!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

23 مهر

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۸، ۰۲:۱۳ ب.ظ

توی این فضای کافی نت مانند دانشگاه نشسته ام و دارم می نویسم. کیبورد مزخرفیه اما در مقایسه با گوشی عالیه. البته نه که فکر کنید من بدون لپتاپم پا شدم تا اینجا اومدم ولی خب وقتی کلاست دوازده تموم میشه و تا شب نمیتونی برسی خوابگاه، دیگه نمیتونی لپتاپ عزیزتو با خودت بار بکشی. حالا چرا باید تا هشت بیرون باشی؟ به خاطر اجبار! از کجا شروع شد دقیقا؟

دیروز بچه ها خودشونو کشتن که با بتول کلاس داریم. به نظر من که استاد خوبیه. این که حرفاش متناقض به نظر میاد یه بحث جدا هست. ولی به نظرم آدم بیسوادی نیست. وقتی مائده بهش گفت حرفاتون به هم نمیخوره، گفت طراحی مقوله گسترده ایه و تمریناش یه جاهایی با هم همپوشانی پیدا میکنه. نمیشه دقیق گفت که تو این تمرین به چی میخوایم برسیم. خب من که قانع شدم ولی به نظر بچه ها این مسخره ترین جوابی بود که میشد داد. خب طفلک نچسب و خشکه. دلیل نمیشه آدم بیشعوری باشه که. حداقل من وقتی رفتم کارامو بهش نشون دادم و ایرادمو گفت، خطهام خیلی بهتر شد.

عصرش سر کلاس آناتومی خیلی دپرس بودم که چرا اینقد فیگورام ضعیفه. البته ضعیف نمیشه گفت. ولی آخر کلاس که سه چهار تا میذارم که استاد ببینه، شاید یکیش تیک بخوره. در حالی که چند تا از بچه ها شش هفت تا کار میذارن و همش تیک میخوره. حتی بعضی هاش دو تا تیک. چرا من تا حالا دو تا تیک نخوردم؟ این شد که رفتم ته کلاس رو یه صندلی بلند نشستم تا دید بهتری داشته باشم. جالبه که استاد بچه های اون ناحیه رو خیلی بهتر میبینه! جایی که من قبلا مینشستم استاد اصلا نمیتونست نگاه کنه به خاطر همین همینطوری رد میشد. آره! همینقد مسخره. ولی دیروز دفعه اول که از کنارم رد شد گفتم استاد من احساس میکنم هیچ پیشرفتی ندارم، اصلا ایراد کارمو متوجه نمیشم، نمیدونم چرا اینطوری میشه و از این حرفا. بعد استاد تازه بعد سه جلسه ایراد کارمو گفت. و بعد هر دفعه کلاسو دور زد رو کار منم یه نظری داد. و بعد کارام خیلی خوب شد. آخر سر چهار تا کار گذاشتم که یکیش تیک نخورد و یکیش یه تیک خورد و دوتاش دو تا. هورا! البته نفیسه گفت منم اگه استاد خصوصی بالا سرم بود ده تا تیک میخوردم... که من بهش گفتم کمتر بخوره. خب اونم از استاد میپرسید. مگه من جلوشو گرفتم؟ والا به خدا.

داشتیم آخرین فیگورو کار میکردیم که یهو صدای رعد و برق جذابی سرها رو به سوی پنجره چرخوند. یکی دو نفر آروم آروم رفتن تو بالکن و بعد وقتی به خودم اومدم کلاس تقریبا خالی شده بود. منم رفتم تو بالکن پشتی تا بتونم صدای بارونو بشنوم. از اون بالا، هم حیاط خودمون معلوم بود، هم اون تیکه که قبلا مال دانشگاه بوده و الان فکر کنم مال کلیسا هست یا یه همچین چیزی. و توش یه آقای سیبیلوی بامزه با مرغها و سگش زندگی میکنه و تو باغچه ش یه صلیب کاشته. آدمی زیر اون خاکه آیا؟ 

نمیدونم. فضای اسرارآمیزی بود و حس خیلی خوبی داشتم. یه دفعه دیدم از پشت شیشه های بخارگرفته یکی با روپوش سفید داره درو باز میکنه. کیه این آقای دکتر؟ دکتر علوی نژاد :) اینقد لباس کارش تمیزه که به نقاشا نمیخوره. در واقع لباس کارش حتی یک لکه رنگ هم روش نیست. یعنی اصلا شاید لباس کار نیست. پس چیه؟ نمی دونم. باز حاشیه.

