازش بپرسم. بعد نشستیم دو تایی کلی خیالپردازی کردیم که من رتبم ال میشه و بل میشه و این حرفا. بعدشم به این نتیجه رسیدیم که این چند روز آخر خیلی مهمه و ما اگه مثل خر بخونیم قطعا میتونیم به اون رتبه های ال و بل برسیم. خب من که قاعدتا گفتم از فردا. که نمیدونم این فردا سه شنبه میشد یا چهارشنبه. دیروز رو که واقعا خیلی زحمت کشیدم. تا چهار بعداز ظهر تو چت و مسخره بازی و اینا بودم :) بعد رفتم حموم که وقتی بیرون اومدم دیگه مثل خر خوندنو شروع کنم. بعد دیدم هیشکی خونه نیست، گفتم حیفه فرصتو از دست بدم. خلاصه یه یک ساعتی آواز خوندم و بعدش خداییش شروع کردم. بیست دقیقه خوندم بعد گفتم یه کم استراحت کنم. تازه ولو شده بودم رو تخت که مامانم یهو اومد. گفت نخواب شب میخوای زود بخوابی. بعد یه کم بستنی خوردم و کیک و بعد رفتم بخوابم. روز خوبی بود :)))

ولی شبش اصلا خوب نبود. بابام اومده بود شام گرم کنه، سوزونده بود. رفتم تو اتاقی که درش بسته بود و کمتر بود میومد. کولر اتاق یهو شروع کرده بود جیس جیس کردن. رفتم تو اتاق خودم. ساعت سه نصفه شب ساعت مچیم یهو شروع کرد زنگ زدن. پرتش کردم تو کمد. ساعت پنج سگهای تو کوچه شروع کردن واق واق کردن. رفتم دیدم بقیه تو هال خوابیدن، کنار صدرا خوابیدم و به زووور داشتم خودمو خواب میکردم که یهو آرنجشو محکم کوبوند تو چشمم. اگه وقتای دیگه بود یه آرنج میزدم تو چشمش و میگفتم:‌ وقتی میخوابی چش کورتو وا کن ببین دست چلاغتو کجا میذاری. ولی خب وقتای دیگه نبود و بچه نمیدونست من اونجام. خلاصه که وقتی ده دقیقه بعد ساعت مامانم به صدا دراومد، زدم زیر گریه :)

برگشته میگه خیل خب اینقد بهش فکر نکن، اینقدم برا خودت دل نسوزون. چیزی نشده که. :/

*

تو این مدت خیلی تحویلم گرفتن. خیلی خوب بود :) صدرا که هر وقت عصبانی میشد میگفت وایسا کنکورتو بدی، همه نازخریدنا تموم میشه ساراخانم. با جدیت تمام هم میگفتا! بچه پررو

دارم سعی میکنم زیاد شلوغش نکنم. ولی اینقد همه میگن دعا و اینا که کم کم دارم میترسم. واقعا کنکوره نه؟

فقط هی به خودم لعنت میفرستم که اون حرفو به دوستم زدم. حالا اون شاید رتبش بشه بل. ولی رتبه من برا چی باید بشه ال؟!

ببخشید. قاط زدم یه خورده.

حالا شایدم بشه.

آره بابا. کی شایسته تر از من.

چند روز پیش داشتم از خودم کنکور میگرفتم. رفتم دستشویی و اومدم بعد به خودم گفتم: این چه جور شبیه سازیه که تو میکنی؟! پا شدی وسط کنکور رفتی دستشویی؟ حالا میخوای دو تا لبخندم جلو آینه بزنی؟ کنکوره هاااا. استرس پلیز.

هیچی دیگه به خودم گفتم وای وقت نداریم ما هیچی بلد نیستیم وااای. چند تا هم تند تند نفس کشیدم تا این که بالاخره قلبم شروع کرد تند تند زدن. و اون وقت کنکورمو ادامه دادم. خیلی خوب بود. اگه تونستم استرسو ایجاد کنم، یعنی از بین بردنش هم دست خودمه. احساس تسلط بر خود همی دارم :)

ولی واقعا احساس میکنم این خبرا نیست. اولش که میرم تو سالن چرا. وقتی اینهمه آدمو میبینم به خودم میگم واااای. اون مرحله ای که دارن قرآن میخونن و اینننهمه دختر تو یه سالن هستن ولی جیکشون در نمیاد هم، احتمالا کمی بترسونتم. ولی همین که توصیه های مزخرفشون تموم شد و دفترچه ها رو دادن. خب داریم تست میزنیم دیگه. اگرم بلد نبودم فدا سرم. درسمو که خوندم... حالا خوندم خداییش! خودمو خفه نکردم ولی خب اندازه ای که بهم فشار نیاد و شیشه احساسم ترک برنداره تلاش خودمو کردم :)) به خصوص از بیست خرداد به این طرف که مدرسه ها تموم شده.

*

خیلی دوست داشتم امروز این کتاب سبز قلمچی رو که از کتابخونه مدرسه کش رفتم بردارم و تاریخ هنر جهانو مرور کنم. احساس میکنم درک عمومیم خوب نیست. ولی اینقد مامانم راه به راه گفت درس نخون درس نخون که دیگه نخوندم. البته چیزای آسونتر خوندم و یه کم مرور و اینها. کمی هم خواص مواد. خدا رو چه دیدی. شاید یه ده پونزده درصد زدم. 

*

این چه کپی بی کیفیته؟ خواستم براش خال بذارم که بابام نذاشت. گفت اینا اسکن میکنن شناسایی میکنن نمیدونم چی! گفتم آخه من بدون خالم وجود ندارم که... این شد که آخرش لبا رو پررنگ نکردم اما خالو اضافه کردم. آخخخیش. خود خودمه!

*

سارا میگه میای اونجا کتاب تسلی بخشی های فلسفه‌تو هم بیار. یعنی عاشقشم :)))

بعدم اینو فرستاد.

 نمیدونم چرا ولی خیلی خندم گرفت!

*

اگه واسم دعا میکنین بگین که درک عمومیمو خوب بزنم لطفا. مرسی :)

  • سارا