!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۴۰ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

اول اینو پلی کنین.

گاهی احساس می‌کنم اینقد داده‌های مختلف به ذهنم وارد میشه که از تحلیلشون در می‌مونم. امروز احساس می‌کنم چندان کار مفیدی نکردم و برای این که این احساس یه کم کمرنگ‌تر بشه گفتم بیام چند خطی درباره خودم بنویسم. دو سه تا مطلب خیلی طولانی نوشتم که بعد دیدم به ریسکش نمی‌ارزه و با اشک و آه فرستادمش تو پستو. خیلی تلخه درست تو اون لحظه‌ای که خودتو آماده می‌کنی تا بگی آخهیشش!، یهو ببینی که همه زحمتت بی‌فایده بوده. البته بی‌فایده هم نبودا، ولی دیدم ممکنه شخصیت‌های قصه به صورت واقعی وارد عمل بشن. و خب می‌دونم که منِ واقعی به اندازه من این نوشته‌ها از کارش مطمئن نیست و یه وقتایی ممکنه کار دست خودش بده. ولش کن. درباره خودم می‌نویسم!

این روزا آروم‌ترم و می‌دونم از خودم و زندگیم چی‌ می‌خوام. خب می‌دونم که آرامش هیچ وقت بیشتر از دو سه روز پیشم نمی‌مونه. ولی خب همینه دیگه. باید از این روزا یه کم ذخیره کنم تا تو روزای تشویش دم کنم بخورم. باید نوشت. همچنان از نظر بابام منطق ندارم. خب منم منطق اونو درک نمی‌کنم. ولی جالبه که مال خودمو خیلی خیلی خوب درک می‌کنم. :)

یکشنبه هفته پیش بود که راه دانشگاه تا خوابگاه قد یه عمر طول کشید. (از علاقه من به یکشنبه‌ها که خبر دارید؟!) استاد از صبح پیله کرده‌بود که تکلیفتو روشن کن. هر چی می‌خواستم به رو نیارم و بگم نقاشیامو ببین، اون حرف خودشو میزد. خیلی خسته بودم. خیلی پریشون بودم. و از خودم بیزار. یه آهنگ خیلی خیلی غمگین هم بچه‌ها واسم ریخته‌بودن که به شکل حیرت‌انگیزی با حالم جور بود. ترانه‌ش هیچ چیز خاصی نبود. ولی اون لحن خسته و پریشون دقیقا برای من ساخته‌ شده‌بود. 

وسایلام سنگین بود. خیلی زیاد. تازه سه تا کیسه سیب‌زمینی و گوجه و ماکارونی و کوفت و زهر مارم خریده‌بودیم. و پالت رو هم یه جور بدی توی کیسه گذاشته بود. باید با حالت خاصی کیسه رو می‌گرفتم تا رنگش به جایی نخوره. کار احمقانه‌ای بود ولی حوصله فکر کردن به یه راه بهترو نداشتم. هیچ چیز خوبی نداشتم که بهش فکر کنم. خوابم میومد. خیلی زیاد خوابم میومد. باید می‌رفتم خونه و بعد از طراحی تازه شروع می‌کردم به فکر کردن درباره تمرینای مزخرف مبانی که باید خلاقانه می‌بود. و بعد از همه اینا باید شام درست می‌کردیم! داشتم فکر می‌کردم عاجزانه از بچه‌ها خواهش کنم که فقط تو خوردن غذا سهیم باشم. فکر این که بخوام یه ساعت کنار گاز وایسم تنمو می‌لرزوند. 

و اون روز راه چهل و پنج دقیقه‌ای ساعت‌ها طول کشید. قسم می‌خورم که اندازه فاصله یزد تا اصفهان تو اون اتوبوس لعنتی بودیم. اصلا اون روز هوا تاریک شد. روزای دیگه تاریک نمی‌شد! یک میلیون فکر تو سرم بود و احساس می‌کردم از هر طرفی که می‌رم به بن‌بست می‌خورم. حتی اگه خیلی آرمانی فکر کنم. عجزی که عین زنجیر دورم پیچیده‌بود، داشت نفسمو بند می‌آورد. تکیه داده‌بودم به شیشه اتوبوس، هندزفری گذاشته‌بودم تو گوشم و این دختره‌ی خسته هی می‌گفت:

I don't want to... But I love you

و من شرشر اشک می‌ریختم.

رسیدیم. بالاخره اون مسافت وحشتناک به پایان رسید. از پله‌ها که داشتم می‌رفتم بالا فکر می‌کردم یعنی میشه برسم به تختم؟‌ آره. واقعا رسیدم. گفتم که نمی‌تونم تو غذا کمک کنم. گفتن تو ظرفا رو بشور. رفتم زیر پتو تا کمی بهتر شم. نشد.

خوابگاه هم مثل مدرسه همیشه آدمو تو یه سطح ثابت نگه میداره. وقتی با ساختن یه ویدیوی سی ثانیه‌ای خنک کاری میکنن از خنده دل‌درد بگیری، سخت‌تر نمی‌تونی به مردن فکر کنی. و وقتی اونقد مطمئنی دو تا بال نرم و سفید رو شونه‌هات داری که میخوای از پنجره بپری بیرون، یه رنده و دو تا هویج میدن دستت و همه چی فراموش میشه.

رفتم زیر پتو تا شام حاضر شد. ترکیب عجیب و غریبی بود که بیشتر به حروم کردن مرغ و سبزیجات تازه و یه بسته بزرگ فتوچینی می‌مانست! اما من خیلی زیاد خوردم. کمی هم همبرگر محدثه رو خوردم. یعنی همشو با هم خوردم. و بعد گفتم بچه‌ها واقعا من نمی‌تونم ظرف بشورم. اونا هم گفتن اشکال نداره بخواب فردا میشوری. چه خوب بود که می‌فهمیدن.

تکالیف که هیچی، حتی وسایل فردامو آماده نکرده‌بودم. چشم‌بندمو گذاشتم و خوابیدم. فقط دیگه کولاک کردم که با گریه نخوابیدم. صبح که بیدار شدم بهتر بودم.

الان که بهش فکر می‌کنم تنم می‌لرزه. ته چاه بودم. یه چاه تنگ و باریک. یه جوری که حتی نمی‌تونستم پاهامو دراز کنم. اما فکر می‌کنم به اون وضعیت نیاز داشتم. نیاز داشتم اونقدر خسته باشم که دیگه نتونم ذهنمو وسط انوار مثبت‌اندیشی نگه‌دارم. بذارم سقوط کنه تو اون دره تاریک و هولناک. تا بتونم دفعه بعد که استادو می‌بینم زل بزنم تو چشماش و بگم:‌ روشنه. همه چیز روشنه!

نه که بگم بلند شدم. می‌ترسم. تنهام. و هنوزم به راحتی می‌تونم تو امواج خودآشغال‌بینی غرق شم. اما سعی می‌کنم. جلوی خودمو می‌گیرم. و قول می‌دم که هیچ وقت اجازه رها شدن به خودم ندم. 

گاهی حتی یه پنج دقیقه کل زندگی آدمو عوض می‌کنه و از این حرفا. :) و من به خاطر اون روز از خودم و خدا و استاد و همه دوستان پشت صحنه تشکر می‌کنم.

 

پ.ن: اگه براتون سوال شده باید بگم فرداش اون ظرفا رو به اضافه ظرفای صبحانه و کلی چیز دیگه شستم. خیلی هم خوشحالانه شستم. :)

  • سارا

27 مهر

۲۷
مهر

ساعت سه و ربعه و در آخرین روز تعطیلی به سر میبریم در حالی که همه نقشه هامون نقشه بر آب شده. البته منظورم خودمه ولی اینقد حجم واقعه بزرگه که باید از فعل جمع استفاده کنم. روی تخت نشسته ام و نفیسه و فائزه روبروم نشستن. نمیتونم پامو دراز کنم. الان امتحان کردم شد ولی به نظرم آدم بی ادبی هستم.

باورم نمیشه که اون همه برنامه م برای چهارشنبه تا جمعه ی تعطیل به چه شکل دردناکی به باد رفت. دیروز بچه های اصفهانیمون اومدن خوابگاه و برامون غذا آوردن. چون جمعه ها سلف غذا نداره. عصر وقتی که من خواستم بگم: خب دیگه حالا بریم ادامه کارای مبانی، تازه دیدم که بچه ها میخوان فیلم ببینن. منم یه نگاهی به دور و بر انداختم و متوجه شدم تنها مونیتور موجود، لپتاپ منه. و اینقد براشون بدیهی بود من لپتاپو بهشون میدم که حتی نپرسیدن. فقط گفتن لپتاپتو بده. یا یه چیزی تو این مایه ها: الان دیگه وقتشه لپتاپتو بدی.

به هر حال الان دیگه اینقد سطح توقعمو آوردم پایین که رو تخت نشستم و وسط این سر و صدا مینویسم. حالا انگار چی میخوام بنویسم. واقعا نمیدونم. حس میکنم خیلی حرف دارم برای زدن. اما واقعا نمیدونم کدومو بنویسم. فقط شرح ماوقع میاد تو ذهنم و خیال میکنم اگه اینا رو بگم حرفای اصلیم میان رو. ولی شاید واقعا حرفی ندارم. هوم؟

میخواستم درباره اصفهان‌گردی بنویسم ولی الان میبینم چیز خاصی برای تعریف کردن نداشت. از کتابخونه که اومدم بیرون و دیدم باید با پسرا بریم قضیه برام جالب شد. بذار ببینم چی یادم میاد. آهان کیسه آبیم که روش نوشته شهرکرد شهر مهربانی، توی هر کدوم از عکسا دست یکی از پسراس. این کیسه اینطوریه که من صبح یه تخته شاسی میذارم توش و ظهر تو راه برگشت میبینم پنج تا تخته با کلی کاغذ توشه. البته من روم نشد بدمش دست کسی. نفیسه با اعتماد به نفس میرفت پیش پسرا میگفت شما دستت خیلی خالیه اینو بگیر. ایول بهش. :)

بچه ها خیلی با پسرا حرف زدن. انگار که کلا رفته بودیم بیرون که با این موجودات عتیقه حرف بزنیم. کار بدی نبود البته. قبلش با هم خیلی غریبه بودیم. من زیاد حرفی نداشتم. وقتی حس میکردم که باید با اینا حرف بزنم احساس میکردم اصلا حرفم نمیاد. کلا کسل کننده بود. نمیدونم شایدم نبود. ولی نمیخواستم تو بحثاشون شرکت کنم. بیشتر میخواستم از دور ببینم هر کسی چطوریه.

منم البته با یکیشون حرف زدم. گفت میخواسته بره موسیقی ولی باباش که خیلی مذهبیه اجازه نداده. کلا موسیقی سنتی خیلی دوست داشته. حتی تکنوازی. این دوستمون خیلی قدبلنده به خصوص گردنش. وقتی پشت سر پسرا میشینی هیچی مثل گردن اون جلب توجه نمیکنه. قیافه شم خیلی ترسناکه و یه جوریه که خیلی کسی نمیتونه باهاش قاطی شه. بچه ها یه کلمه بهش گفتن سوغاتی شهرتونو بیار، گفت مشد چی داره؟؟ همه ترسیدن. دفعه اولی که نفیسه رفت کیسه رو داد دستش خیلی بد نگاه کرد ولی انگار چاره ای نداشت جز این که کیسه رو بگیره. یه سلفی هم تو شب وسط نقش جهان گرفتیم که ایشون توش شبیه ولدمورت شده بود. مهدی میگفت باید زیرش بنویسه:‌ قبل از این که خونشونو بخورم... :) بعدش که من دیگه دیدم خیلی دیر شده گفتم پاشین بریم و اینا. پسره گفت از این بیشتر از من میترسین یه کلمه گفت همتونو بلند کرد. خوشم اومد. :) بعدش گفت اون ماسماسک بچه رو بدین من بیارم. منم یه لحظه پوکر شدم. ماسماسک؟ بچه؟! ولی خب با کمال میل دادم دستش. سنگین بود. :)

ولی کلا این احساس که اینا همکلاسیای من نیستن بدجوری رو اعصابمه. حالا خیال میکنی خودت کی هستی واقعا؟ به خدا هیچکی. باور کن. ولی خب نه این که به بقیه حس بدی داشته باشم. به خودم دارم. از همه نظر. و وقتی از کسی بدت میاد معمولا نمیتونی خوبی هاشو ببینی. همه کاراشو از پشت یه فیلتر کثیف میبینی. الان یه همچین حسی به خودم دارم. احساس میکنم هر حرکتی که میرم اشتباهه. از کارای خودم سر در نمیارم. هی به سرم میزنه که یه سری فایلا رو تو کامپیوتر پاک کنم یا کلا این وبلاگ الکی رو منهدم کنم یا کلا بی خیال همه چی بشم. همه چیِ همه چی. ولی باز کاری نمیکنم. شهامت تغییر دادن چیزی رو ندارم. کلا این سبک زندگی کاری میکنه که آدم از خودش جا بمونه. همین الان نفیسه داره با یه نگاه سنگین همه جا رو مرتب میکنه. این یعنی منم الان باید بلند شم و اون سه تا تیکه ظرفو بشورم. (چون مائده از اول کار زیادی نمیکرده، الانم انتظار زیادی ازش نمیره.) خب من بلند نمیشم. چون نیاز دارم دستامو رو این کیبورد حرکت بدم و یه برای دقایقی این لبخند مصنوعی رو از صورتم بردارم. عبوس و شاید عصبی بشینم یه گوشه و اجازه بدم صدای گوشنواز تایپ آرومم کنه.