سلام کردم. اونم یه خوشه کوچولوی انگور دستش بود که بهم داد. مثل خواب بود! گفت خیلی خوبه ها نه؟! گفتم آره خیلی خوبه. گفت تو خوبی؟ یه خورده فکر کردم و بعد گفتم آره.

تصمیممو گرفتم. باید برم تو بارون قدم بزم. باااید برم کنار سی و سه پل. البته شاید اگه دیروز با علوی حرف نزده بودم، شهامت همچین کاری رو پیدا نمیکردم. بهم گفت دنبال کار خودت باش و زمان پیدا کن و... چیز خاصی نگفت واقعا! ولی حداقل مطمئن شدم که کارم بد نیست.

خب هر چیزی هزینه داره. من نمیخواستم این هزینه رو بدم. نمیخواستم بچه ها همون مدلی که پشت سر آیلار میگن برخورداش چکشیه، پشت سر منم بگن خودشو جدا میگیره. سه هفته س که عین مرغ سرکنده دور خودم میچرخم که آی خودتو جدا نگیر. متعادل باش. تک بعدی نباش. نهایت زمانی که برای خودم میذاشتم این بود که دو سه بار رفتم نیم ساعتی تو محوطه خوابگاه و برگشتم. ولی اونقدر خسته بودم که حتی نتونستم یه ربع راه برم. این چه قانون مزخرفیه که میگه همه باید متعادل باشن؟! اصلا تعادل یعنی چی؟ یعنی مثل بقیه بودن؟

البته درباره آیلار بیراه نمیگفتن. دیروز داشت یه چیزی به فائزه میگفت که نمیدونم چی شد یهو زد تو صورتش. محکم هم زد. ما هم به شوخی شروع کردیم نچ نچ کردن ولی واقعا هممون جا خوردیم. آیلار واااقعا جالبه. وقتی میخوام توصیفش کنم فقط "سنگ" میاد تو ذهنم. نه که بگم خودشو میگیره ها، اینجا بیشتر از همه ازش خوشم میاد. ولی خب گاهی وقتا برخوردای عجیبی میکنه که واقعا خنده داره. دیشب تو گروه گفت کسی هست بخواد از گروه دو بره تو گروه یک؟ صدرای بدبخت برگشت گفت آخه کی دلش میخواد عصر باشه؟ آیلار هم گفت اگه نمیتونین جابجا بشین میتونین سکوت کنین. بنده خدا صدراهه گفت ببخشید :/ آیلارم گفت نه ناراحت نشدم! فقط اینطوری که شما میگین بچه ها از جابجا شدن پشیمون میشن.

واقعا به یاد موندنی بود!

یه عادتی هم داره که وقتی بچه ها دارن درباره پسرا حرف میزنن و به معنای واقعی کلمه شورشو در میارن، سعی میکنه بحثو عوض کنه یا یه جور برسونه که ماها تو محیط بسته بودیم و اینا برامون عادی نیست. البته نمیگه شماها میگه ماها. ولی خب وقتی این حرفو میزنه من یهو به خودم میگم: چرا من این حرفو نمیزنم؟ چرا هی سعی میکنم به خودم بگم اینا عادیه خودتو جدا نگیر زندگی یعنی همین؟! و بعد از خودم بدم میاد. اما خب بچه ها، از آیلار بدشون میاد. میگن ای بابا! ما داریم شوخی میکنیم جدی که نمیگیم! آره خب این که 24 ساعت درباره چیزی حرف بزنی به این معنی نیست که برات مهمه که. فقط شوخیه. :/ میدونی از تصور این که پسرا هم اینطوری درباره ما حرف بزنن، (به خصوص من که تیپم از همه داغونتره) تنم میلرزه. امیدوارم پسرا به اندازه ما (در واقع اونا!) بیشعور نباشن.

