!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

وارد سالن نمایش که می‌شوم، از دیدن جمعیت ماتم می‌برد. بین این همه مرد گردن کلفت نمیتوانم خودم را به باجه بلیط برسانم. اگرچه با آرنج سعی می‌کنم کنارشان بزنم اما موفق نمی‌شوم. می‌روم و کناری می‌ایستم. 

استاد گویندگی‌ام را می‌بینم. می‌روم جلو و سلام می‌کنم. مرا به کسی که کنارش ایستاده معرفی می‌کند: یکی از بااستعدادترین... بقیه‌اش را نمی‌شنوم. سر و صدا زیاد است. یک دست استاد به سمت من است و دست دیگرش به سمت آن آقا. چیزهایی می‌گوید، با لبخندی که هر لحظه ممکن است چسبش تمام شود و از صورتش بیفتد. من هم با یکی از آن لبخند‌های احمقانه که روی صورتم پهن می‌کنم تا خودم بروم تو خلسه، هی سر تکان می‌دهم و می‌گویم: مرسی، ممنون، لطف دارین. مرسی، ممنون، لطف دارین. مرسی، ممنون...

آن آقا می‌رود آن طرف و استاد می‌گوید: خب، چه خبر؟ آها راستی آزمون عملی چطور بود؟ می‌گویم: بد. 

چرا بد؟

توضیح می‌دهم که استرس نداشتم. واقعا نداشتم. ولی این که در یک لحظه هنگ کنی یا قاطی کنی یا چیزی توی ذهنت نیاید، واقعا نتیجه استرس نیست. می‌تواند در اثر چیزهای دیگری هم باشد. نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم چطور بود...

- خــــــــب! بگو چی شد!

تعریف می‌کنم. پرسیدند این نمایش شیخ صنعان که دیده‌ای، اسم خالق اصلی‌اش کیست؟ اسم طرف سر زبانم نمی‌آمد. یک چیزهایی مثل خراسان، سیمرغ، نیشابور، کاشی، ماهی و این چیزها توی ذهنم بود. نه نه اینها اسم شاعر نیست. گفتم نظامی؟ آن یکی داور از پشت تقلب رساند و من با ژستی که یعنی داشتم فکر می‌کردم گفتم: عطار. 

البته به این وضوح ماجرا را برایش تعریف نمی‌کنم. حوصله‌اش را ندارد. اما چیزی شبیه به این می‌گویم. لبخند کجی می‌زند. دوستش دوباره برمی‌گردد این طرف. استاد دوباره دست‌هایش را به همان حالت یکی مال من، یکی مال او در می‌آورد و می‌گوید: "هیچی الان داره توضیح میده که توی آزمون عملیش استرس داشته و این قضایا." جالب است. لبخند چسباندنی‌اش در مواقع لزوم بلافاصله روی صورتش ظاهر می‌شود.

بیست دقیقه ای صبر میکنم تا نوبتم بشود و جایی توی سالن برایم پیدا کنند. بلیتم را می‌دهند. بعد می‌ر‌وم گوشه‌ای و کتاب شعری در دست می‌گیرم.

با تو همراهند، اما همرهانت نیستند

همنشینانی که از جنس جهانت نیستند

بعد از چهل دقیقه در باز می‌شود. می‌نشینیم و غرق می‌شویم در قصه مده‌آ. که چه زیبا به امروز آمده و با امروز در می‌آمیزد. اما باز هم در میان بازی، جایی که باید غرق مده‌آ باشم، نیستم. نمی‌توانم همانجا بمانم. آرام آرام از میان صندلی‌ها عبور می‌کنم و به صحنه می‌رسم. به پشت صحنه. به پشت‌تر و پشت تر صحنه. به ذهن مده‌آ. که در واقع مده‌آ نیست. مطمئنیم که نیست. همه می‌دانیم اما بیخود خودمان را گول می‌زنیم. این هنر دیگر چیست؟ بلیت می‌خری که گول بخوری؟

به این فکر می‌کنم که دوست داشتم جای او باشم. با تمام وجودم. احساس می‌کنم هر نقشی، هر نقشی را می‌توانم بازی کنم. بعد فکر می‌کنم چرا به رشته بازیگری فکر نکردم؟ شاید واقعا استعدادم بود. یا حداقل آنجا بیشتر می‌توانستم خودم را نشان بدهم. 

آه. نشان دادن. دارم فکر می‌کنم کسی درون من است که مدام می‌خواهد لج ببرد. با همه چیز و همه کس. بیشتر از همه با من. هر وقت می‌داند که باید خودش را نمایش بدهد سریع استتار می‌کند. گم می‌شود. من می‌مانم و یک دنیا شک. مدام خیال می‌کنم دارم تبلیغ یک چیز توخالی را می‌کنم. بدیهی‌تر از شاعر شیخ صنعان وجود نداشت. ساده‌تر از این نمی‌شد. ولی من منتظر سوالات عجیب و غریب بودم. جا خوردم. گم شدم.