الان که هانیه رفت خیلی خلوت تر شد انگار. فائزه هنوز هست ولی اونقد سر و صدا نداره. هانیه با این که برامون غذا درست کرد و کلی از ظرفا رو هم شست، (واااقعا ازش ممنونیم)‌ اما الان که رفت احساس میکنم این فضا مال خودمونه. ببخشید. یه کم مصنوعی به نظر میاد.

راستی اون سه شنبه درباره استاد مبانیمون نگفتم. حیف که الان به اندازه اون موقع شوق دعوا کردن باهاش رو ندارم. جالبه که قصه بزرگترین دعواهام با معلما رو اینجا ننوشتم. واقعا چرا؟! چرا مثلا درباره تاج الملوک چیزی نگفتم وقتی بهم گفت بنویس من کلاس زبان نرفتم و امضا کن؟! یا اون یکی وقتی کتابمو از دستم چنگ زد و گذاشت تو کیفش؟

این دفعه هم همچین چیزی اتفاق افتاد. داشت مزخرفاتشو درباره نقطه ادامه میداد که من با بی حوصلگی کتابمو باز کردم. همون موقع از کتابخونه گرفته بودم. حس کردم کتابه خوب به حالم میخوره. آخه واقعا از نقطه بازیاش سر در نمیاوردم. 

این نمونه کار هفته قبلمه. بهش گفت‌"داغون". دقیقا همینو گفت. یه سری توضیح داد که نتونسته کادر رو فعال کنه و از این حرفا و تهش با اون لهجه‌ اصفهانی دردسازش، گفت یعنی قشنگ کادرو داغون کرده. خب از یه طرف میگه خلاقیت داشته باشید و به چشمتون اعتماد کنید نه به قانون، از طرف دیگه دقیقا یه سری چیزای ثابتی رو میپسنده. اگرم خیلی عادی برداری عناصرو طوری بذاری که با هم و با فضا خوب باشن، میگه خب خیلی خنثی و معمولیه.

در "نظر" من، این دو تا نقطه، کادر را فعال کرده اند. تمام.

آره حالا با این پیش‌زمینه منو تصور کنید سر کلاس مبانی. استاد از همه تعریف میکنه (بیشتر پسرا. واقع بین باشید و قبول کنید بیشتر پسرا.) و به من که میرسه،

یا کارم یه چیزی هست تو این مایه ها:

خیلی عادی، توی نقطه طلایی یا یه همچین چیزی. که میگه خب خوبه. ولی هیچ چیز بیشتری نمیگه.

و یا اینکه میام از نظر خودم خلاقیت کنم و استاد به همین شیوه با خاک یکسانم میکنه. واقعا از کاراش سر در نمیارم. نمیخوام هم سر در بیارم. واقعا نمیخوام خوب باشم. نمیخوام ازم تعریف کنه. میدونی چرا؟ دلیلم کاملا منطقیه. اصلا هم به عنوان طنز و اینا نمیگم. وقتی با اون چشمای پیر گود افتاده و صورت بی حال، برمیداره یه رژ صورتی میزنه، آیا واقعا مبانی بلده؟ تازه با یه مانتوشلوار گشاد بدترکیب مشکی. خب آخه اون صورتی به رنگای صورت تو نمیخوره. این همه رنگ هست. کالباسی بزن خب. قرمز حتی!

واقعا نمیتونم با این قضیه کنار بیام. اصلا کلا مبانی برام چیز مسخره ایه. حس میکنم شبیه گرامر زبانه. لازمه و مهم و بدون اون هیچی معنی نداره. اما روش یادگیریش این نیست. باید تو متن کار ناخوداگاه درکش کنی. نه این نقطه بازیای مسخره. حالا به خودش بگی میگه شما جوونین و صبر ندارین و از پایه نمیخواین یاد بگیرین و اینا. ولی خب چرا همیشه باید بچسبیم به متدای قدیمی؟

آره خلاصه گرم خوندن بودم که یهو کتابو از جلوم برداشت، یه نگاهی بهش انداخت: جین ایر... و پرتش کرد اون ور. پرت که نه ولی خب حرکت خشنی بود و من همچنان معتقدم عطف کتاب قبل از اون حرکت اینقد کج نبود.

الانم گفته تا این سه شنبه اگه همه کارا رو اجراشده براش نبریم نمره مونو کم میکنه. نکبت.

این نکبتو از نفیسه یاد گرفتم. وای واقعا عاشقش میشم وقتی میگه: نکچــبت! (کلا از وقتی رفتم دانشگاه چیزای خوبی یاد گرفتم.)

پریشب که تو اتاق با مائده و نفیسه تنها بودم، طبق معمول میخواستم خوابشون کنم که گوش نمیدادن. دیگه آخرش بیدار شدم و شروع کردیم به حرف زدن. از اون حرف زدنایی که به ندرت پیش میاد و یهو تو چند دقیقه آدما رو چندین پله به هم نزدیک میکنه. در حالی که گاهی این فرایند نزدیک شدن تو چندین ماه بیشتر از یه پله پیش نمیره.

در جریان همین حرفا رسیدیم به این سوال ترسناک و تکراری:‌ قبل از این که منو ببینی دربارم چی فکر میکردی؟

نفیسه که با خاک یکسانم کرد. عکس پروفایل واتساپم رو دیده بود و خیال میکرد خیلی قدبلندم. نمیدونم چرا واقعا! همچنین خیلی شاخ و مغرور و ازخودراضی. البته بی راهم نمیگفت. چون اون موقع پیاماشو سین میکردم ولی جواب دادن بهش بی اهمیت ترین کار زندگیم بود. دلیلشو نمیدونم. مثلا پنج شش تا پیام میداد من یه کلمه میگفتم باشه. شاید الانم با خیلی ها اینطوری هستم. خب آره. خیلی ها هم با من اینطوری هستن. رسم دنیا همینه دیگه. نمیشه که با همه مهربون باشی. خب فکر نمیکردم بخوایم هم‌اتاقی بشیم. البته از یک جهت هم بهش حسودیم میشد که اون جایی که دوست داشته و رشته ای که میخواسته قبول شده ولی من نه!

منم گفتم وقتی صداشو پشت تلفن شنیدم خیال میکردم با یه آدم سفید و صورت‌گرد و یه خورده تپل و زیادی خنده رو و کمی تا قسمتی نفهم و خل طرفم. وقتی قیافه‌شو دیدم کاملا تصورم عوض شد. البته اونم گفت:«وقتی از اتوبوس اومدی پایین، کاخ آرزوهام فروریخته. :/ گفتم اینه؟! خیال میکردم دوست پسر داری ولی وقتی ظاهرتو دیدم فهمیدم که نداری. :/»

چیز خوبیه که فکر کنن قدبلند و بیشعوری و بعد ببینن نیستی... نه؟!

حوصله ندارم درباره مریم حرف بزنم. الان که نشسته و با حسرت به کار کردن بچه ها نگاه میکنه دلم براش میسوزه. تازه همه ظرفای نهارم شست. روزای اول که زیادی حرف میزد ما همه مات و مبهوت نگاش میکردیم. ولی بعد کم کم دیدیم که باید بنشونیمش سر جاش. چنان پزی دادیم و چنان خودمونو تو چشمش فرو کردیم که دیگه الان بی سر و صدا میره و میاد. واقعا خیال میکرد ما "شهرستانیا" از پشت کوه اومدیم. مثلا یادمه بهش گفتم قسمت اول گیم آو ترونزو دیدم و دیگه دلم نخواسته ببینم. با یه لبخند! گفت وااای چقد شماها ذهنتون بسته‌س. یه کم فیلم خارجی ببینین تا با فضای فرهنگی اونا آشنا بشین! یا مثلا بهش گفتیم شیر هست اگه میخوای بخور. گفت شیرای ایرانو نخورید بچه ها. فرداش داشت خامه میخورد بهش گفتم این خامه ها دقیقا از چی درست شده؟ گفت از شیر و عسل و گردو. گفتم آهان. گفت آره... نمیدونم خودشو به اون راه میزنه یا واقعا حالیش نیست. اما الان که میخواد بره تهران و آزاد بخونه دلم براش میسوزه. یازده میلیون خرج کنکورش کرده و شده 2000. 

چه جور تعریف میکنم نیگا واقعا.

آره. همین. واقعا دلم نمیخواد بگم اینجا رو دوست ندارم. دارم آخه. ولی خیلی غم انگیزه زندگی. آدم هر دفعه به یه درجه ای میرسه که فکر میکنه اگه برگرده به مقطع قبلی، میتونه خیلی خوب از وقتش استفاده کنه. الان اگه مدرسه میرفتم واقعا میتونستم هم همه کارامو بکنم هم درس بخونم، هم کار عملی انجام بدم. الان که نگاه میکنم واقعا چیزی نبوده. کلا یه ربع از خونه تا مدرسه یا مغازه یا کتابخونه راه بود و به چیزای دیگه هم نباید فکر میکردی. البته الانم اگه تنها بودم خیلی برام مهم نبود که نهار نخورم. میتونستم میوه بخورم. ولی حالا وقتی فکر میکنم نصف روزم رفت برای اون شنبه بازار بی‌چیز و آخرشم یه غذای بی ملات مزخرف خوردیم که همش برنج بود، احساس میکنم دارم خواب میبینم. از صبح تا حالا شیش بار با حرص گفتم اگه انسان دغدغه غذا و خواب نداشت الان خیلی پیشرفت کرده بود. (خبر مرگش) بچه ها هم گفتن خب تو نخور و نخواب که پیشرفت کنی. گفتم خب فکر کنم منم انسانم :/

تازه یه چیز غم انگیز دیگه این که تو این شرایط قر و قاطی بیشتر غذا میخورم. آخه به طور معمول آدم کم‌غذایی هستم. واقعا عجیبه ها.

الان مجبور شدم آهنگای بی کلاممو قطع کنم و به جاش پریوش جلال همتی رو بذارم. البته این آهنگای بی کلامو هممون دوست داریم ولی وقتی زیادی وسط نقاشی بی حوصله میشیم یه کم تحرک نیاز داریم. خدا عاقبت این کار کردنای ما رو به خیر کنه.

پ.ن: اینقد بدم میاددد چشم میکنه تو چشم من (البته از راه دور) میگه به چیزای ماورایی ربطش نده. کم درس خوندی رتبت بد شد. خدا مگه بیکاره بشینه نتیجه انتخاب رشته این همه آدمو مشخص کنه؟ بعد وقتی من میگم آخه خداس!!! میزنه زیر خنده و میگه کلا میگم خودت تنبلی کردی.

(دهن صاف با چشمهای بسته)

  • سارا

23 مهر

۲۳
مهر

توی این فضای کافی نت مانند دانشگاه نشسته ام و دارم می نویسم. کیبورد مزخرفیه اما در مقایسه با گوشی عالیه. البته نه که فکر کنید من بدون لپتاپم پا شدم تا اینجا اومدم ولی خب وقتی کلاست دوازده تموم میشه و تا شب نمیتونی برسی خوابگاه، دیگه نمیتونی لپتاپ عزیزتو با خودت بار بکشی. حالا چرا باید تا هشت بیرون باشی؟ به خاطر اجبار! از کجا شروع شد دقیقا؟

دیروز بچه ها خودشونو کشتن که با بتول کلاس داریم. به نظر من که استاد خوبیه. این که حرفاش متناقض به نظر میاد یه بحث جدا هست. ولی به نظرم آدم بیسوادی نیست. وقتی مائده بهش گفت حرفاتون به هم نمیخوره، گفت طراحی مقوله گسترده ایه و تمریناش یه جاهایی با هم همپوشانی پیدا میکنه. نمیشه دقیق گفت که تو این تمرین به چی میخوایم برسیم. خب من که قانع شدم ولی به نظر بچه ها این مسخره ترین جوابی بود که میشد داد. خب طفلک نچسب و خشکه. دلیل نمیشه آدم بیشعوری باشه که. حداقل من وقتی رفتم کارامو بهش نشون دادم و ایرادمو گفت، خطهام خیلی بهتر شد.