خلاصه با این آمادگی که میگن سارا خودشو جدا میکنه راه افتادم و رفتم. کجا؟ یه کم خرید دارم. جون عمم. اونا هم اندازه خودم باور کردن.

وقتی از دانشگاه رفتم بیرون و سنگ فرشها رو زیر پام حس کردم، تازه متوجه شدم که ته کفشم تازگیا به شدت صاف شده و زمین یه ذره لیز باشه من تعادلمو از دست میدم. چرا واقعا؟ یه بار کفش مارک خریدیم مثلا. تازه روشو هم یک بنفش جذابی زدم که نگو. بچه ها میگن با این کار کفشتو بیست سال کهنه تر کردی.

از یه پسری تو ایستگاه پرسیدم کدوم این اتوبوسا میره سی و سه پل و اونم گفت همین داره میره. منم سوار شدم و از راننده هم پرسیدم که مطمئن شم. ولی دیگه روم نشد از راننده یا پسره بپرسم کجا باید پیاده شم. یه جایی که آب دیدم پیاده شدم. یه نگاهی به پسره کردم شاید خودش بخواد چیزی بگه. نگفت! با حالتی یه کم تعجب آلود نگاه کرد و من پیاده شدم. راننده هم فقط در جواب تشکرم گفت به سلامت. خب میمردی میپرسیدی همینجاس یا نه؟ خب آره دیگه لابد میمردی.

این چه پل فلزی بی خاصیتیه؟ مگه این زاینده رود نیست... آها! پیداش کردم. اون طرفشه. خب پس نگاه پسره اونقدرا هم تعجب آمیز نبود. ده دقیقه خوبی رو تو هوای بعد بارون در کنار رود آروم و پارک کنارش گذروندم تا کم کم به "اون طرفش" نزدیک شدم. ولی... ببخشید گلم. این چه جور سی و سه پلیه که وقتی از روش رد میشن از زانو به بالاشون معلومه؟! 

نه انگار نگاه پسره تعجب آمیز بود.

به هر حال... میریم میرسیم دیگه. یه کسی تو ذهنم داشت بهم میگفت قاعدتا وقتی داری بر خلاف جهت اتوبوس، برمیگردی به سمت دانشگاه، به سی و سه پل نخواهی رسید. ولی خب نمیخواستم دوباره برگردم سمت اون پل فلزیه. اونجا رو دیده بودم خب! میخواستم ببینم اون طرف چه خبره. تازه خیلی هم دستشویی داشتم. ولی کارام شبیه آدمیزاد نیست دیگه باید میرفتم. رفتم و رفتم و رفتم.... نه آب تموم میشد نه سبزه های کنارش و نه حتی به سی و سه پل میرسیدم! هی دوچرخه سواران و پیاده روان از کنارم رد میشدن و با تعجب نگاه میکردن. اونجا مسیر بود و من با کیف و تخته و مقنعه، به کسایی که فقط میخوان از مسیر بهره ببرن نمیخوردم. دنبال چی بودم دقیقا، نمیدونم.