پیش خودم فکر می‌کنم که اگر گاهی گیج و ویج و خجالتی هستم، بیشتر از هر چیز ناشی از این است که نمی‌دانم چه باید باشم. مدام احتمالات متفاوت را در نظر می‌گیرم. مثلا در جواب فلان حرفی، چیزی که یک آدم باحال می‌گوید، چیزی که یک آدم ساده می‌گوید، چیزی که یک آدم شدیدا مبادی آداب می‌گوید... و من هنوز جوابی نداده‌ام.

اما می‌توانم بازیگر خوبی باشم. اگر چیزی را خوب تمرین کرده‌باشم،‌ بدون کوچکترین تردید و ترس و اضطرابی روی صحنه می‌روم. مطمئنم که همه چیز خوب است. چون در بازیگری هیچ وقت مسئول حرفی که می‌زنی نیستی. مسئول حرکات عجیب و غریبت. مسئول دیوانه‌بازی‌هایت. حتی ممکن است دیگران عاشق زشتی، دیوانگی یا مسخرگی‌ات بشوند. این هیجان‌انگیزترین ویژگی بازی است.

مدتی است هر چیزی که می‌خرم بد است و باید از مغازه‌ی کناری‌اش خرید می‌کردم. هر چیزی که می‌گویم بد است و باید کلمه‌ای که در سرم مانده را می‌گفتم. هر جایی که می‌روم بد است و باید به جایی که فلانی می‌گفت می‌رفتم. تازه برای هیچ کس تعریف نکرده‌ام که چه خل‌بازی‌هایی در مصاحبه درآوردم و چه‌ حرف‌های بی‌ربطی زدم. آه. ناامیدم کردی.

نمایش تمام می‌شود. همه نمی‌ایستند اما من می‌ایستم. کار اشتباهی کردم؟ نه. از خیلی از چیزهایی که مردم برایش می‌ایستند بهتر بود. بود. بود. حداقل تو کیف کردی. پس کارت اشتباه نبود. نبود. نبود.

بله، نمایش تمام می‌شود. تقدیر و تشکرها هم. فکر چهار سال تحصیل در دانشکده هنرهای نمایشی رهایم نمی‌کند. نمی‌توانم به چیز دیگری فکر کنم. اگر من نه، پس کی؟ بین این همه آدم، چرا تو؟

دیروز خاله برایم فال گرفته‌بود و چه فال خوبی. دوستم می‌گوید که حتما قبول می‌شوی. نمی‌دانم این همه اطمینان از کجاست. آن مشاور قلمچی که نمی‌دانم چرا تازگی‌ها اینقدر ازش بدم آمده، گفت انگار علیرغم حرف‌هایم نتوانسته‌ای خوب خودت را نشان بدهی. آه چقدر گاهی فحش ندادن سخت است.

سالن دوباره به هم می‌ریزد. آدم‌ها، آدم‌هایی که با هم غریبه نیستند، گروه‌گروه دور هم جمع شده و حرف می‌زنند. پر از احساسم و باید یک جور این را نشان بدهم. دلم می‌خواهد از نزدیک مده‌آ را ببینم. صندلی‌ام خیلی از صحنه دور بود. اصلا می‌خواهم در آغوشش بکشم. چند ثانیه‌ای مردم را نگاه می‌کنم و بعد آرام آرام می‌خزم بیرون. توی تاریکی محض.

در سکوت کوچه، دور از بوی سیگار و نور و تعارف، به این فکر می‌کنم که کجا ایستاده‌ام؟ چه باید می‌شدم؟ وقتی زنی روی صحنه داد می‌زند، دلم پر می‌زند که جای او باشم. نمی‌توانم این فکر را از سرم بیرون کنم. اما شاید اگر یک چیز و فقط و فقط و فقط یک چیز بلد بودم، الان تکلیفم معلوم‌تر بود. این که استاد می‌گوید همیشه جلوی چیزی را در خودت می‌گیری، کاملا درست است. انگار سد زده‌ام روبروی چیزی که خیلی بد است. خیلی. من آدم شرور و بددهنی هستم. به همین راحتی. یاد آن دیوانه می‌افتم که می‌گفت همان روز اول گفتم این دختر مار هفت‌خطی است پشت یک نقاب؛ به چهره‌‌ی معصومش نگاه نکن. درست است که مشکل روانی داشت، ولی این یکی را راست گفت. من آدم گستاخی هستم. هر وقت در زندگی‌ام حتی یک ثانیه دریچه‌های سد را گشوده‌ام دیگران حیرت کرده‌اند. به خاطر همین است که باید خودم را قایم کنم. باید نقش بازی کنم چون در واقعیت پشت این سد هیچ چیز قابل نمایشی نیست. یک آدم عصبی است که غیر از دور خود چرخیدن و فریاد زدن سر دنیا کاری بلد نیست. 