عصرش سر کلاس آناتومی خیلی دپرس بودم که چرا اینقد فیگورام ضعیفه. البته ضعیف نمیشه گفت. ولی آخر کلاس که سه چهار تا میذارم که استاد ببینه، شاید یکیش تیک بخوره. در حالی که چند تا از بچه ها شش هفت تا کار میذارن و همش تیک میخوره. حتی بعضی هاش دو تا تیک. چرا من تا حالا دو تا تیک نخوردم؟ این شد که رفتم ته کلاس رو یه صندلی بلند نشستم تا دید بهتری داشته باشم. جالبه که استاد بچه های اون ناحیه رو خیلی بهتر میبینه! جایی که من قبلا مینشستم استاد اصلا نمیتونست نگاه کنه به خاطر همین همینطوری رد میشد. آره! همینقد مسخره. ولی دیروز دفعه اول که از کنارم رد شد گفتم استاد من احساس میکنم هیچ پیشرفتی ندارم، اصلا ایراد کارمو متوجه نمیشم، نمیدونم چرا اینطوری میشه و از این حرفا. بعد استاد تازه بعد سه جلسه ایراد کارمو گفت. و بعد هر دفعه کلاسو دور زد رو کار منم یه نظری داد. و بعد کارام خیلی خوب شد. آخر سر چهار تا کار گذاشتم که یکیش تیک نخورد و یکیش یه تیک خورد و دوتاش دو تا. هورا! البته نفیسه گفت منم اگه استاد خصوصی بالا سرم بود ده تا تیک میخوردم... که من بهش گفتم کمتر بخوره. خب اونم از استاد میپرسید. مگه من جلوشو گرفتم؟ والا به خدا.

داشتیم آخرین فیگورو کار میکردیم که یهو صدای رعد و برق جذابی سرها رو به سوی پنجره چرخوند. یکی دو نفر آروم آروم رفتن تو بالکن و بعد وقتی به خودم اومدم کلاس تقریبا خالی شده بود. منم رفتم تو بالکن پشتی تا بتونم صدای بارونو بشنوم. از اون بالا، هم حیاط خودمون معلوم بود، هم اون تیکه که قبلا مال دانشگاه بوده و الان فکر کنم مال کلیسا هست یا یه همچین چیزی. و توش یه آقای سیبیلوی بامزه با مرغها و سگش زندگی میکنه و تو باغچه ش یه صلیب کاشته. آدمی زیر اون خاکه آیا؟ 

نمیدونم. فضای اسرارآمیزی بود و حس خیلی خوبی داشتم. یه دفعه دیدم از پشت شیشه های بخارگرفته یکی با روپوش سفید داره درو باز میکنه. کیه این آقای دکتر؟ دکتر علوی نژاد :) اینقد لباس کارش تمیزه که به نقاشا نمیخوره. در واقع لباس کارش حتی یک لکه رنگ هم روش نیست. یعنی اصلا شاید لباس کار نیست. پس چیه؟ نمی دونم. باز حاشیه.

سلام کردم. اونم یه خوشه کوچولوی انگور دستش بود که بهم داد. مثل خواب بود! گفت خیلی خوبه ها نه؟! گفتم آره خیلی خوبه. گفت تو خوبی؟ یه خورده فکر کردم و بعد گفتم آره.

تصمیممو گرفتم. باید برم تو بارون قدم بزم. باااید برم کنار سی و سه پل. البته شاید اگه دیروز با علوی حرف نزده بودم، شهامت همچین کاری رو پیدا نمیکردم. بهم گفت دنبال کار خودت باش و زمان پیدا کن و... چیز خاصی نگفت واقعا! ولی حداقل مطمئن شدم که کارم بد نیست.

خب هر چیزی هزینه داره. من نمیخواستم این هزینه رو بدم. نمیخواستم بچه ها همون مدلی که پشت سر آیلار میگن برخورداش چکشیه، پشت سر منم بگن خودشو جدا میگیره. سه هفته س که عین مرغ سرکنده دور خودم میچرخم که آی خودتو جدا نگیر. متعادل باش. تک بعدی نباش. نهایت زمانی که برای خودم میذاشتم این بود که دو سه بار رفتم نیم ساعتی تو محوطه خوابگاه و برگشتم. ولی اونقدر خسته بودم که حتی نتونستم یه ربع راه برم. این چه قانون مزخرفیه که میگه همه باید متعادل باشن؟! اصلا تعادل یعنی چی؟ یعنی مثل بقیه بودن؟

البته درباره آیلار بیراه نمیگفتن. دیروز داشت یه چیزی به فائزه میگفت که نمیدونم چی شد یهو زد تو صورتش. محکم هم زد. ما هم به شوخی شروع کردیم نچ نچ کردن ولی واقعا هممون جا خوردیم. آیلار واااقعا جالبه. وقتی میخوام توصیفش کنم فقط "سنگ" میاد تو ذهنم. نه که بگم خودشو میگیره ها، اینجا بیشتر از همه ازش خوشم میاد. ولی خب گاهی وقتا برخوردای عجیبی میکنه که واقعا خنده داره. دیشب تو گروه گفت کسی هست بخواد از گروه دو بره تو گروه یک؟ صدرای بدبخت برگشت گفت آخه کی دلش میخواد عصر باشه؟ آیلار هم گفت اگه نمیتونین جابجا بشین میتونین سکوت کنین. بنده خدا صدراهه گفت ببخشید :/ آیلارم گفت نه ناراحت نشدم! فقط اینطوری که شما میگین بچه ها از جابجا شدن پشیمون میشن.

واقعا به یاد موندنی بود!

یه عادتی هم داره که وقتی بچه ها دارن درباره پسرا حرف میزنن و به معنای واقعی کلمه شورشو در میارن، سعی میکنه بحثو عوض کنه یا یه جور برسونه که ماها تو محیط بسته بودیم و اینا برامون عادی نیست. البته نمیگه شماها میگه ماها. ولی خب وقتی این حرفو میزنه من یهو به خودم میگم: چرا من این حرفو نمیزنم؟ چرا هی سعی میکنم به خودم بگم اینا عادیه خودتو جدا نگیر زندگی یعنی همین؟! و بعد از خودم بدم میاد. اما خب بچه ها، از آیلار بدشون میاد. میگن ای بابا! ما داریم شوخی میکنیم جدی که نمیگیم! آره خب این که 24 ساعت درباره چیزی حرف بزنی به این معنی نیست که برات مهمه که. فقط شوخیه. :/ میدونی از تصور این که پسرا هم اینطوری درباره ما حرف بزنن، (به خصوص من که تیپم از همه داغونتره) تنم میلرزه. امیدوارم پسرا به اندازه ما (در واقع اونا!) بیشعور نباشن.

خلاصه با این آمادگی که میگن سارا خودشو جدا میکنه راه افتادم و رفتم. کجا؟ یه کم خرید دارم. جون عمم. اونا هم اندازه خودم باور کردن.

وقتی از دانشگاه رفتم بیرون و سنگ فرشها رو زیر پام حس کردم، تازه متوجه شدم که ته کفشم تازگیا به شدت صاف شده و زمین یه ذره لیز باشه من تعادلمو از دست میدم. چرا واقعا؟ یه بار کفش مارک خریدیم مثلا. تازه روشو هم یک بنفش جذابی زدم که نگو. بچه ها میگن با این کار کفشتو بیست سال کهنه تر کردی.

از یه پسری تو ایستگاه پرسیدم کدوم این اتوبوسا میره سی و سه پل و اونم گفت همین داره میره. منم سوار شدم و از راننده هم پرسیدم که مطمئن شم. ولی دیگه روم نشد از راننده یا پسره بپرسم کجا باید پیاده شم. یه جایی که آب دیدم پیاده شدم. یه نگاهی به پسره کردم شاید خودش بخواد چیزی بگه. نگفت! با حالتی یه کم تعجب آلود نگاه کرد و من پیاده شدم. راننده هم فقط در جواب تشکرم گفت به سلامت. خب میمردی میپرسیدی همینجاس یا نه؟ خب آره دیگه لابد میمردی.

این چه پل فلزی بی خاصیتیه؟ مگه این زاینده رود نیست... آها! پیداش کردم. اون طرفشه. خب پس نگاه پسره اونقدرا هم تعجب آمیز نبود. ده دقیقه خوبی رو تو هوای بعد بارون در کنار رود آروم و پارک کنارش گذروندم تا کم کم به "اون طرفش" نزدیک شدم. ولی... ببخشید گلم. این چه جور سی و سه پلیه که وقتی از روش رد میشن از زانو به بالاشون معلومه؟! 

نه انگار نگاه پسره تعجب آمیز بود.

به هر حال... میریم میرسیم دیگه. یه کسی تو ذهنم داشت بهم میگفت قاعدتا وقتی داری بر خلاف جهت اتوبوس، برمیگردی به سمت دانشگاه، به سی و سه پل نخواهی رسید. ولی خب نمیخواستم دوباره برگردم سمت اون پل فلزیه. اونجا رو دیده بودم خب! میخواستم ببینم اون طرف چه خبره. تازه خیلی هم دستشویی داشتم. ولی کارام شبیه آدمیزاد نیست دیگه باید میرفتم. رفتم و رفتم و رفتم.... نه آب تموم میشد نه سبزه های کنارش و نه حتی به سی و سه پل میرسیدم! هی دوچرخه سواران و پیاده روان از کنارم رد میشدن و با تعجب نگاه میکردن. اونجا مسیر بود و من با کیف و تخته و مقنعه، به کسایی که فقط میخوان از مسیر بهره ببرن نمیخوردم. دنبال چی بودم دقیقا، نمیدونم.

تابلو زده بود پارک ناژوان و باغ پرندگان و حتی کلیسای وانک! روبروی دانشگامون! یعنی قشنگ داشتم چپکی میرفتم. به هر حال، نه زبان گوش دادم نه گریه کردم نه کتاب خوندم نه نوشتم. فقط در اون حالت نامرئی بودن چند تا آهنگ گوگوش رو برای خودم خوندم و وسطاش یه کم هم واسه خودم تاسف خوردم و بعد یه دستشویی جلوم سبز شد. نفهمیدم چرا! آخه اونجا اصلا شبیه یه جای خاص نبود که دستشویی داشته باشه. ولی خب حالا که هست بذار استفاده کنیم. در واقع، فکرشم نمیشه کرد که استفاده نکنیم! وه که چقدر کثیف بود. ولی واقعا به جا بود. کلی دعا به جون سازنده هاش کردم. :)

به اینجا که میرسیم برای هزارمین بار از مامانم خواهش میکنم که دوباره ور نداره پستامو واسه بابام فوروارد کنه.

از یه زن و شوهر پیر پرسیدم ایستگاه مترویی اتوبوسی چیزی اینجا هست یا نه؟ گفت خب بیا با بریم سه راه سیمین. گفتم باشه. ولی بعد فهمیدم ماشینشون دو متر جلوتره. نههه من فکر کردم پیاده این. ولی خانمه هی با اون لهجه قشنگش میگفت نترس من خودم دختر دارم! میگفتم نه بابا ترس چیه برا چی بترسم اینا ولی واقعا حرفای بابام تو گوشم بود. دیگه به خودم گفتم برو گم شو دیگه تو هم! دزدا نقشه هم بخوان بریزن مطمئنا رو قدم زدن یه دختر دانشجوی تنها در یک شب بارونی در چنین منطقه ناجذابی حساب نمیکنن. :/ البته برا من مسیر لذتبخشی بود ولی نه مغازه ای داشت نه برو بیایی. فقط درخت بود و آب روان.

آقاهه قشنگ یه بابای واقعی بود. هی میگفت عجب آدمایی هستن برداشتن خوابگاه بچه ها رو بردن اون سر شهر، یه ذره فکر ندارن. میاوردن فلان جا. یا حتی فلان جا! خانمه هم کاملا مامان بود. صد بار راهو برام توضیح داد و هر چی شوهرش بهش گفت خانم بلده اون تیکه شو، هر روز داره میره! میگفت نه خب اینجا غریبه شاید قاطی کنه. خخخ

شش تا ایستگاه بی آر تی رو رد کردم و یه ایستگاه مترو تا تازه رسیدم شریعتی. یعنی نزدیک دانشگاه! دیوونه م واقعا! سعی کردم خودمو دعوا نکنم. خب میخواستیم راه بریم که رفتیم. خوب بود همراه بچه ها میرفتیم کاغذ گلاسه بگیریم؟ فقط به خاطر حرف الکی یکی از بچه ها که گفته بود باید حتما رو گلاسه اجرا کنیم؟ نع.