تابلو زده بود پارک ناژوان و باغ پرندگان و حتی کلیسای وانک! روبروی دانشگامون! یعنی قشنگ داشتم چپکی میرفتم. به هر حال، نه زبان گوش دادم نه گریه کردم نه کتاب خوندم نه نوشتم. فقط در اون حالت نامرئی بودن چند تا آهنگ گوگوش رو برای خودم خوندم و وسطاش یه کم هم واسه خودم تاسف خوردم و بعد یه دستشویی جلوم سبز شد. نفهمیدم چرا! آخه اونجا اصلا شبیه یه جای خاص نبود که دستشویی داشته باشه. ولی خب حالا که هست بذار استفاده کنیم. در واقع، فکرشم نمیشه کرد که استفاده نکنیم! وه که چقدر کثیف بود. ولی واقعا به جا بود. کلی دعا به جون سازنده هاش کردم. :)

به اینجا که میرسیم برای هزارمین بار از مامانم خواهش میکنم که دوباره ور نداره پستامو واسه بابام فوروارد کنه.

از یه زن و شوهر پیر پرسیدم ایستگاه مترویی اتوبوسی چیزی اینجا هست یا نه؟ گفت خب بیا با بریم سه راه سیمین. گفتم باشه. ولی بعد فهمیدم ماشینشون دو متر جلوتره. نههه من فکر کردم پیاده این. ولی خانمه هی با اون لهجه قشنگش میگفت نترس من خودم دختر دارم! میگفتم نه بابا ترس چیه برا چی بترسم اینا ولی واقعا حرفای بابام تو گوشم بود. دیگه به خودم گفتم برو گم شو دیگه تو هم! دزدا نقشه هم بخوان بریزن مطمئنا رو قدم زدن یه دختر دانشجوی تنها در یک شب بارونی در چنین منطقه ناجذابی حساب نمیکنن. :/ البته برا من مسیر لذتبخشی بود ولی نه مغازه ای داشت نه برو بیایی. فقط درخت بود و آب روان.

آقاهه قشنگ یه بابای واقعی بود. هی میگفت عجب آدمایی هستن برداشتن خوابگاه بچه ها رو بردن اون سر شهر، یه ذره فکر ندارن. میاوردن فلان جا. یا حتی فلان جا! خانمه هم کاملا مامان بود. صد بار راهو برام توضیح داد و هر چی شوهرش بهش گفت خانم بلده اون تیکه شو، هر روز داره میره! میگفت نه خب اینجا غریبه شاید قاطی کنه. خخخ

شش تا ایستگاه بی آر تی رو رد کردم و یه ایستگاه مترو تا تازه رسیدم شریعتی. یعنی نزدیک دانشگاه! دیوونه م واقعا! سعی کردم خودمو دعوا نکنم. خب میخواستیم راه بریم که رفتیم. خوب بود همراه بچه ها میرفتیم کاغذ گلاسه بگیریم؟ فقط به خاطر حرف الکی یکی از بچه ها که گفته بود باید حتما رو گلاسه اجرا کنیم؟ نع.

وقتی رسیدم خوابگاه دیگه مثل ظهر نگفتم: وااای شام بازم تن ماهی! بلکه لباس درنیاورده مثل برق رفتم تن ماهی و شویدپلو رو تحویل گرفتم و مثل مرغ (ماهیخوار) شروع به خوردن کردم. آه. خش بود.

بعد بازجوییا شروع شد که کجا رفتی و چیکار کردی. صد بار توضیح دادم که نه چیزی خریدم نه چیزی خوردم نه حتی سی و سه پل رو دیدم بلکه فقط راه رفتم. (فکر کردم از لحنم بفهمن که میخواستم خبر مرگم تنها راه برم.) ولی نفیسه باز میگفت: خب ما هم میومدیم باهات چی میشد؟

لپتاپمو الکی روشن کردم و یه خورده آهنگ گذاشتم و یه ذره کار کردم. یه ذره که چه عرض کنم، تو ده دقیقه چند تا نقطه رو به مزخرف ترین شکل در کادرهای گوناگون جا دادم و بعد گذاشتم تو کاور و بعد رفتم به سوی تخت. با هم عهد بستیم که فردا دیگه لطف کنیم و بعد دو هفته نماز صبحمونو بخونیم. مائده آلارم گوشیشو تنظیم کرد و با غم انگیزترین لحنی که میتونید تصور کنید، گفت: پنج ساعت و چهل و هفت دقیقه وقت داری بخوابی. قلبم به درد اومد و رفتم زیر پتو. نباید زمانو از دست میدادم.