وقتی در حال نمایش چیزی هستم، بیشتر از همه وقتی موسیقی برای دیگران اجرا می‌کنم، هوس انجام کاری غیرعادی به اوج می‌رسد. می‌دانم که موسیقی روی خط زمان حرکت می‌کند و یک ثانیه غفلت همه چیز را به هم می‌ریزد. اما همین وسوسه‌ام می‌کند. وسوسه خراب کردن، رقصیدن همراه ساز، گریه کردن، یا یک دفعه ول کردن. حتی موقع حرف زدن با بعضی آدم‌ها این خیال در سرم می‌آید که غرش کنم. زوزه بکشم. یا گاز بگیرم. وقتی بازیگر روی صحنه اجرا می‌کند، دوست دارم نور بیندازم توی صورتش. بروم روبرویش. یک کاری کنم که داد بزنند این دیوانه را ببرید بیرون. اما به هر حال بازی به هم ریخته‌است. حالا مرا هر کجا که می‌خواهید ببرید! نمی‌دانم دلیلش چیست. هر کاری که خواسته‌ام کرده‌ام اما باز حریصم. وای که این یک روز در متروی تهران چه تجربه سختی بود. مدام سعی می‌کردم حواس خودم را پرت کنم اما باز عطش رد شدن از خط زرد و پریدن روی ریل داشت دیوانه‌ام می‌کرد.

سارا!

جناب استاد. برسونمت؟ نه ممنون.

توی دلم فکر می‌کنم بد فکری هم نیست. توی ماشین مجبور نیستم توی چشمش نگاه کنم. آن وقت می‌گویم که حالم از این نچسب‌بازی‌هایش به هم می‌خورد. می‌گویم که خیلی حرف می‌زند و بیشتر از نصف حرفهایش تکراری یا به دردنخور است. می‌گویم که چرا این ترس من را که حرفم بریده شود یا شنیده‌نشود، ندارد؟ یعنی چه که ندارد؟ می‌گویم که کاش اینقدر که دهانش کار می‌کرد گوشش هم کار می‌کرد. یک کاری می‌کنم که دیگر هیچ وقت نگوید خودت را سانسور نکن. یک کاری می‌کنم که بفهمد با چه موجود وحشی چشم‌دریده‌ای روبرو است. تا بفهمد که نباید همچین خواسته‌های نامعقولی داشته‌باشد. آه. کاش فقط زودتر خودم را شناخته‌بودم تا بیخود توی مصاحبه سعی نمی‌کردم "خودم باشم" و "چیزی را پنهان نکنم".

*

نع. دیگر نوشتن هم چیزی را که قبلا داشت، به من نمی‌دهد. گمم. گیجم. کارهایم مانده. می‌دانم که بازی اضطراب دقیقه نود دوباره به زودی پیدا می‌شود و باز وقت تلف می‌کنم. نوشته‌هایم پراکنده و بی‌سر و ته از آب در‌ می‌آید. دلم حال گذشته‌‌ام را می‌خواهد. یکی از همان حال‌ها که به هر دری می‌زدم تا ازش فرار کنم. امید و ناامیدی هر روز به یک شکل سر کارم می‌گذارند. امروز حرف جدیدی به پدرم زدم. گفتم محال است دوباره کنکور بدهم. می‌روم خارج. گفت اگر پولش را پیدا کردی برو. بعد هم عصبانی شد که چرا هر روز حرف عوض می‌کنم. 

هیچ فکری برای آینده ندارم. وضعیت اراده‌ام آنقدر وحشتناک شده که می‌دانم دانشگاه نرفتن و کار کردن در خانه هم ایده‌ی مضحکی است. از کجا رسیدم به کجا؟ داشتم می‌گفتم که تماشاچی بودن را دوست ندارم. دوست دارم کسی که روی صحنه فریاد می‌زند من باشم. یا نه، چیزی بنویسم که بازیگری با شوق فریادش کند. فعلا که از نوشتن حرف‌های ساده هم افتاده‌ام. نمی‌دانم چه می‌خواهم. کاش لااقل گفته‌بودم که وبلاگ می‌نویسم. احتمال کوچکی وجود داشت که آن اساتید اینجا را ببینند. آن وقت حرفهای زیبا می‌زدم تا متقاعدشان کنم که من نه تنها باید توی آن دانشگاه مرده‌شوربرده باشم، بلکه لیاقتم از آن هم بیشتر است. 

بس است. دریچه سد را می‌بندیم. این حرف‌ها هم راه به جایی نبردند.

  • سارا

روی تخت هتل دراز کشیده ام و سعی می‌کنم بخوابم. هر بار که برادرم پایش را میبرد بالا و پرت می‌کند روی تخت، نچ نچی می‌کنم که یعنی: مگر نمی‌بینی خوابم؟ اما خودم هم می‌دانم که خوابم نخواهد برد. غم بزرگی روی دلم سنگینی میکند. نمیدانم چیست. 
چشمانم را باز میکنم. از پنجره درخت‌ها دیده‌ می‌شوند. اتاق تاریک است و خنک. همه خوابند. توی این فکرم که چرا قبل از فروش کتابهایم، پولش را نگرفتم. اصلا شاید پول زیادی خواسته ام. یا نه، خیلی کم؟ 
دیگر این که چه کسانی تبریک گفته اند و چه کسانی نه. یا این که اصلا تبریک دارد؟ دیگر این که آیا دخترعمه ام از رتبه من ناراحت شده یا خوشحال؟ این فکر هم ناراحتم میکند، هم خوشحال. دیگر این که چقدر بی مزه است. نیم ساعت بعد از اعلام نتایج، ذوقم تمام شد. خب، انتظار داشتی همین هم نشوی؟ اصلا اگر جوگیر نمی شدی و هشت تا سوال نمیزدی، الان حتما یک دورقمی بهتر میشدی. 
چه فکرهایی! چه فکرهایی! احمقانه است. گوشی را برمی‌دارم. خب، از یک نفر بپرسم آزمون عملی امروز چطور بود؟ یا از یکی بپرسم من کم کتاب خوانده ام، قبول میشوم؟ یا به یک نفر بگویم: قیمت مقطوع است. اصرار نفرمایید. اه. نت را قطع میکنم.
میروم بیرون. نمیدانم بیرون یعنی چه. اما به دنبال جایی هستم که از این بحثهای آدمانه دور باشد. در محوطه دانشگاه اصفهان میچرخم. خوب است. چیزهای جدیدی پیدا میکنم. چند خانه کوچک، مدرسه، زمین ورزشی درب و داغان و بعد، آن پایین، چیزی شبیه یک دشت، وسط دانشگاه.
بک تپه، چند تا سپیدار، یک نیمکت قرمز. اینجا کجاست؟!