وقتی رسیدم خوابگاه دیگه مثل ظهر نگفتم: وااای شام بازم تن ماهی! بلکه لباس درنیاورده مثل برق رفتم تن ماهی و شویدپلو رو تحویل گرفتم و مثل مرغ (ماهیخوار) شروع به خوردن کردم. آه. خش بود.

بعد بازجوییا شروع شد که کجا رفتی و چیکار کردی. صد بار توضیح دادم که نه چیزی خریدم نه چیزی خوردم نه حتی سی و سه پل رو دیدم بلکه فقط راه رفتم. (فکر کردم از لحنم بفهمن که میخواستم خبر مرگم تنها راه برم.) ولی نفیسه باز میگفت: خب ما هم میومدیم باهات چی میشد؟

لپتاپمو الکی روشن کردم و یه خورده آهنگ گذاشتم و یه ذره کار کردم. یه ذره که چه عرض کنم، تو ده دقیقه چند تا نقطه رو به مزخرف ترین شکل در کادرهای گوناگون جا دادم و بعد گذاشتم تو کاور و بعد رفتم به سوی تخت. با هم عهد بستیم که فردا دیگه لطف کنیم و بعد دو هفته نماز صبحمونو بخونیم. مائده آلارم گوشیشو تنظیم کرد و با غم انگیزترین لحنی که میتونید تصور کنید، گفت: پنج ساعت و چهل و هفت دقیقه وقت داری بخوابی. قلبم به درد اومد و رفتم زیر پتو. نباید زمانو از دست میدادم.

چقدر هم خوندیم واقعا! من که شش و نیم بیدار شدم. تا وسط راهرو رفتم که برم دستشویی بعد به خودم گفتم خب نماز که قضا شده، الان صورتمو بشورم سرحال میشم. و دوستان عزیز! برگشتم! واقعا دوباره برگشتم، دمپاییمو درآوردم، درو باز کردم، دمپایی روفرشیمو پوشیدم، تا تخت رفتم. دمپاییمو درآوردم و پتو رو پیچیدم دور خودم و افتادم. چقد گرم و شیرین و "درست " بود. بله. در اون لحظه پاک، مقدر بود که من درپتوپیچیده باشم. اما دنیای بیرون چه خبر داشت از تقدیر من؟ داشت راه خودشو میرفت.

ارده عسل ریختم تو لیوان کوچولوی قشنگم و خوردم. بعد نفیسه برگشت گفت کو؟ گفتم چی کو؟ شماها که هیچ کدوم دوست نداشتین، منم دیدم این همه وقته اومدم تا حالا ارده نخوردم گفتم حیفه. گفت نه من دوست دارم. :/ فنجونو پر کردیم و تو سرویس صبحونه خوردیم. فقط میمونم که مائده با این همه کار چطوری وقت میکنه صبحا آرایش کنه؟ چطور میتونه به خواب و صبحونه ترجیحش بده؟ من که نمی فهمم. تازه تو دانشگاه نفیسه رو مجبور کرد جلو موهاشو ببافه! از دست این بچه. البته خوشگل شد.

روزای اول قبل از زنگ زدن ساعت بیدار میشدم. ولی یه مدته هر روز کمخوابی روزهای قبل بهم اضافه میشه. پای چشمام گودتر و راه رفتنم شل تر و اعصابم خوردتر میشه. الان شکل زامبی ها هستم. دوستان قشنگم هم هیچ ابایی ندارن از تکرار هر روزه این که ماها (که شامل منم میشه) خیلی بی ریخت، اسکل، زشت و نابلد (لابد در جلب توجه پسرا؟!) هستیم. 

صبحا تو سرویس زبان گوش میدم که نتونم زیاد فکر کنم. چون فکرایی که تو ذهنم میاد اصلا خوشایند نیست. دیشب میدونین بحث چی بود؟ بحث این که هر کدوم از بچه ها بعد از دیدن قبولیشون چطور و چقدر خوشحال شدن. یعنی ما هر کی رو میبینیم میگه منم نقاشی میخواستم قبول نشدم. تازه با رتبه های خوب. مثلا چهارصد منطقه دو نشده ولی هزار و چهارصد منطقه سه قبول شده. البته عملی هم خیلی مهمه.

سعی میکنم جلوی خودمو بگیرم و ضعف نشون ندم. اما نمیتونم. شاید وقتی نمینویسم، بیشتر حرف میزنم. حرفایی که نباید بزنم. منم لحظه ی اومدن نتایجمو گفتم و همه افسوس خوردن. نه که دلشون برام بسوزه یا چیز بدی بگن. خوب همدردی میکنن. همیشه هم یه جور حالت "هنرمندمون"، "باسوادمون"، "بافرهنگمون" بهم نگاه میکنن. ما چهار تا نقاشیا که هم اتاقی هستیم، در کنار "اسکل و زشت و نابلد بودنمون" اشتراکات زیادی با هم داریم. حداقل از بیرون. احساس میکنم نفیسه و مائده و محدثه خیلی بامحبتن. کاش منم به اندازه اونا ازم مهر و محبت خارج میشد. شایدم ریز ریز خارج میشه نمیفهمم نه؟ اه ولش کن. چی داشتم میگفتم؟

آره. فکرای بدی میاد تو ذهنم. درباره خودم. درباره این که آیا ممکنه بچه ها پشت سرم بگن چقد لوسه و خودشو میگیره؟ خب آره اینو که میگن. آیا پسرا درباره من میگن همون دختره که خیلی داغونه؟ شلوارش خاکیه و کفشش مال مادر مادربزرگش بوده و سیبیلاش همیشه در اومده؟ خب اینم که میگن لابد. ولی چون ما از هیچ کدومشون خوشمون نیومد اهمیت نمیدیم. البته خب آدم باید در کل آراسته باشه که بقیه یه خورده آدم حسابش کنن میدونم، ولی خب، شاید از نظر اونا به اندازه نظر دخترا زشت نباشم. البته نظر خودم به نظر دخترا نزدیکتره. خب چون دخترم. در واقع نظر دخترا مهمتره خب چون اونا هستن که میفهمن.

ول کن جون مادرت.

از راه رفتن خودم بدم میاد. از حرف زدنم که بیشتر. تو کلاس با خودم قرار گذاشتم یزدی حرف بزنم. بعد وسطاش قاطی میشه. متنفرم از این که میگن چرا دیگه یزدی حرف نمیزنی تحت تاثیر قرار گرفتی و فلان. خب آدم قاطی میکنه. مثل اینه که باهات انگلیسی حرف بزنن تو بخوای فارسی جوابشونو بدی. نمیشه خب. ولی من همچنان تلاشمو میکنم. ولی صدام خیلی ضعیف و نازکه. ربطی به کمرویی نداره. مدلشه. در واقع صدام قشنگه. به خصوص وقتی گوگوش میخوندم خودم همچین احساسی داشتم. ولی خب وقتی تو کلاس حرف میزنم انگار در مقایسه با بقیه زیادی نازک میشه. همیشه اینطوری بوده آیا؟ کاش میتونستم خیلی قوی و محکم باشم. خیلی نیاز دارم.

شنبه سر کلاس تاریخ استاد درباره پورپیرار حرف زد و پرسید چقد میتونیم حرفاشو قبول کنیم؟ (بعدش که سرچ کردم به نظرم سوال احمقانه ای اومد. یارو دیوونه بوده.) منم گفتم خب آدمیزاد کلا دوست داره عقاید پیشین خودش رو زیر سوال ببره. مثلا الان خیلی ها هستن که واقعه ای به بزرگی هولوکاست رو زیر سوال میبرن. حالا وقتی همچین پدیده متاخری که مدارکش با این قوت موجوده میتونه انکار بشه، دیگه درباره وقایع پیشاتاریخی، همچین چیزی خیلی محتمله.

 بعدش نفیسه ازم پرسید هولوکاست چیه و مائده گفت آروم از آیلار پرسیده متاخر یعنی چی. حرفم خیلی باکلاس بود. به خصوص که از بحث کلاس دور بود. :) اما خب فکر کردم کاش صدام اینقد از ته چاه درنمیومد. استاد تایید کرد و گفت هولوکاست رو هم کسی کامل زیر سوال نمیبره. معمولا میگن اغراق شده. ولی من چیزای دیگه ای خونده بودم که حوصلم نشد باهاش بحث کنم.

از این که نمیتونم خوشحال باشم اعصابم خورد میشه. نه که ناراحت باشما. اینجا خیلی خوشگله. به نظرم فرانسوی ها بهترین دانشکده دانشگاه هنره. از دانشگاه تهرانم خوشگلتره. از بابت بچه ها هم نگران نباشید. درسته همه مقنعه میپوشن ولی سیگاری و موفرفری های عجیب غریب و پرکارای درس نخون و درسخونای کم کار و اوووو. هر چیزی که فکر میکردی تو دانشگاه تهران میبینی اینجا هم هست. استادا هم خوبن. خوابگاه راهش دوره ولی واقعا باحاله. به زندگی آدم نظم میده. هفتاد هشتاد درصد ازش راضی ام. بچه ها هم به عنوان همکلاسی خوبن ولی به عنوان دوست... خب بذار صریح بگم که اگه آیلارو در نظر نگیریم، به شکل وحشتناکی از همه دورم و تازه تلاش میکنم که اینو انکار کنم. این خیلی غم انگیزه. علوی نژاد بهم جرئت متفاوت بودن داد. با یک جمله طلایی. فکر میکنید چی بود؟ 

ولشون کن. کار خودتو بکن.

:/ واقعا همینقدر ساده حالم تغییر میکنه. 

اما امروز دیگه مغلوب شدم. فائزه تو گروه گفته بود ما تا عصر دانشگاه بمونیم که کلاس گروه دو هم تموم بشه و بعد با هم بریم نقش جهان. که "بگردیم". اصلا حوصله شو نداشتم ولی بیکاری تو دانشگاه فرصت خوبیه. اگه خوابگاه بودم الان ولو شده بودم رو تخت و حتی حوصله خوابیدنم نداشتم. البته برنامه م این بود که برگردم اما وقتی داشتیم میرفتیم سلف یه دفعه نفیسه خودشو لوس کرد که: ما انگار نه انگار اومدیم اصفهان. مائده که رفته با دوستش بیرون، محدثه هم که خواهرش میاد دنبالش، اون سارا هم که دیروز رفته برا خودش گشته. اون وقت من هی اینجا میمونم که آخر هفته بریم بیرون ولی شماها هیچ جا نمیاین! گفتم گشته؟ سارا رفته گشته؟! دارم میگم رررراه رفتم ررررااااه! تو به این میگی گشتن؟ شبم بود تاریکم بود هیشکی هم تو خیابون نبود. گفت خب حالا هفته پیش که با بتول رفتی تئاتر من فقط دانشگاه خوابگاه!

اینو که گفت بهش حق دادم :)) خداییش تئاتر خفنی رفتیم. برای یکی دو ساعت واقعا به زندگی ایده آل خودم نزدیک بودم. حتی تیپمو که از نظر بچه ها مسخره بود، دوست داشتم. شال بنفش رو به قرمز که شاید یه قطره هم زرد بهش اضافه کردی تا درخششو بگیری، مانتوی لجنی گشاد ساده، شلوار لی، کفش مشکی که البته روشو بنفش زدی. تازه در کنار دوستی که ده سال ازت بزرگتره و دعوتت کرده و البته پول اسنپو هم حساب کرده و تو رو حسابی شرمیگن کرده و خیلی هم سرسخت بوده و شماره حسابشو نداده و باعث شده تو بزنی تو سر خودت که چرا فقط کارت داشتی و پول همرات نبوده. واقعا خوش گذشت و تئاتره هم خیلی حال داد. نه که بگم خیییلی فهمیدم ولی حداقل تحت تاثیر قرار گرفتم! جیگرم حال اومد. به خصوص که تنها نبودم و نمیتونستم به "اگه دانشجوی تئاتر بودم" فکر کنم.

(عاشق جمله های طولانی ام :)

بعد از فکر کردن به این قضیه و احساس خوشبختی کردن سعی کردم چیزی بگم که نفیسه رو از منبر بیاره پایین.

- اوووو تو هم! حالا خوبه بتول بوده. بهزاد که نبوده اینقد شلوغش میکنی. 

ولی طفلی خیلی ناراحت بود. سر نهار حرف نزد. دیگه من و محدثه با این که خیلی خسته بودیم و میخواستیم برگردیم، گفتیم خیل خب بریم نقش جهان. نفیسه جواب نداد. گفتیم نفیسه تو اگه نمیخوای برو خوابگاه ما میریم میگردیم :)

صورتش قرمز شده بود. فکر کردم الانه که جوشای جدید بریزه بیرون. تازه میگفت تقصیر ارده های توئه. گفتم ببخشید که به زور حلقت کردم. ارده به این گرونی. 