چقدر هم خوندیم واقعا! من که شش و نیم بیدار شدم. تا وسط راهرو رفتم که برم دستشویی بعد به خودم گفتم خب نماز که قضا شده، الان صورتمو بشورم سرحال میشم. و دوستان عزیز! برگشتم! واقعا دوباره برگشتم، دمپاییمو درآوردم، درو باز کردم، دمپایی روفرشیمو پوشیدم، تا تخت رفتم. دمپاییمو درآوردم و پتو رو پیچیدم دور خودم و افتادم. چقد گرم و شیرین و "درست " بود. بله. در اون لحظه پاک، مقدر بود که من درپتوپیچیده باشم. اما دنیای بیرون چه خبر داشت از تقدیر من؟ داشت راه خودشو میرفت.

ارده عسل ریختم تو لیوان کوچولوی قشنگم و خوردم. بعد نفیسه برگشت گفت کو؟ گفتم چی کو؟ شماها که هیچ کدوم دوست نداشتین، منم دیدم این همه وقته اومدم تا حالا ارده نخوردم گفتم حیفه. گفت نه من دوست دارم. :/ فنجونو پر کردیم و تو سرویس صبحونه خوردیم. فقط میمونم که مائده با این همه کار چطوری وقت میکنه صبحا آرایش کنه؟ چطور میتونه به خواب و صبحونه ترجیحش بده؟ من که نمی فهمم. تازه تو دانشگاه نفیسه رو مجبور کرد جلو موهاشو ببافه! از دست این بچه. البته خوشگل شد.

روزای اول قبل از زنگ زدن ساعت بیدار میشدم. ولی یه مدته هر روز کمخوابی روزهای قبل بهم اضافه میشه. پای چشمام گودتر و راه رفتنم شل تر و اعصابم خوردتر میشه. الان شکل زامبی ها هستم. دوستان قشنگم هم هیچ ابایی ندارن از تکرار هر روزه این که ماها (که شامل منم میشه) خیلی بی ریخت، اسکل، زشت و نابلد (لابد در جلب توجه پسرا؟!) هستیم. 

صبحا تو سرویس زبان گوش میدم که نتونم زیاد فکر کنم. چون فکرایی که تو ذهنم میاد اصلا خوشایند نیست. دیشب میدونین بحث چی بود؟ بحث این که هر کدوم از بچه ها بعد از دیدن قبولیشون چطور و چقدر خوشحال شدن. یعنی ما هر کی رو میبینیم میگه منم نقاشی میخواستم قبول نشدم. تازه با رتبه های خوب. مثلا چهارصد منطقه دو نشده ولی هزار و چهارصد منطقه سه قبول شده. البته عملی هم خیلی مهمه.

سعی میکنم جلوی خودمو بگیرم و ضعف نشون ندم. اما نمیتونم. شاید وقتی نمینویسم، بیشتر حرف میزنم. حرفایی که نباید بزنم. منم لحظه ی اومدن نتایجمو گفتم و همه افسوس خوردن. نه که دلشون برام بسوزه یا چیز بدی بگن. خوب همدردی میکنن. همیشه هم یه جور حالت "هنرمندمون"، "باسوادمون"، "بافرهنگمون" بهم نگاه میکنن. ما چهار تا نقاشیا که هم اتاقی هستیم، در کنار "اسکل و زشت و نابلد بودنمون" اشتراکات زیادی با هم داریم. حداقل از بیرون. احساس میکنم نفیسه و مائده و محدثه خیلی بامحبتن. کاش منم به اندازه اونا ازم مهر و محبت خارج میشد. شایدم ریز ریز خارج میشه نمیفهمم نه؟ اه ولش کن. چی داشتم میگفتم؟