نمی دانم چطور باید بروم پایین. می روم تا به آخرش برسم اما جز ماشین و ساختمان چیزی نمی بینم. ناامید می شوم. من باید آنجا باشم. نگاهی می اندازم و تازه میفهمم که اختلاف سطح یک متر بیشتر نیست. می‌پرم. سلام!
چند دقیقه ای، که نمیدانم چند دقیقه بود، چشمها را باز کردم و غرق شدم در آن همه سبز. زیبا بود. نه از آن زیبایی های متکلفانه. سفت و سخت، تجملی. بی نهایت زیبا بود و در عین حال بی نهایت ساده. طبیعت همین است. زیر آن سقف‌ها هر چقدر هم همه چیز تمیز و زیبا باشد، یک جور احساس شرم دارم. مدام فکر ‌می‌کنم که پشت همه این ها، آدمی هست و من، از آن آدم خجالت می‌کشم. خستگی دستهای کارگری را که این قطعات را به هم وصل کرده است، احساس میکنم. نمیتوانم فکر کنم که این میز چیزی است شبیه به آن میز. پشت هر کدام اینها آدم‌های متفاوتی بوده‌اند. که احتمالا خوشحال نبوده‌اند. من زیر این کولر خنک نمی‌شوم. وقتی به دست‌هایی فکر می‌کنم که این را ساخته‌اند، پر میشوم از عرق شرم. ولی دستهای خدا اینطور نیست. می‌توانم تصورش کنم که موقع ساختن این درختان چقدر باشکوه و هیجان‌انگیز می‌رقصیده.
آه. خسته ام. از فکرهای عجیب و غریبم. دستانم بغلم میکنند و لابلای درختان راه می‌رویم. فکر میکنم که شکننده تر از همیشه شده ام. قاصدکی که به یک فوت فرومیپاشد. حس م‌کنم جسم و روحم روز به روز، تردتر میشود. وقتی یک نفر دست بر شانه ام میگذارد، تا چندین دور اثر سنگین انگشتانش را بر بدنم احساس میکنم. با دو قاشق غذا سیر می‌شوم اما بیشتر می‌خورم و بعد تمام بدنم درد میگیرد. به سختی خودم را حمل میکنم و مدام می‌خواهم خودم را جابگذارم و فرار کنم. هر ارتباط زیاد از حد با "بیرون" تمام ساز و کارم را به هم میریزد. مدام تصور می‌کنم که اگر او سرانگشتش را بیش از یک آن روی پیشانی ام فشار دهد، پودر میشوم و فرو می‌ریزم. و حالا، ظهور همه این احساسات درست زمانی که دارم پا به دنیای بزرگتری میگذارم. خنده‌دار است... یا گریه‌دار؟
گاهی یک دفعه امیدم را همه چیز از دست می‌دهم. نه که فکر کنم به آنچه میخواهم نمی‌رسم. فکر می‌کنم که همه خواسته هایم ساده و کسل کننده‌اند و اگرچه به آن‌ها خواهم رسید اما هیچ وقت قرار نیست به آرامش یا شادی یا هر چیزی که دنبالش هستم برسم. آن وقت غمگین می‌شوم. با خودم شعر می‌خوانم.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه! وصل ممکن نیست
همیشه فاصله‌ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است 
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست
دچار باید بود 
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف 
حرام خواهد شد


روی نیمکت می‌نشینم و به کلاغها نگاه می‌کنم. سیاهی‌ یکدست و فریبندهشان را دوست دارم. طفلکی‌ها صدایشان دوست‌داشتنی نبوده، وگرنه از آن فاخته‌های خاکستری جذاب‌ترند. فکر می‌کنم که چه حس خوبی به من‌ می‌دهند. حس جسارت. زیرکی. و در عین حال آرامش. بعد یکهو دلم پر میزند برای خواندن آینده. یعنی من چهار سال بعد چه کسی خواهم شد؟

پرم از احساسات متناقض و دیگر از حل معمای خودم ناامید شده‌ام. اما حالا به سوال جدیدی فکر می‌کنم. اصلا مگر باید همه چیز را حل کرد؟

گوشی زنگ می‌خورد. یادم می‌آید که باید برگردم. به دنیایی پر از آدم، حرف، کولر و چیزهایی شبیه به این. اما آرامم. باید نکته جدیدی را به یافته‌هایم اضافه کنم. این قاصدک، همانقدر که راحت پر پر می‌شود، دوباره هم راحت می‌روید.