ولی واقعا چرا صورت این بچه اینطوری شده؟ نگاش میکنی غم عالم میاد تو دلت. هیچی هم نمیخوره ها، این تخم مرغ داره اون روغن داره اون سیب زمینی داره.... ولی فرقی نمیکنه. همش تقصیر این قرص راکوتانه. تازه باهاش آشنا شدم ولی با این چیزایی که بچه ها دربارش میگن انگار چیز خیلی وحشتناکیه. حالا هم هر کی هر چی میگه اون میخوره. مدرن و سنتی و همه چی قاطی. وای به خدا غم و غصه کم داریم صورت این بچه هم هست. حالا باز با مقنعه زیاد معلوم نیست. تو خونه بیشتر خودشو نشون میده. 

الان که دارم مینویسم، ساعت سه و نیمه. بچه های گروه دو تو کلاسن و منتظریم کلاسشون تموم شه و در حالی که مثل مرده متحرک شدم با هم بریم نقش جهان و بگردیم! تازه با این مقنعه رو اعصابم. کلا مقنعه بهم حس زیادی غبغب داشتن میده. ربطی به تنگی و گشادیشم نداره. 

خب. تازه لایه اول حرفامو زدم. یه پست مجزا هم باید درباره مریم بذارم چون هر جمله ای که میگم میتونم بعدش تیکه ای هم به اون بندازم. واقعا موجود عجیب و غریبیه. و بعد...! تازه بشینم چار تا کلمه حرف حساب بزنم.

مائده صدام کرد. دیگه باید بریم. وقت خوش گذروندن بالاخره فرا رسید!

خدایا منو قوی و محکم کن. بابام گفته خونه تکی برام نمیگیره. :/

اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم.

  • سارا

قبلش: باز من غریزه رو نوشتم غریضه؟ یه چی بگین خب :/

ولی خداییش همچین کلمه پربار غلیظی نمیتونه با ز باشه. قبول کنین.

آخر پست قبلی نوشته بودم این سه چهار روز قبل از دانشگاه... روزای خاصی بوده؟ کاشکی یادم بود. فقط یادمه که به جای چمدون بستن یک عالمه کتاب خوندم. یک عالمه هم نه حالا ولی در حد خیلی خوبی. متوسطش شاید روزی دویست سیصد صفحه بود. حالاحالاها این همه اشتیاق برای مطالعه رو واقعا تجربه نکرده بودم. به خصوص اون یه ماهی که باید روزی یه دونه نمایشنامه میخوندم. چه روزای نکبتی بود. حالم از هر چی کتاب بود به هم میخورد. اونم شکسپیر. تراژدی. خین و خین ریزی. اه اه اه.

بله عرض میکردم. اول به پیشنهاد پرنیان امیلی رو خوندیم. فکرشو هم نمی‌کردم یه روزی بشینم همچین کتابایی رو بخونم. ولی نیاز به یه چیز سبک و ساده و مهربون داشتم که آرومم کنه. البته امیلی اونقدرا هم ساده نبود. در عین روونیش خیلی عمق داشت. با زندگی مهربون ترم کرد. کاش نویسنده های ما هم میفهمیدن وقتی اسم یه چیزی رو میذارن رمان نوجوان به این معنی نیست که پیامای اخلاقی میتونن همینطوری بچپن تو متن. شما هیچ وقت همچین حقی ندارید عوضی ها!

قلبهای نارنجی مثلا :/

صوفی و چراغ جادو :/

داشتم حرفای خوب میزدم مثلا! آره امیلی در کنار همه چیزای خوبی که بود، خیلی هم بهم چیزای جدید یاد داد. شما هم بخونید حتی اگه شصت سالتونه. البته اگه چهارده سالتون بود بهتر بود.

بعد رفتم سراغ تسلی بخشی ها. هفت هشت ماه بود که طلسم شده بود و از صد صفحه فراتر نمیرفت. اما بالاخره خوندمش. تازه جالب این بود که هی جلو میرفتم و هی میگفتم اِ اینجاشو خونده بودم. اینجاشم خونده بودم. اِ اینو که نقل قول هم ازش کردم :/ نمیدونم چطوری بود... انگار وقتایی که حوصله کتاب خوندن نداشتم یا بر خودم حرامش کرده بودم تا درس بخونم، ولی میخواستم ببینمش تو کتابه چه خبره، یک نوکی بهش زده بودم. 

(چرا جمله هام اینقد طولانی میشه؟

همینه که هست)

بیست تا صفحه هم جز از کل خوندم! آرررره بالاخره! و چقدر دوست داشتم. ولی مامانم گفت داری میری دانشگاه فعلا نمیخواد اینو بخونی. ما هم اطاعت کردیم. ولی راستی چسبید.

حالا بریم سراغ "هر بار که معنی زندگی را فهمیدم‌ عوضش کردند." اعتراف میکنم که فقط به خاطر اسمش خریده شد. شایدم تو متمم یا یکی از این وبلاگا دربارش خونده بودم. به هر حال رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون دیگه. جلد و اسمش عالی بود.

و اما اصفهان

  • سارا

فاتح شدم

۰۲
مهر

هر وقت فکر می‌کنم دیگه تو اوج آشفتگی ذهنی هستم و بدتر از این نمیشه، موقعیت جدیدی پیش میاد تا بفهمم اوج یعنی چی. پر از سوال و ابهام و ترسم. می‌دونی الان دانشگاه فقط یه بخش از زندگیم نیست که بخوام اهمیتشو کم کنم. تو بقیه قسمتا هم شاخه کشیده و این گره قدیمی رو کورتر کرده.

این انصاف نیست که سالهاست دارم تلاش می‌کنم تا به فرمولی برای شناختن خودم برسم اما انگار روز به روز دارم دورتر میشم. هر روز انگار تازه متولد شدم و با یه موجود جدید و در عین حال به شدت نچسب و غیرقابل درک طرفم. تحمل کردن خودم هر روز واسم سخت‌تر میشه.

بالاخره رفتیم اصفهان و خود را به ثبت رساندیم. احساس عجیبی داشتم. دوباره انگار تو درک شرایط موجود مشکل داشتم. اما در عین حال تمام تلاشمو می‌کردم که سطح انرژی و اعتماد به نفس خودمو بالا نگه دارم. البته بخش دردناک ماجرا اینه که بابام داشت از اون ور زور می‌زد. و از اون جایی که زور اون از من بیشتره، طبیعتا موفق شد.

  • سارا

الان که همه دارن سعی میکنن متفاوت باشن، گفتیم خب ما هم خودمونو جدا نگیریم و سعی کنیم متفاوت باشیم. یعنی دلم خواست همونطور که همه دارن بر خلاف همه، تابوها رو میشکنن، منم سعی کنم یکی از کسانی باشم که بالاخره جرئت میکنن این تابو رو میشکنن. یعنی یه جورایی... ولش کن.

صبح که بابام گفت برو مدرسه مدارکتو بگیر بعدشم خودت بیا خونه همه غم دنیا رو دلم هوار شد. تازه بگذریم که قبلش ساعت هفت منو بیدار کرد که هفت و نیم سر راه ببرتم مدرسه و ساعت هفت و ده دقیقه وقتی من هنوز داشتم موهامو شونه میکردم برگشت گفت:‌ چیکار میکردی این همه وقت؟ من رفتم. :/

اینقدر از این که تو همچین روز نابیرون‌رونده‌ای باید پا شم برم مدرسه دو تا برگه بگیرم و بیام، (عصر ارتباطات که میگین اینه؟ واقعا اینه؟) عصبانی بودم که زنگ زدم به دوستم لااقل مغاراشو بهش بدم تا یه کار مفیدی این وسط انجام شده باشه. حتی یادمه به مامانم گفتم میخوای برا تولد صدرا میوه بخرم؟! گفت مگه با اتوبوس میای؟ گفتم نه ولی حالا... گفت نه نمیخواد عزیزم! 

رفتم مدرسه و مدارکو گرفتم. خانم معاون گفت حالا باید بری پیشخوان دولت، تاییدیه تحصیلی بگیری. راه افتادم برم که دوستم زنگ زد. وای مغارو یادم رفته بود. همونطور که تو دفتر پیشخوان نشسته بودم تا اینترنت مرده‌شوربرده‌ وصل بشه و ای جی هم برا خودش داشت درباره فلسفه کایزن حرف میزد تصمیم گرفتم مدارکمو بذارم اونجا تا هر وقت وصل شد خانمه برام تاییدیه رو بگیره و خودم برم مغارها را پس دهم. 

وسط راه احساس کردم دلم درد گرفته، چشمام باز نمیشن و خستگی خیلی یهویی بر من مستولی شده. نشستم تا حمیده بیاد. مغاراشو دادم. بعد گفت باباش میگه باید پرونده هم بگیریم. رفتیم دوباره به سوی مدرسه که پرونده بگیریم. این دفعه به جز خانم معاون بقیه هم بودن. چند تا از بچه ها هم. دوباره تبریکای الکی و سوالای مزخرف و جوابای تکراری و مقایسه های بی فایده و اوووه. تازه! معاون کله‌شق پررومون پرونده حمیده رو داد، مال منو نداد! هر چی گفتم مسخره کردی من این راه خونینو به خاطر اون پرونده لعنتی اومدم اینجا، (البته این جمله رو نگفتم:) گفت نع! گفتم خانم این تبعیضه گفت خب باشه :/ 

وقتی بیرون اومدیم اتفاق عجیبی رخ داد. یهو احساس کردم که اصفهان قبول شدنم چقدر احمقانه، غیرمنصفانه و بی‌رحمانه بوده. فقط وقتی مدیرمون گفت خب حالا نویسندگیتو هم "در کنارش" ادامه بده، خیلی خوشم اومد که کاملا خودمو کنترل کردم و با یه نیشخند وحشتناک جوابشو ندادم. باید این جمله "در کنارش اونم کار کن" رو از دستور زبان فارسی حذف کنیم. اون وقت نصف دکترامون میرن موزیسین میشن. چون مامان باباهشون موقع انتخاب رشته نمیتونن گولشون بزنن و بگن در کنار روزی بیست ساعت کشیک و چهار ساعت درس خوندن، موسیقی هم کار کن. چه حرفیه آخه؟ یه چیزی همه زندگیته بعد بیای بذاریش در کنار یه چیز دیگه که تازه باید به زور جاشو باز کنی؟

حمیده رفت خونه‌شون. منم برگشتم دفتر پیشخوان. چقد کسل کننده. 

خانمه آماده نکرده بود. گفت آها شمایین بشینین. خیلی لطف کرد اولین نفر کارمو راه انداخت. خب این همه وقت باید انجام میدادی دیگه. نیم ساعتی شد تا تاییدیه رو داد. بعد رفتم تو خیابون و در حالی که حتی حوصله نداشتم روسریمو صاف کنم و دلم برای دل دردوی خودم میسوخت، هی نگاه کردم تا یه تاکسی پیدا شه. تو اون منطقه تاکسی زود پیدا میشد. یه دونه وایساد و وقتی مقصدمو گفتم گفت نمیره. بعد یه چیزی حدود هف هش ده ساعت وایسادم ولی حتی یه دونه تاکسی هم نیومد. بعد زنگ زدم 133 که گفت ماشین نداره. یه خورده دیگه وایسادم و بعد زنگ زدم 1830 که گفت الان میفرسته. همون موقع که گوشی رو قطع کردم سه تا تاکسی از جلوم رد شد. :/

وقتی رسیدم خونه رفتم تو اتاق و نشستم پشت لپ تاپ و دیدم که هیچ کس توی تلگرام جوابمو نداده. حالا کلا به یه نفر پیام داده بودما، ولی بالاخره. شرایط منو نگا نمیکنی آخه؟ بعد یه خورده احساس بدبختی و بیچارگی کردم و کلی گریستم. بعد رفتم جلوی آینه. لامصب مژه‌هام گریه میکنم چقد خوشگل میشه. ولی نیگا. دوباره  سر ماه شد و دو تا جوش. اوه اوه خالمو.

دیروز که خانمه پشت لبمو برداشته بود خالمو ناکار کرده بود. این خال پشت لب دیگه چه صیغه ایه ما نمیدونیم. حالا باز ریز و مشکی بود یه چیزی. درشت و قهوه ای و برجسته. معلم اول دبستانم هم یه خال اینطوری داشت دو برابر من و خیلی گوشتی و مشتی. همیشه هم از توش موهای بلند در اومده بود. ازش متنفر بودم حتی هنوزم هستم. یه روز داشتم پشت سر خالش حرف میزدم که زنداییم گفت:‌ یهو بزرگ میشی خودتم همینطوری میشیاااا. یک عمر با این کابوس زندگی کردم. حاضر بودم تو صورتم اسید بپاشن ولی کوچکترین شباهتی به اون جادوگر پیدا نکنم.