آره. فکرای بدی میاد تو ذهنم. درباره خودم. درباره این که آیا ممکنه بچه ها پشت سرم بگن چقد لوسه و خودشو میگیره؟ خب آره اینو که میگن. آیا پسرا درباره من میگن همون دختره که خیلی داغونه؟ شلوارش خاکیه و کفشش مال مادر مادربزرگش بوده و سیبیلاش همیشه در اومده؟ خب اینم که میگن لابد. ولی چون ما از هیچ کدومشون خوشمون نیومد اهمیت نمیدیم. البته خب آدم باید در کل آراسته باشه که بقیه یه خورده آدم حسابش کنن میدونم، ولی خب، شاید از نظر اونا به اندازه نظر دخترا زشت نباشم. البته نظر خودم به نظر دخترا نزدیکتره. خب چون دخترم. در واقع نظر دخترا مهمتره خب چون اونا هستن که میفهمن.

ول کن جون مادرت.

از راه رفتن خودم بدم میاد. از حرف زدنم که بیشتر. تو کلاس با خودم قرار گذاشتم یزدی حرف بزنم. بعد وسطاش قاطی میشه. متنفرم از این که میگن چرا دیگه یزدی حرف نمیزنی تحت تاثیر قرار گرفتی و فلان. خب آدم قاطی میکنه. مثل اینه که باهات انگلیسی حرف بزنن تو بخوای فارسی جوابشونو بدی. نمیشه خب. ولی من همچنان تلاشمو میکنم. ولی صدام خیلی ضعیف و نازکه. ربطی به کمرویی نداره. مدلشه. در واقع صدام قشنگه. به خصوص وقتی گوگوش میخوندم خودم همچین احساسی داشتم. ولی خب وقتی تو کلاس حرف میزنم انگار در مقایسه با بقیه زیادی نازک میشه. همیشه اینطوری بوده آیا؟ کاش میتونستم خیلی قوی و محکم باشم. خیلی نیاز دارم.

شنبه سر کلاس تاریخ استاد درباره پورپیرار حرف زد و پرسید چقد میتونیم حرفاشو قبول کنیم؟ (بعدش که سرچ کردم به نظرم سوال احمقانه ای اومد. یارو دیوونه بوده.) منم گفتم خب آدمیزاد کلا دوست داره عقاید پیشین خودش رو زیر سوال ببره. مثلا الان خیلی ها هستن که واقعه ای به بزرگی هولوکاست رو زیر سوال میبرن. حالا وقتی همچین پدیده متاخری که مدارکش با این قوت موجوده میتونه انکار بشه، دیگه درباره وقایع پیشاتاریخی، همچین چیزی خیلی محتمله.

 بعدش نفیسه ازم پرسید هولوکاست چیه و مائده گفت آروم از آیلار پرسیده متاخر یعنی چی. حرفم خیلی باکلاس بود. به خصوص که از بحث کلاس دور بود. :) اما خب فکر کردم کاش صدام اینقد از ته چاه درنمیومد. استاد تایید کرد و گفت هولوکاست رو هم کسی کامل زیر سوال نمیبره. معمولا میگن اغراق شده. ولی من چیزای دیگه ای خونده بودم که حوصلم نشد باهاش بحث کنم.

از این که نمیتونم خوشحال باشم اعصابم خورد میشه. نه که ناراحت باشما. اینجا خیلی خوشگله. به نظرم فرانسوی ها بهترین دانشکده دانشگاه هنره. از دانشگاه تهرانم خوشگلتره. از بابت بچه ها هم نگران نباشید. درسته همه مقنعه میپوشن ولی سیگاری و موفرفری های عجیب غریب و پرکارای درس نخون و درسخونای کم کار و اوووو. هر چیزی که فکر میکردی تو دانشگاه تهران میبینی اینجا هم هست. استادا هم خوبن. خوابگاه راهش دوره ولی واقعا باحاله. به زندگی آدم نظم میده. هفتاد هشتاد درصد ازش راضی ام. بچه ها هم به عنوان همکلاسی خوبن ولی به عنوان دوست... خب بذار صریح بگم که اگه آیلارو در نظر نگیریم، به شکل وحشتناکی از همه دورم و تازه تلاش میکنم که اینو انکار کنم. این خیلی غم انگیزه. علوی نژاد بهم جرئت متفاوت بودن داد. با یک جمله طلایی. فکر میکنید چی بود؟ 

ولشون کن. کار خودتو بکن.