  • سارا


چه برایم به جا گذاشته‌ای؟ که درونش هنوز غوطه ورم

این تمام غنیمتم از توست: نامه‌هایت، امید مختصرم


همه را از برم، قلم به قلم، واژه‌های تو آسمان من است

گفته‌ای از گذشته‌ها بگذر من ولی با تو باز همسفرم


می‌کشم بر تنی که می‌لرزد، یک به یک این حروف روشن را

چه حقیرند پیش این خورشید، همه ابرهای روی سرم


واژه هایت مرا بغل شده‌ و در دلم لحظه لحظه حل شده‌ و

قطره قطره مرا عسل شده‌اند، در گلوگاه بغض‌های ترم


این که تکثیر می‌شود در من، سرطان طلایی کلمات

یا مرا از تو می‌کند لبریز، یا که یک روز می‌زند به سرم


 آخرین نامه‌ی تو خواهم بود، خط به خطِ مرا رقم زده‌ای

مثل یک برگ می‌روم بر باد، از کنار تو نیز می‌گذرم...


فروردین 98


آخرش غزلو یاد میگیرم.

  • سارا
یکشنبه هفته پیش مشغول خوندن مجموعه داستانی از دیوید سداریس بودم که مامانم گفت: شماره اون آقاهه رو که برای کنکور عملی بود سیو کردی؟
اوخ :/
شروع کردیم به گشتن کاغذای دور و بر. نبود که نبود. "وقتی میگم یه کاری رو همون موقع بکن، یعنی یه کاری رو همون موقع بکن! حالا زنگ میزنم به مدیرتون میگم شمارشو دوباره..." نه! زشته!
- زشت چیه میپرسیم دیگه.
- نه الان پیداش میکنم.
- پیداش کن ببینم.
خلاصه که در نهایت با گردن کج رفتم به مامانم پیشنهاد دادم که از مدیرمون شماره آقاهه رو بگیره. :)
وقتی زنگ زدم گفت مگه ادبیات نمایشی هم کنکور عملی داره؟ ما اینجا بازیگری و کارگردانی کار میکنیم. خب... حالا اینجا یه آقایی هستن که برای عملی ادبیات نمایشی کار میکنن میتونین بیاین.
نفهمیدم چطوری شد که اول نمیدونست کنکور عملی وجود داره و بعد در کسری از ثانیه استاد هم براش پیدا کرد. خیلی به دلم ننشست. مامانم شب کم خوابیده بود و رفت بخوابه. زنگ زدم به یکی از معلمای مدرسه که دخترش ادبیات نمایشی میخونه. دختر خواب بود. آخه ساعت ده صبح؟ گفتم ببخشید بدموقع زنگ زدم. البته در حالی که به نظر خودم خیلی هم خوش‌موقع بود. گفت: نه عزیزم ما بیدار بودیم. دخترم دیشب دیر خوابیده. بالاخره شما بچه‌ها اینجورین دیگه تا نصفه‌شب فیلم و از اینجور کارا... (میخواستم بگم لطفا ما رو قاطی بچه خودت نگیر که فکر کنم یادم رفت :) 
قرار شد یکی دو ساعت دیگه زنگ بزنم. رفتم نشستم پای لپتاب و مثل روانی‌ها چیزایی رو که دویست بار سرچ کرده بودم دوباره سرچ کردم. بعدم دوباره کتاب عجیب‌غریب سداریس رو گرفتم دستم و به خودم گفتم: یک تابستان زیبا برای مطالعه. یه خورده خوندم ولی طاقت نیاوردم. باز شروع کردم راه رفتن. همینقد پررو. آخه دختر آدم روزی نیم ساعت یک ساعت راه میره. نه که ده دقیقه کتاب بخونه دو ساعت راه بره که. ولی نمی‌تونستم. تمرکز در حد سوسک. حالا چرا سوسک؟ دلیل خاصی نداره این اومد سر زبونم. ولی کلا وقتی نگاهشون میکنم حسم بهم میگه خیلی ذهنشون درگیره. دیدین یه خورده راه میرن، بعد وایمیسن یه کم شاخکاشونو تکون میدن، مسیرشونو یه کم کج میکنن. دوباره یه خورده میرن، شاخکا رو تکون میدن، مسیرو می‌پیچونن. ولی در نهایت فقط تو که داری از بالا نگاشون می‌کنی می‌فهمی که دارن مسیر صافشونو الکی زیگزاگ میکنن. خودشون فکر میکنن واقعا دارن مسیر جدید و نابی پیدا میکنن. بگذریم. دارم خل میشم.
بله. عرض می‌کردم. همینطور که میخوندم به خودم میگفتم خب آخه نمایشنامه نمی‌خونی وردار یه رمان کلاسیک بخون لااقل. اون تسلی‌بخشی‌ها که سه بار تا نصفش خوندی و (تف به کنکور) ولش کردی، چه میدونم اون تصویرسازی کودکان، یه چیزی که به درد بخوره. نع خیر. گیر داده بودم که باید همینو بخونم. شاید به خاطر این که حجمش کم بود و فکر میکردم یه روزه تموم میشه. و بذار بهت بگم که کتاب 150 صفحه‌ای رو پنج روز داشتم میخوندم. ما رکورد زدیم.