بله. آرایشگره با بند یک زخمی تو خال درست کرده بود که اوووو. کندمش و دریای خون جاری شد. حالا هر چی دستمال میذاشتی مگه بند میومد؟ 

بزد تیغ و بنداخت از بر سرش

فرو ریخت چون رود خون از برش

سه تا جعبه دستمال کاغذی حروم کردم تا بالاخره تموم شد. البته تموم نه ها. تازه به صورت قطره قطره شد خونش. قبلش مثل شیر آب همینطوری داشت میومد.

دوستای صدرا اومده بودن تولدش. ما نمیدونیم کی تولد گرفتن ایشون تموم میشه. تازه بین التولدین هم برا خودش میگیره و... تولدش افتاد تو عاشورا حالا هی فکر میکنه باید جبران کنه. سه نفر بودن ولی اندازه سی نفر جیغ و ویغ میکردن. مامانم مرغ لذیذی براشون پخته بود که میخواست برا من بزنتش قاطی فسنجون دیروز که واسم خوب باشه ولی بهش یادآوری کردم حال روحی مهمتر از حال جسمیه و لطفا غذا رو خراب نکنه. ناهار خوبی بود. یه کم بهتر شدم.

بعد به خودم گفتم چیکار میخوای بکنی؟‌ هیچی فقط نیاز به یک نفر دارم که بیاد ازم بپرسه چته؟ سارا پیام داده بود. شروع کردم براش توضیح دادم که چمه. بعدش حمیده اومد و دوباره به اون توضیح دادم. اگر میپرسین چرا باید بگم چون هنوز خالی نشده بودم. همونطور که میبینین انگار هنوزم خالی نشدم.

بعد نشستم فکر کردم و دیدم که امسال کلا سال بدشانسیه. اون از تبریز، اون از تئوری، اون از عملی، دلم هم که درد میکنه و کلا مرسی. مرسی مرسی خداجون.

بعدش یه خورده با حمیده حرف زدم و دوست مامانم اومد خونه‌مون و اونا نشستن به حرف زدن و من هم رفتم سراغ ای جی و الکی گوش دادم. نیم ساعتم پر شد ولی دوباره هی الکی از سر بیکاری گوش دادم. بعدش (نمیدونم چرا یهو عاشق این بنده خدا شدم) رفتم تو یوتیوب ایشون و دیدم سه روز پیش لایو داشته. حالا چی داشت میگفت؟ بچه‌م مریض شده دیشب بردیمش بیمارستان الان خیلی خوابم میاد دیشب نخوابیدم. بیا. این همه ویدیو داره بنده خدا این باید به تور ما بخوره.

الانم یهو رفتم تو سایت سنجش ببینم شاید چیز خوبی که به درد من بخوره توش گذاشته باشن که دیدم کارنامه سبز اومده. نمره عملیمو دادن پنجاه. 

یعنی فقط الان قیافه بابام دیدن داره. (فکر کنم اگه این این وبلاگ یه رمان بود تا الان به این نتیجه میرسیدین که بابام اون شخصیت منفیه‌س. ولی نه فقط میخواد بگه خاک تو سرت که بیشتر درس نخوندی. همین و نه بیشتر.)

هی لبخندای موذیانه میزنه و میگه آماده شو برای رفتن به اصفهان. میدونه بدم میادا هی میگه. لبخند نزن خب! 

بله نتیجه انتقالی هم اومد شما امکانش رو ندارید. مرسی.

مهمانم اصلا نمیخوام بشم. کلی پول بدم که شما قبول کنین من مهمانتون بشم؟ اصلا مگه شما کی هستین؟ میدونین من کی هستم؟ هیشکی. یه آدم سراسر پریود.

خلاصه که خدایا از خودت که معلوم نیس واقعی هستی یا زاییده تخیلات من و مخلوقات مزخرفت و مَنِت و دنیای سرخ حال به هم زنت متنفرم.

جذابترین روز زندگیمو رقم زدی. ثبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت شد.

 

*: پریود frownlaugh

  • سارا
یکشنبه هفته پیش مشغول خوندن مجموعه داستانی از دیوید سداریس بودم که مامانم گفت: شماره اون آقاهه رو که برای کنکور عملی بود سیو کردی؟
اوخ :/
شروع کردیم به گشتن کاغذای دور و بر. نبود که نبود. "وقتی میگم یه کاری رو همون موقع بکن، یعنی یه کاری رو همون موقع بکن! حالا زنگ میزنم به مدیرتون میگم شمارشو دوباره..." نه! زشته!
- زشت چیه میپرسیم دیگه.
- نه الان پیداش میکنم.
- پیداش کن ببینم.
خلاصه که در نهایت با گردن کج رفتم به مامانم پیشنهاد دادم که از مدیرمون شماره آقاهه رو بگیره. :)
وقتی زنگ زدم گفت مگه ادبیات نمایشی هم کنکور عملی داره؟ ما اینجا بازیگری و کارگردانی کار میکنیم. خب... حالا اینجا یه آقایی هستن که برای عملی ادبیات نمایشی کار میکنن میتونین بیاین.
نفهمیدم چطوری شد که اول نمیدونست کنکور عملی وجود داره و بعد در کسری از ثانیه استاد هم براش پیدا کرد. خیلی به دلم ننشست. مامانم شب کم خوابیده بود و رفت بخوابه. زنگ زدم به یکی از معلمای مدرسه که دخترش ادبیات نمایشی میخونه. دختر خواب بود. آخه ساعت ده صبح؟ گفتم ببخشید بدموقع زنگ زدم. البته در حالی که به نظر خودم خیلی هم خوش‌موقع بود. گفت: نه عزیزم ما بیدار بودیم. دخترم دیشب دیر خوابیده. بالاخره شما بچه‌ها اینجورین دیگه تا نصفه‌شب فیلم و از اینجور کارا... (میخواستم بگم لطفا ما رو قاطی بچه خودت نگیر که فکر کنم یادم رفت :) 
قرار شد یکی دو ساعت دیگه زنگ بزنم. رفتم نشستم پای لپتاب و مثل روانی‌ها چیزایی رو که دویست بار سرچ کرده بودم دوباره سرچ کردم. بعدم دوباره کتاب عجیب‌غریب سداریس رو گرفتم دستم و به خودم گفتم: یک تابستان زیبا برای مطالعه. یه خورده خوندم ولی طاقت نیاوردم. باز شروع کردم راه رفتن. همینقد پررو. آخه دختر آدم روزی نیم ساعت یک ساعت راه میره. نه که ده دقیقه کتاب بخونه دو ساعت راه بره که. ولی نمی‌تونستم. تمرکز در حد سوسک. حالا چرا سوسک؟ دلیل خاصی نداره این اومد سر زبونم. ولی کلا وقتی نگاهشون میکنم حسم بهم میگه خیلی ذهنشون درگیره. دیدین یه خورده راه میرن، بعد وایمیسن یه کم شاخکاشونو تکون میدن، مسیرشونو یه کم کج میکنن. دوباره یه خورده میرن، شاخکا رو تکون میدن، مسیرو می‌پیچونن. ولی در نهایت فقط تو که داری از بالا نگاشون می‌کنی می‌فهمی که دارن مسیر صافشونو الکی زیگزاگ میکنن. خودشون فکر میکنن واقعا دارن مسیر جدید و نابی پیدا میکنن. بگذریم. دارم خل میشم.
بله. عرض می‌کردم. همینطور که میخوندم به خودم میگفتم خب آخه نمایشنامه نمی‌خونی وردار یه رمان کلاسیک بخون لااقل. اون تسلی‌بخشی‌ها که سه بار تا نصفش خوندی و (تف به کنکور) ولش کردی، چه میدونم اون تصویرسازی کودکان، یه چیزی که به درد بخوره. نع خیر. گیر داده بودم که باید همینو بخونم. شاید به خاطر این که حجمش کم بود و فکر میکردم یه روزه تموم میشه. و بذار بهت بگم که کتاب 150 صفحه‌ای رو پنج روز داشتم میخوندم. ما رکورد زدیم.
دوباره زنگ زدم. دختر ادبیات‌نمایشی‌خوان که حالا بیدار و سرحال و قبراق بود گفت که رفته تهران و یه دوره یک ماهه دیده. هزینه‌ش هم چیزی حدود یک میلیون. سه روز در هفته. و در نهایت هم نمره عملیش صد شده. همونطور که داشتم فکر می‌کردم چطوری بابامو راضی کنم اینهمه پول بده و تو این یک ماه خونه کدوم داییم برم و آیا اونا منو با آغوش باز خواهند پذیرفت و از اینجور چیزا، گفت: البته الان دیگه فایده نداره. کنکور ما هفت تیر بود، کلاسها از دوازده تیر شروع شد. :/
شماره آموزشگاهو پیدا کردم و زنگ زدم. اول که مثل خلا گفتم شما آزمون عملی دارین؟ گفت چی؟! گفتم نه یعنی کلاسهای کنکور عملیتون میخواستم ببینم چطوریه... گفت عزیزم الان دیگه نصفش رفته. ثبت نام نداریم.
رفتم توی هال. کنار لپتاپ و پتو و کتابها و بند و بساطم. شروع کردم به نوشتن. یک عالمه نوشتم. خوب شد خر نشدم و منتشرش نکردم. تمام چیزای بد دنیا توش بود. احساس کردم الان تجلی حقیقی کلمه تنه‌لش هستم. الان دو هفته و خورده‌ای از کنکور گذشته و من همچنان دارم توی این سایت قلمچی دنبال یه چیز جدید امیدوارکننده می‌گردم. تا میام یه ذره کار مفید بکنم، یهو یه نفر با چماق می‌زنه تو سرم و میگه: هی! ببینم چجور داری زنگی میکنی؟ راستی! از کنکور چه خبر؟ 
کنکور... با شنیدن این کلمه کم کم میرم تو خلسه‌ای آشنا.... دسته‌ای از سوسکای آوازه‌خوان با صدای تیز و نابه‌هنجارشون میان روبروم و نجواکنان میخونن: 
باااااید...
مناقب‌خوانی رو میزدی....
ساسانیانو میزدی....
و تو زدی...
آره زدی!
ولی پاکش کردی....
دو بار پاکش کردی...
یا شایدم سه بار....
پاکش کردی....
تو پاکش کردی....!
باید کمِ کمِ کم کوفی بنایی رو میزدی...
تو بلدش بودی
کمِ کمِ کم این یکی رو...
این یکی رو بلد بودی...
ولی نزدی!
آره نزدی!
پس ما می‌زنیمت
ما می‌زنیمت...
گرومب گرومب
جیسسس جیسسس
گرومب گرومب 
جیسسس جیسسس....
- ای بابا خب گذشته‌ها گذشته. مهم اینه که ما قراره عملی خوبی بدیم.
دیره دیره دیره
زمان داره میره
نگاه تو تنبلیاش
چجوری میمیره....
میمیره...
می...می....ره...
- ای بابا. کی گفته من تنبلم. همچینم بیکار نبودم. نیگا چقد کار کردم. مثلا...
خودتو اذیت نکن سارااااا
جای تنبلا نیست اونجااااا
همینجا بمون و نقاشی کن...
دراز بکش و علافی کن...
راحت و قشنگ و باحال....
استراحت کن تو هال...
هول شدم. یه لنگه کفش برداشتم و پرت کردم وسط گروه سرودشون. عوضیا. الان حالیتون میکنم. نخیر باید تغییر رویه بدیم. این نشد که هی بشینی گوشه خونه و خمیازه بکشی دنیا از جلوت رد شه. سارا بلند شو. چرا اینقد پیر شدی؟‌ زندگی پیش روی توست.
- حوصله ندارم... من میخوام بخوابم و تکاپوی بقیه رو تماشا کنم...
پا شو بهت میگم! دیگه وقتشه. وقتشه که سکان زندگی رو در دست بگیری. وقتشه که بتازونی. یوااااا بو....م.
مثل دیوونه‌ها رفتم تو تلگرام و سریع به اون آیدی که تو سایت قلمچی بود پیام دادم. هنوز تاییدیه رو از مامان‌‌بابام نگرفته‌بودم. ولی انگار دیر میشد! پولو واریز کردم و قرار شد تلفنی بهم بگه چیکار باید بکنم. ساعت نزدیکای سه بود. گفت سه و نیم زنگ میزنم.
وسایلمو جمع و جور کردم و بردم تو اتاق. مقواها رو از وسط اتاق جمع کردم. موهامو که شل و ول بسته بودم باز کردم و دوباره سفت و قشنگ بالا بستمشون. رفتم آب خوردم و اومدم و احساس انسان بودن بهم دست داد. سلام. صبح بخیر.
خب الان قراره یه موجود زنده پشت تلفن باشه. تکلیفتو معلوم کن. قراره کی باشی؟
آه. سوال سختیه. میدونی تازگیا چیز حالبی درباره خودم فهمیدم. همیشه فکر میکردم چطوریه که بعضیا بهم میگن خیلی اعتماد به نفس داری و بعضیا میگن خیلی خجالتی هستی. قضیه اینه که تنها چیزی ازش میترسم موقعیت‌های جدیده. مثلا وقتی میرم روی سن اولش یه خورده قلبم تند میزنه چون قاعدتا روزی سه بار نمیرم رو سن. ولی زود تموم میشه و جاشو یک لذت خیلی شیرین میگیره. ولی مثلا فرض کن یه آدم جدید به نام ایکس رو تو یه جای جدید ببینم و مجبور شم باهاش حرف بزنم. شاید ضربان قلبم زود به حالت عادی برگرده ولی اون حالت بی‌قراری و تشویش تا آخر باهام میمونه. حالا این "آخر" میتونه یک ساعت بعد باشه یا سه چهار روز بعد... که برگردم به خلوت خودم و بگم آخیییش از دستش راحت شدم. حالا میتونم با خیال راحت به ایکس فکر کنم. :/
قبلاها به خاطر این ویژگی خیلی تو خودم حرص میخوردم. مثلا تو اردوها بچه‌ها شب بیدار می‌موندن و حرف میزدن و فقط دو سه تا آدم ناکول ضدحال ده شب میگرفتن میخوابیدن که خب یکیشون من بودم. دو تا اردو که با مامانم رفتم اون تا صبح بیدار موند و با بچه‌ها حرف زد ولی من از خواب نازم نگذشتم... و هی به خودم فحش دادم.
خب دوس نداشتم دیگه عهه. مثلا تا صبح جرئت حقیقت بازی می‌کردن: یا اسم عشقتو بگو یا لباستو جلوی ما دربیار :/ 
حالا همشم اینطوری نبود ولی کلا دوست ندارم آقا. همه که نباید یه جور باشن. 
همه که نباید یه جور باشن.
همه که نباید یه جور باشن.
همه که نباید یه جور باشن.
(همشو تایپ کردما کپی نکردم.) آره! بعد از این که مدتی طولانی این جمله رو برای خودم تکرار کردم، بالاخره الان میتونم بپذیرم که بعله. ما اینجوری هستیم. توی خوابگاه یا مسابقه یا اردو یا سر کار یا هر کجا که آدمای جدید باشن. 
راستی! برای مسابقه تجسمی انتخاب شدم. (تازه فهمیدم مدرسه ما از وقتی یادش میاد تو فرهنگی هنری رتبه کشوری نداشته. میگن با مدرسه ما مشکل دارن) به هر حال، هفته بعد که رفتیم اونجا یادمون میمونه که خوش‌اخلاق باشیم ولی همه که نباید یه جور باشن. هیچ لزومی نداره که بری تو جمع و هی بخندی تا باحال باشی. یه نفرم کم حال تو گروه بد نیست.
میدونی.... قضیه اینه که آدما خیلی موجودات هیجان‌انگیزی هستن. این که هر کدوم کی هستن و از کجا اومدن و ترسشون چیه و با چی حال میکنن. نمی‌تونم تو یه جمع هفت هشت نفری بشینم و فقط به خاطره‌هایی که می‌شنوم توجه کنم. چطور بگم؟ فرض کن به یه عشق ریاضی یه سری مسئله جذاب و دوست‌داشتنی بدن و بگن: باهاشون حرف بزن. خوش بگذرون. ولی اینجا جای مسئله حل کردن نیست. خب چی میشه اون بنده خدا؟ اعصابش خورد میشه دیگه. میگه آقا نخواستیم. یا این که (این یکی یه کم نازیباست ولی ملموسه.) انواع غذاها رو بذارن جلوت و بعد بگن: بابا سعی کن از کنارشون بودن لذت ببری. کی حوصله داره بخوره اینا رو؟
ببخشید که اینجوری گفتم. ولی واقعا یه همچین چیزیه داستان! حتی اگه مزخرف‌ترین آدم دنیا هم تو اون جمع باشه، حضور بقیه قرار نیست چیزی رو بهتر کنه. حاضرم با اون یه نفر چند روز تنها زندگی کنم تا دیگه مثل یه سوال بی‌پاسخ رو اعصابم نباشه، ولی تو اون جمع با هفت هشت تا سوال بی‌پاسخ، تنها و بی‌پناه رها نشم.
ای بابا همش حاشیه. چی داشتم میگفتم؟ آهان. آقاهه زنگ زد. اول اسم و اینا رو پرسید و بعد گفت خب... کنکور چطور بود؟ درصداتو بگو ببینم. با وجود درصدای ناخوبم ولی نمیدونی چه ذوقی کردم که یکی بدون این که من بگم ازم خواسته که توضیح بدم! چون مامانم چند روزه دیگه علاقه‌ای به شنیدنشون نداره. نمیدونم چرا واقعا.
بعد گفت خب اینقدرا هم بد نیست. البته تصویری که تصویریه و کاریش نمیشه کرد، ولی نمایش امسال خیلی آسون بوده، میتونستی درصد بالا بیاری. گفتم بله؟؟ آر یو کیدینگ می؟؟ نمایش امسال آسون بوده؟!
- آره.
آهان :/ خلاصه بهم گفت الان دیگه فکرشو نکن. خیلی هم بد نیست احتمالا رتبه‌ت خوب میشه غصه نخور و از این حرفا. و شروع کرد به گفتن این که چی کارا باید بکنم و چی بخونم و اینا. 
اولش فکر کردم صد تومن برای یک ساعت زیاده ولی اینقد جوگیر گرفتن سکان بودم که گفتم مهم نیس! ولی یک ساعتش یک ساعت بودا واقعا. بلکم بیشتر!
خیلی مسخره نیست که آدم کتابی رو خونده باشه ولی اسمشو یادش نباشه؟ گفتم چند وقت پیش یه نمایشنامه از نغمه ثمینی خوندم، اسمشو یادم نمیاد... چا... قهو... گفت: خواب در فنجان خالی؟ گفتم آره آره آفرین! زد زیر خنده گفت به من میگه آفرین باریکلا :)))
خب این که از بین اینهمه کتاب فهمیدم من چی میگم جالب بود دیگه :) جنبه تحسینم ندارن!