دوباره زنگ زدم. دختر ادبیات‌نمایشی‌خوان که حالا بیدار و سرحال و قبراق بود گفت که رفته تهران و یه دوره یک ماهه دیده. هزینه‌ش هم چیزی حدود یک میلیون. سه روز در هفته. و در نهایت هم نمره عملیش صد شده. همونطور که داشتم فکر می‌کردم چطوری بابامو راضی کنم اینهمه پول بده و تو این یک ماه خونه کدوم داییم برم و آیا اونا منو با آغوش باز خواهند پذیرفت و از اینجور چیزا، گفت: البته الان دیگه فایده نداره. کنکور ما هفت تیر بود، کلاسها از دوازده تیر شروع شد. :/
شماره آموزشگاهو پیدا کردم و زنگ زدم. اول که مثل خلا گفتم شما آزمون عملی دارین؟ گفت چی؟! گفتم نه یعنی کلاسهای کنکور عملیتون میخواستم ببینم چطوریه... گفت عزیزم الان دیگه نصفش رفته. ثبت نام نداریم.
رفتم توی هال. کنار لپتاپ و پتو و کتابها و بند و بساطم. شروع کردم به نوشتن. یک عالمه نوشتم. خوب شد خر نشدم و منتشرش نکردم. تمام چیزای بد دنیا توش بود. احساس کردم الان تجلی حقیقی کلمه تنه‌لش هستم. الان دو هفته و خورده‌ای از کنکور گذشته و من همچنان دارم توی این سایت قلمچی دنبال یه چیز جدید امیدوارکننده می‌گردم. تا میام یه ذره کار مفید بکنم، یهو یه نفر با چماق می‌زنه تو سرم و میگه: هی! ببینم چجور داری زنگی میکنی؟ راستی! از کنکور چه خبر؟ 
کنکور... با شنیدن این کلمه کم کم میرم تو خلسه‌ای آشنا.... دسته‌ای از سوسکای آوازه‌خوان با صدای تیز و نابه‌هنجارشون میان روبروم و نجواکنان میخونن: 
باااااید...
مناقب‌خوانی رو میزدی....
ساسانیانو میزدی....
و تو زدی...
آره زدی!
ولی پاکش کردی....
دو بار پاکش کردی...
یا شایدم سه بار....
پاکش کردی....
تو پاکش کردی....!
باید کمِ کمِ کم کوفی بنایی رو میزدی...
تو بلدش بودی
کمِ کمِ کم این یکی رو...
این یکی رو بلد بودی...
ولی نزدی!
آره نزدی!
پس ما می‌زنیمت
ما می‌زنیمت...
گرومب گرومب
جیسسس جیسسس
گرومب گرومب 
جیسسس جیسسس....
- ای بابا خب گذشته‌ها گذشته. مهم اینه که ما قراره عملی خوبی بدیم.
دیره دیره دیره
زمان داره میره
نگاه تو تنبلیاش
چجوری میمیره....
میمیره...
می...می....ره...
- ای بابا. کی گفته من تنبلم. همچینم بیکار نبودم. نیگا چقد کار کردم. مثلا...
خودتو اذیت نکن سارااااا
جای تنبلا نیست اونجااااا
همینجا بمون و نقاشی کن...
دراز بکش و علافی کن...
راحت و قشنگ و باحال....
استراحت کن تو هال...
هول شدم. یه لنگه کفش برداشتم و پرت کردم وسط گروه سرودشون. عوضیا. الان حالیتون میکنم. نخیر باید تغییر رویه بدیم. این نشد که هی بشینی گوشه خونه و خمیازه بکشی دنیا از جلوت رد شه. سارا بلند شو. چرا اینقد پیر شدی؟‌ زندگی پیش روی توست.
- حوصله ندارم... من میخوام بخوابم و تکاپوی بقیه رو تماشا کنم...
پا شو بهت میگم! دیگه وقتشه. وقتشه که سکان زندگی رو در دست بگیری. وقتشه که بتازونی. یوااااا بو....م.
مثل دیوونه‌ها رفتم تو تلگرام و سریع به اون آیدی که تو سایت قلمچی بود پیام دادم. هنوز تاییدیه رو از مامان‌‌بابام نگرفته‌بودم. ولی انگار دیر میشد! پولو واریز کردم و قرار شد تلفنی بهم بگه چیکار باید بکنم. ساعت نزدیکای سه بود. گفت سه و نیم زنگ میزنم.
وسایلمو جمع و جور کردم و بردم تو اتاق. مقواها رو از وسط اتاق جمع کردم. موهامو که شل و ول بسته بودم باز کردم و دوباره سفت و قشنگ بالا بستمشون. رفتم آب خوردم و اومدم و احساس انسان بودن بهم دست داد. سلام. صبح بخیر.
خب الان قراره یه موجود زنده پشت تلفن باشه. تکلیفتو معلوم کن. قراره کی باشی؟
آه. سوال سختیه. میدونی تازگیا چیز حالبی درباره خودم فهمیدم. همیشه فکر میکردم چطوریه که بعضیا بهم میگن خیلی اعتماد به نفس داری و بعضیا میگن خیلی خجالتی هستی. قضیه اینه که تنها چیزی ازش میترسم موقعیت‌های جدیده. مثلا وقتی میرم روی سن اولش یه خورده قلبم تند میزنه چون قاعدتا روزی سه بار نمیرم رو سن. ولی زود تموم میشه و جاشو یک لذت خیلی شیرین میگیره. ولی مثلا فرض کن یه آدم جدید به نام ایکس رو تو یه جای جدید ببینم و مجبور شم باهاش حرف بزنم. شاید ضربان قلبم زود به حالت عادی برگرده ولی اون حالت بی‌قراری و تشویش تا آخر باهام میمونه. حالا این "آخر" میتونه یک ساعت بعد باشه یا سه چهار روز بعد... که برگردم به خلوت خودم و بگم آخیییش از دستش راحت شدم. حالا میتونم با خیال راحت به ایکس فکر کنم. :/
قبلاها به خاطر این ویژگی خیلی تو خودم حرص میخوردم. مثلا تو اردوها بچه‌ها شب بیدار می‌موندن و حرف میزدن و فقط دو سه تا آدم ناکول ضدحال ده شب میگرفتن میخوابیدن که خب یکیشون من بودم. دو تا اردو که با مامانم رفتم اون تا صبح بیدار موند و با بچه‌ها حرف زد ولی من از خواب نازم نگذشتم... و هی به خودم فحش دادم.
خب دوس نداشتم دیگه عهه. مثلا تا صبح جرئت حقیقت بازی می‌کردن: یا اسم عشقتو بگو یا لباستو جلوی ما دربیار :/ 
حالا همشم اینطوری نبود ولی کلا دوست ندارم آقا. همه که نباید یه جور باشن. 
همه که نباید یه جور باشن.
همه که نباید یه جور باشن.
همه که نباید یه جور باشن.
(همشو تایپ کردما کپی نکردم.) آره! بعد از این که مدتی طولانی این جمله رو برای خودم تکرار کردم، بالاخره الان میتونم بپذیرم که بعله. ما اینجوری هستیم. توی خوابگاه یا مسابقه یا اردو یا سر کار یا هر کجا که آدمای جدید باشن. 
راستی! برای مسابقه تجسمی انتخاب شدم. (تازه فهمیدم مدرسه ما از وقتی یادش میاد تو فرهنگی هنری رتبه کشوری نداشته. میگن با مدرسه ما مشکل دارن) به هر حال، هفته بعد که رفتیم اونجا یادمون میمونه که خوش‌اخلاق باشیم ولی همه که نباید یه جور باشن. هیچ لزومی نداره که بری تو جمع و هی بخندی تا باحال باشی. یه نفرم کم حال تو گروه بد نیست.
میدونی.... قضیه اینه که آدما خیلی موجودات هیجان‌انگیزی هستن. این که هر کدوم کی هستن و از کجا اومدن و ترسشون چیه و با چی حال میکنن. نمی‌تونم تو یه جمع هفت هشت نفری بشینم و فقط به خاطره‌هایی که می‌شنوم توجه کنم. چطور بگم؟ فرض کن به یه عشق ریاضی یه سری مسئله جذاب و دوست‌داشتنی بدن و بگن: باهاشون حرف بزن. خوش بگذرون. ولی اینجا جای مسئله حل کردن نیست. خب چی میشه اون بنده خدا؟ اعصابش خورد میشه دیگه. میگه آقا نخواستیم. یا این که (این یکی یه کم نازیباست ولی ملموسه.) انواع غذاها رو بذارن جلوت و بعد بگن: بابا سعی کن از کنارشون بودن لذت ببری. کی حوصله داره بخوره اینا رو؟
ببخشید که اینجوری گفتم. ولی واقعا یه همچین چیزیه داستان! حتی اگه مزخرف‌ترین آدم دنیا هم تو اون جمع باشه، حضور بقیه قرار نیست چیزی رو بهتر کنه. حاضرم با اون یه نفر چند روز تنها زندگی کنم تا دیگه مثل یه سوال بی‌پاسخ رو اعصابم نباشه، ولی تو اون جمع با هفت هشت تا سوال بی‌پاسخ، تنها و بی‌پناه رها نشم.
ای بابا همش حاشیه. چی داشتم میگفتم؟ آهان. آقاهه زنگ زد. اول اسم و اینا رو پرسید و بعد گفت خب... کنکور چطور بود؟ درصداتو بگو ببینم. با وجود درصدای ناخوبم ولی نمیدونی چه ذوقی کردم که یکی بدون این که من بگم ازم خواسته که توضیح بدم! چون مامانم چند روزه دیگه علاقه‌ای به شنیدنشون نداره. نمیدونم چرا واقعا.
بعد گفت خب اینقدرا هم بد نیست. البته تصویری که تصویریه و کاریش نمیشه کرد، ولی نمایش امسال خیلی آسون بوده، میتونستی درصد بالا بیاری. گفتم بله؟؟ آر یو کیدینگ می؟؟ نمایش امسال آسون بوده؟!
- آره.
آهان :/ خلاصه بهم گفت الان دیگه فکرشو نکن. خیلی هم بد نیست احتمالا رتبه‌ت خوب میشه غصه نخور و از این حرفا. و شروع کرد به گفتن این که چی کارا باید بکنم و چی بخونم و اینا. 
اولش فکر کردم صد تومن برای یک ساعت زیاده ولی اینقد جوگیر گرفتن سکان بودم که گفتم مهم نیس! ولی یک ساعتش یک ساعت بودا واقعا. بلکم بیشتر!
خیلی مسخره نیست که آدم کتابی رو خونده باشه ولی اسمشو یادش نباشه؟ گفتم چند وقت پیش یه نمایشنامه از نغمه ثمینی خوندم، اسمشو یادم نمیاد... چا... قهو... گفت: خواب در فنجان خالی؟ گفتم آره آره آفرین! زد زیر خنده گفت به من میگه آفرین باریکلا :)))
خب این که از بین اینهمه کتاب فهمیدم من چی میگم جالب بود دیگه :) جنبه تحسینم ندارن!