یکی دو ساعتی نوشتم و بعد جوگیر شدم رفتم کتابخونه و پنج تا کتاب مشتی گرفتم اومدم. یه خورده هم تو سالن مطالعه کتاب خوندم ولی اصلا حال نداد. تازه فهمیدم ربطی نداره چی بخونم. کلا اونجا یه جوریه. این که عده زیادی آدم با یک دنیا استرس میان اونجا و با یک دنیا خستگی میرن خونه، اتمسفر اونجا رو خیلی غم‌آلود میکنه. یه خورده خوندم اما بعد حس کردم وقتی بقیه دارن نون پنیر میخورن من در حال خوردن پاستا هستم. اومدم بیرون.
سلطان مثالما ینی :)

از کتابخونه اومدم بیرون و هنوز فکر نکرده بودم که تو خیابون ول بچرخم یا برم خونه یا برم کتابفروشی یا چی... که یهو دیدم یه اتوبوس اومد جلوی کتابخونه. روش نوشته‌بود میدون مسکن. منم گفتم خب یه کم دور پیادم میکنه ولی راه میرم دیگه. فرصت فکر کردن به خودم ندادم. سوار شدم و نشستم و بعد از توی کیفم کیف پولمو درآوردم و کارت کشیدم و اومدم دوباره نشستم و کارتمو گذاشتم تو کیف پولم و کیف پولمو گذاشتم تو کیفم و اومدم کتاب اصول نمایشنامه‌نویسی رو بخونم که یهو یکی بهم گفت: ساراجون. باید خط اون ور خیابونو سوار میشدی. 
سرتونو درد نیارم دیگه تا یک پایانه ناشناخته رفتم که تو شهر به این کوچیکی به عمرم ندیده بودم! ولی خب یه بیست صفحه‌ای کار کردم. 

خب. الان که دارم براتون می‌نویسم چهار تا نمایشنامه از چرمشیر خوندم (پشت تلفن گفتم: چی گفتین؟ شرم چی؟بنده خدا مونده بود چی بگه :)‌ به تازگی مکبث و اتللو رو تموم کردم. شاه لیرم تا یه جایی خوندم ولی بعد احساس کردم اگه پشت سر هم بخوام این تراژدیا رو بخونم دق میکنم. هی دارم فکر میکنم اگه من جای دزدمونا بودم به جای این که بشینم بگم آه اتللوی عزیزم به زودی مرا خواهی کشت، همونجا یه دونه میزدم تو سرش (البته نه در حدی که بمیره) تا یه خورده اوضاع آروم بشه. آخه از این لجم میگیره که سه دقیقه بعد از این که هممممه‌شون میمیرن، حق به حقدار میرسه و همه چی معلوم میشه. آخه نمیشد یه کم مهربونتر... آرومتر...؟ خب دوست باشین با هم یه خورده اه.

خب میدونم کم خوندم ولی سرم شلوغ بود. این هفته بیشترش میکنیم. یه چیز تازه فهمیدم. همونجور که حالم یوهو بد میشه، همونجورم یوهو خوب میشه. همینقد ساده. همینقد الکی. چیزای جدیدی دارم می‌فهمم. به نظرم زندگی هم چیز جالبیه.

این که میگم سرم شلوغه واقعا هستا. 
یهویی به کارای خوارزمیم علاقه‌مند شدم. به نظرم داره خوب میشه.

فقط یه نکته استرس‌زا باقی مونده اونم اینه که مسابقه تجسمی بیفته تو کنکور عملی. یعنی اگه این کارو بکنن، اگــــــــه این کارو بکنن،... هیچی دیگه صلاح دونستن. قسمت بوده لابد :/ ولی آخه نیگا من خیلی گناه دارم. خیلی میخوام ببینم اونجا چه شکلیه چون میگن مسابقه خفنیه. این کارو با من نکنین.

پ.ن: یه کم دیگه این شبه‌پستا :) رو تحمل کنین، یه دو سه ماه دیگه که به یک ثباتکی رسیدم، تغییرات خفنی خواهم داد...
  • سارا

مطلب را اینجا  بخوانید.

  • سارا

به هر حال جایی زندگی میکنیم که باید هر روز این عبارت زیبای "بین بد و بدتر"‌ رو برای خودمون مرور کنیم. آره خب خواسته منم همین بود. همیشه با تمام وجودم بد رو به بدتر ترجیح میدم البته اگر بدبین باشم. وقتهایی که خوشبینم احساس میکنم که واقعا جای بدی نخواهد بود جایی که بهتر از بدتر باشه، اگر بیشتر عمرتو در بدتر گذرونده باشی. میفهمی که؟

میخواستم از این دنیا بکشم بیرون. نه که اینجا دنیای بدی باشه. ولی خب گمون میکنم اونجا هدف نهایی آدما یه جورایی به هم نزدیکه. خیلی قشنگتره که فکر آدما به هم وصلشون کنه تا چیزای دیگه. ولی اینجا فقط یه فرهنگ پوسیده است که ما رو به هم وصل میکنه. یه سری آداب و رسوم و عرف و چیزایی مثل این که به زور رعایتش میکنیم. آه! حداقلش دانشگاه پر از آدمای جوونه و آدمای جوون مرز حالیشون نمیشه. این خوبه. آدمای جوون همون چیزی هستن که ما نیاز داریم.
*
چند روز پیش رفتم کلاس عربی. پیاده راه افتادم تا توی مسیر بتونم درباره استاده فکر کنم. ازش فقط همینو میدونستم که پنجاه سالشه، خوب درس میده و فامیلشم... توش ف داره و آخرش ساکنه. این رو به فال نیک گرفتم چون از فامیلایی که آخرشون ساکنه خیلی خوشم میاد. (البته فلان پور و فلان زاده و فلانیان جزو این دسته قرار نمیگیره. گفته باشم :) 
همونطور که با فال نیکم وارد آموزشگاه شدم، داشتم فکر میکردم الآن چی باید بگم. به منشی پیرش گفتم: سلام. گفت سلام. گفتم: ام... خوبین؟ چند لحظه نگام کرد و بعد گفت: بفرمایید. برا چه کلاسی اومدی؟ گفتم: کلاس عربی. خانمِ... 
الفت؟ رافت؟ فترت؟!
- خانم فرات؟ بفرمایید بشنید الآن میان.
- بله بله... خانم فرات....
چاق بود و قدکوتاه و سراپا پوشیده در سیاهی. مادربزرگ‌وار و مهربون به نظر میومد.
براش توضیح دادم که من هنرستانی هستم و فقط عربی دهم رو تو مدرسه خوندم ولی برای کنکور باید عربی دبیرستان رو بخونم. تا الانم چیز زیادی نخوندم و...
برام توضیح داد که: به یکی دو جلسه اتفاقی نمیفته و باید لااقل ده جلسه بیای که میشه تا آخر خرداد، هر ساعتم که نود تومن، برای عربیت باید یک میلیون خرج کنی. حالا ببین چه جوریه دیگه. میدونی که عمومیا خیلی تاثیر دارن.
 