یکی دو ساعتی نوشتم و بعد جوگیر شدم رفتم کتابخونه و پنج تا کتاب مشتی گرفتم اومدم. یه خورده هم تو سالن مطالعه کتاب خوندم ولی اصلا حال نداد. تازه فهمیدم ربطی نداره چی بخونم. کلا اونجا یه جوریه. این که عده زیادی آدم با یک دنیا استرس میان اونجا و با یک دنیا خستگی میرن خونه، اتمسفر اونجا رو خیلی غم‌آلود میکنه. یه خورده خوندم اما بعد حس کردم وقتی بقیه دارن نون پنیر میخورن من در حال خوردن پاستا هستم. اومدم بیرون.
سلطان مثالما ینی :)

از کتابخونه اومدم بیرون و هنوز فکر نکرده بودم که تو خیابون ول بچرخم یا برم خونه یا برم کتابفروشی یا چی... که یهو دیدم یه اتوبوس اومد جلوی کتابخونه. روش نوشته‌بود میدون مسکن. منم گفتم خب یه کم دور پیادم میکنه ولی راه میرم دیگه. فرصت فکر کردن به خودم ندادم. سوار شدم و نشستم و بعد از توی کیفم کیف پولمو درآوردم و کارت کشیدم و اومدم دوباره نشستم و کارتمو گذاشتم تو کیف پولم و کیف پولمو گذاشتم تو کیفم و اومدم کتاب اصول نمایشنامه‌نویسی رو بخونم که یهو یکی بهم گفت: ساراجون. باید خط اون ور خیابونو سوار میشدی. 
سرتونو درد نیارم دیگه تا یک پایانه ناشناخته رفتم که تو شهر به این کوچیکی به عمرم ندیده بودم! ولی خب یه بیست صفحه‌ای کار کردم. 

خب. الان که دارم براتون می‌نویسم چهار تا نمایشنامه از چرمشیر خوندم (پشت تلفن گفتم: چی گفتین؟ شرم چی؟بنده خدا مونده بود چی بگه :)‌ به تازگی مکبث و اتللو رو تموم کردم. شاه لیرم تا یه جایی خوندم ولی بعد احساس کردم اگه پشت سر هم بخوام این تراژدیا رو بخونم دق میکنم. هی دارم فکر میکنم اگه من جای دزدمونا بودم به جای این که بشینم بگم آه اتللوی عزیزم به زودی مرا خواهی کشت، همونجا یه دونه میزدم تو سرش (البته نه در حدی که بمیره) تا یه خورده اوضاع آروم بشه. آخه از این لجم میگیره که سه دقیقه بعد از این که هممممه‌شون میمیرن، حق به حقدار میرسه و همه چی معلوم میشه. آخه نمیشد یه کم مهربونتر... آرومتر...؟ خب دوست باشین با هم یه خورده اه.

خب میدونم کم خوندم ولی سرم شلوغ بود. این هفته بیشترش میکنیم. یه چیز تازه فهمیدم. همونجور که حالم یوهو بد میشه، همونجورم یوهو خوب میشه. همینقد ساده. همینقد الکی. چیزای جدیدی دارم می‌فهمم. به نظرم زندگی هم چیز جالبیه.

این که میگم سرم شلوغه واقعا هستا. 
یهویی به کارای خوارزمیم علاقه‌مند شدم. به نظرم داره خوب میشه.

فقط یه نکته استرس‌زا باقی مونده اونم اینه که مسابقه تجسمی بیفته تو کنکور عملی. یعنی اگه این کارو بکنن، اگــــــــه این کارو بکنن،... هیچی دیگه صلاح دونستن. قسمت بوده لابد :/ ولی آخه نیگا من خیلی گناه دارم. خیلی میخوام ببینم اونجا چه شکلیه چون میگن مسابقه خفنیه. این کارو با من نکنین.

پ.ن: یه کم دیگه این شبه‌پستا :) رو تحمل کنین، یه دو سه ماه دیگه که به یک ثباتکی رسیدم، تغییرات خفنی خواهم داد...
  • سارا