داشتم یه جوری سر تکون میدادم که آره باشه اشکالی نداره خوبه.... و اصلا به قیمت فکر نکردم. اونقدر که یه لحظه وقتی گفت یه میلیون حس کردم اشتباه حساب کرده. آخه ده جلسه عربی؟ چیه مگه؟
 
- خب میای دیگه؟ پس میخوای همین الآن برو اونجا هماهنگ کن... یا میخوای مشورت کنی با مامان‌بابات؟ میخوای زنگ بزنی الآن؟ 
من که مونده بودم چی بگم گفتم:
- خب حالا فعلا این جلسه میخواین یه مقدار نکات ترجمه ای رو بگین، تا بعد باهاشون صحبت کنم. 
- خیل خب. خودکار قرمز و آبی.
- ندارم... حالا با همین اتود...
- برو بیرون بگیر.
 
رفتم دو تا خودکار گرفتم و سعی کردم بدون گارد، کاملا گشوده دل بدم به زن سراسر سیاه که مدام جلوی چشمم خطای قرمز و دایره های آبی میکشید. هر چی پیش میرفت صدای اون متخصص زبانشناسی تو مغزم بلندتر میشد که: زبانو نباید اینطوری یاد بگیرن. 
یاد ای جی هوگ افتادم که رفته بود ژاپن تا یه کلاس انگلیسی رو از نزدیک ببینه. میگفت استاده پای تخته به انگلیسی نوشته: دختر کوچک به مدرسه میرود. بعد دور میرود خط کشیده و شروع کرده سه ساعت ژاپنی حرف زدن، ای جی بدبختم هیچی نمیفهمیده. شاگردای بدبختتر هم همزمان با استاد که رو تخته با گچای رنگی کلمه ها رو به هم وصل میکرده و دورشون قلب و دایره و ستاره میکشیده، تند تند نت برمیداشتن و فرصت نفس کشیدن هم نداشتن. آخر کارم فقط به ای جی گفته به عنوان یه انگلیسی زبان نیتیو این جمله رو بخون. اونم خونده و تمام. :/
 
همچنین یاد یک نقل قولی از بورخس افتادم که البته از یکی دیگه (ولتر؟ یادم نیس) نقل میکرد! که : زبان رو دهقانان، ماهیگیران، سوارکارن و همه این مردم عادی به وجود آوردن. نه این که یه عده ادیب و فیلسوف بشینن دور هم و زبان رو طراحی کنن. (نقل به مضمون دیگه :)
این یعنی چی؟ یعنی این که زبان به همون راحتی که به وجود اومده، میتونه فراگرفته بشه. زبونم مو درآورد اینقد اینو به همه عالم گفتم. حالا مگه من کی‌ام که نظر میدم؟‌ من خیلی هم فرد مهمی هستم. بدین دلیل که انواع روشها رو امتحان کردم و الآن میتونم بگم که آدموارترین و معقولترین روش یادگیری زبان چیه. خیلی راحت. همون مدلی که زبان مادریمونو یاد گرفتیم.
بگذریم. اینا چیزایی بود که سعی کردم فراموشش کنم! و سطح هوشیاریمو در حد یه فلش مموری بیارم پایین و با جان و دل بنشینم پای حفظ کردن قواعد گرامر. 
زمان همینطور میگذشت و من هی گرمتر و گرمتر میشدم. تا این که بالاخره گفت:‌ بفرمایید چایی. گفتم: ممنون. میشه من برم بیرون آب بخورم؟ 
رفتم آب خوردم و برگشتم و همونطور که چشمامو سیصد و شصت درجه میچرخوندم نشستم. گفتم: چهل و پنج دقیقه بیشتر میمونم که نکات ترجمه تموم شه. ولی آخرشم تموم نشد. 
دستاش کوتاه و تپل بود و ناخناشو از ته چیده بود. تو انگشت حلقه‌ش یه انگشتر خیلی پیچ و تاب دار داشت که به راستی زشت بود. اینقد به دستش نگاه کردم که (به گمونم) ناخودآگاه جابجاش کرد. 
البته با این که تو ذهنم شدیدا مشغول آنالیز کردن استاد و نوشتن این پست بودم ولی درسو یاد گرفتم. هرچند احساس میکنم بعضی چیزا رو زیادی میپیچوند. مثلا سوف برای آینده میاد و لن منفیشه. همین! حالا اینو سه ساعت تحت عنوان نشانه هایی که به فعل اضافه میشن توضیح داد و اوووو. بعد میخواست سوف یذهب رو معنی کنه، گفت: خواه+ شناسه+ مضارع التزامی: خواهد برود. چند ثانیه نگاش کردم. میدونستم اگه بگم این چه جمله چرتیه، میگه خیلی هم جمله درست و خوبیه. گفتم:‌ خب خواهد رفتو چه جوری میگن؟ گفت: خب اونم میشه... آره... اون بهتره. خواهد رفت. آره، خواهد رفت...!
 
نکته: حواسمان باشد جمع را مفرد و مفرد را جمع معنا نکنیم. 
نکته: حواسمان باشد مونث را مذکر و مذکر را مونث معنا نکنیم. 
نکته: حواسمان باشد لذت ببریم از این نکات طلایی‌.
 
خیر. با طناب یک زن کوچک سیاه پوش توی چاه نمیرویم. حتی اگر به خیال خودش ما را توی چاه برده باشد.
داشتم فکر میکردم جایی که همیشه توش بودی یه ویژگی بد داره و اون اینه که همیشه توش بودی. باید تلاش کنیم. آره. و به نظرم تلاشی زیباتر از ساختن راهی به سوی دنیاهای متفاوت نمی‌باشد. این که تلاش کنی که حال و هوا و مدل ذهنی و خط فکری و... حالا. هر چی که بهش میگن. ادامه مامان و مامانبزرگت نباشه. خیلی سخته از ریل منحرف بشی و بیفتی تو بیراهه‌ی ناهمواری که انتظار تو رو نداره. ولی سختی‌های راه همه به کنار، چیزی که درد داره بیشتر از هر چیز اینه که برای دیدن آدمای بزرگتر، برای نزدیکتر شدن به کمال، برای فرار کردن از این دنیای مبتذل، باید از یه راه مبتذل بگذری. باید بری کلاس کنکور و میلیون‌ها تومن پول بودی. بوم! دیدی چحوری یهو افتادم رو زمین؟‌ کلاس کنکور! 
خنده‌دارتر از این نمیشه!
 
- درسته؟
هذا الکتب.
 
... برای ساختن دنیای بهتر، باید از راه‌های زشت بگذری. باید تلاش‌های زشت بکنی. باید پول‌های زشت خرج کنی...
 
- آره.
-  هذا الکتب. مطمئنی درسته؟!
- ممم چیز... نه نه. باید مفرد...
- باید مونث باشه. میشه هذه...
 
نفهمیدم چطور گذشت. فقط میدونم که گذشت و صد و سی و پنج تومن پول دادم و هرگز بیشتر از این پول نخواهم داد. شده تیکه تیکه بشم عربی رو میخونم همونطور که ریحانه خونده و فهمیده. پس منم میفهمم. فقط من یه کم تنبلتر از اونم. که نخواهم بود. اگه قرار باشه پا در چنین مسیری بگذارم به راستی نخواهم بود. 
با خواهرزادش اومده بود. خواهرزاده‌هه کل وقت اونجا نشسته بود. «خاله جون من سر راه یه سر برم یه کلاس صد تومن دربیارم و بریم.» هه. کور خوندی. پولمو در چاه میریزم ولی تو کیسه تو نمیریزم. ده سال کنکور میدم و قبول نمیشم ولی به امثال تو پول نمیدم. 
حالا طفلکی چیزیشم نبودا. اتفاقا مهربون بود. ولی احساس میکردم میتونست بگه وقتی هر سه تا کتابو خوندی من برات یکی دو جلسه نکات تستی رو میگم. ولی این کارو نکرد که پول بیشتری به جیب بزنه. البته منم بودم شاید... نه واقعا اگه من بودم همینو میگفتم. اینجور پول درآوردن برام هیچ ارزشی نداره.
*
ریحانه برام کتاب زبان و فارسی آورده. وقتی مثل مامانا باهام حرف میزنه خندم میگیره. خوشم هم میاد البته. :) پریروز با یه لحن خیلی جدی بهم گفت اگه میخوای قبول بشی باید درس بخونی نه این که هر جلسه سر کلاس ادبیات بگی: آقا ما کلاس شما رو بیایم کنکور قبول میشیم؟!
خداییش حرفش منطقیه. ولی نمیدونم. دوست دارم فقط بشینم درباره درصدام خیالپردازی کنم و فکر کنم که: خب اینو چهل میزنیم عوضش اونو هشتاد. که اگه ضریب اونو حساب بکنی میشه....
سخت نیست. فقط مبتذله. این بیشتر از هر چیزی اذیتم میکنه. آره میدونم دوباره مث وقتایی شدم که یه کلمه جدید یاد میگیرم. ولی واقعا ابتذال بهترین چیزیه که به ذهنم میرسه. 
همه قصه همینه. همه چیز از اونجایی شروع میشه که میبینی برای رسیدن به یه هدف والا (حالا مثلا!)‌ باید از تحقیرآمیزترین و کثیفترین راه بگذری. تست! من! واقعا من!! با این همه سواد و درک و دانایی، با این جلال و جبروت، برم بشینم کنار اون احمقای بیسواد که تو عمرشون یه کتاب درست حسابی نخوندن و با این دستهای هنرمندم که میتونه بدیع‌ترین نقش‌ها و صداها و کلماتو ابداع کنه، وردارم خونه های کوچولو رو به شیوه‌ای که چند نفر خاص دوس دارن پر کنم، حالا هر چی نزدیکتر به اونی که اونا میخوان، بهتر. که چی بشه؟ که بذارن برم جایی که حتی نمیدونم دوسش خواهم داشت یا نه. 
 
یعنی فقط میخوام آخرش که همه اینا تموم شد، این یارو کنکور هیکل گندشو از جلو دانشگاه من برد کنار، و من خرامان خرامان رفتم تو، یهو ببینم: عههه اینجا جای من نیست. و بزنم بیرون و بیام اینجا بنویسم: دانشگاه خر است. چقد مدرک گرایی؟‌ آدم باید مهارتاشو ارتقا بده. :/
 
  • سارا

 من که درست حسابی نفهمیدم پرسبوک چیه. انگار یه چیز مسابقه مانندی بوده که توش هنرمندا از سراسر کشور جمع میشدن و هنر تجسمی خلق میکردن. بعدش امسال اومده غیر مسابقه ای شده.  جالا اینجا رو ببینین شاید یه چیزایی دستگیرتون شد.

خب دوستان عزیز، بنده تمام جزئیات قابل ذکر و مهم رو در این پست براتون ذکر کردم و حتی برخی نکات تستی خارج از متن رو هم در قالب نکات آبی رنگ براتون در لابلای متن اصلی گنجوندم تا شرایط رو بهتر درک کنید. 

 

توی یک هفته ای که پرسبوک توی یزد برگزار میشد، هنرمندای مختلفی توش شرکت داشتن و آثار مختلفی اجرا کردن که ما فقط عکساشو دیدیم و به نظر جالب میومد! اما الآن میخوایم نگاهی داشته باشیم آخرین اثر: پرفورمنس حمید فاتح.

نکته: خیر! پرفورمنس آرت از نمایش و سینما جداس چقد باید یادتون بدم... حالا درسته ازش فیلم میگیرن ولی فرق داره. فرقشم همونطور که میدونین توضیح دادنی نیست. مثل فرق تصویرسازی و نقاشی که یه جاهایی میرن تو هم و تو اصن نمیتونی جداشون کنی. بعدم این که الآن هنرا همه با هم قاطی شدن و مرزی وجود نداره. خانم حجمسازیمون در دو هفته گذشته بالغ بر دویست بار این قضیه رو توضیح داد. :/

 

خب. از کجا بگم؟

  • سارا