:/ واقعا همینقدر ساده حالم تغییر میکنه. 

اما امروز دیگه مغلوب شدم. فائزه تو گروه گفته بود ما تا عصر دانشگاه بمونیم که کلاس گروه دو هم تموم بشه و بعد با هم بریم نقش جهان. که "بگردیم". اصلا حوصله شو نداشتم ولی بیکاری تو دانشگاه فرصت خوبیه. اگه خوابگاه بودم الان ولو شده بودم رو تخت و حتی حوصله خوابیدنم نداشتم. البته برنامه م این بود که برگردم اما وقتی داشتیم میرفتیم سلف یه دفعه نفیسه خودشو لوس کرد که: ما انگار نه انگار اومدیم اصفهان. مائده که رفته با دوستش بیرون، محدثه هم که خواهرش میاد دنبالش، اون سارا هم که دیروز رفته برا خودش گشته. اون وقت من هی اینجا میمونم که آخر هفته بریم بیرون ولی شماها هیچ جا نمیاین! گفتم گشته؟ سارا رفته گشته؟! دارم میگم رررراه رفتم ررررااااه! تو به این میگی گشتن؟ شبم بود تاریکم بود هیشکی هم تو خیابون نبود. گفت خب حالا هفته پیش که با بتول رفتی تئاتر من فقط دانشگاه خوابگاه!

اینو که گفت بهش حق دادم :)) خداییش تئاتر خفنی رفتیم. برای یکی دو ساعت واقعا به زندگی ایده آل خودم نزدیک بودم. حتی تیپمو که از نظر بچه ها مسخره بود، دوست داشتم. شال بنفش رو به قرمز که شاید یه قطره هم زرد بهش اضافه کردی تا درخششو بگیری، مانتوی لجنی گشاد ساده، شلوار لی، کفش مشکی که البته روشو بنفش زدی. تازه در کنار دوستی که ده سال ازت بزرگتره و دعوتت کرده و البته پول اسنپو هم حساب کرده و تو رو حسابی شرمیگن کرده و خیلی هم سرسخت بوده و شماره حسابشو نداده و باعث شده تو بزنی تو سر خودت که چرا فقط کارت داشتی و پول همرات نبوده. واقعا خوش گذشت و تئاتره هم خیلی حال داد. نه که بگم خیییلی فهمیدم ولی حداقل تحت تاثیر قرار گرفتم! جیگرم حال اومد. به خصوص که تنها نبودم و نمیتونستم به "اگه دانشجوی تئاتر بودم" فکر کنم.

(عاشق جمله های طولانی ام :)

بعد از فکر کردن به این قضیه و احساس خوشبختی کردن سعی کردم چیزی بگم که نفیسه رو از منبر بیاره پایین.

- اوووو تو هم! حالا خوبه بتول بوده. بهزاد که نبوده اینقد شلوغش میکنی. 

ولی طفلی خیلی ناراحت بود. سر نهار حرف نزد. دیگه من و محدثه با این که خیلی خسته بودیم و میخواستیم برگردیم، گفتیم خیل خب بریم نقش جهان. نفیسه جواب نداد. گفتیم نفیسه تو اگه نمیخوای برو خوابگاه ما میریم میگردیم :)

صورتش قرمز شده بود. فکر کردم الانه که جوشای جدید بریزه بیرون. تازه میگفت تقصیر ارده های توئه. گفتم ببخشید که به زور حلقت کردم. ارده به این گرونی. 

ولی واقعا چرا صورت این بچه اینطوری شده؟ نگاش میکنی غم عالم میاد تو دلت. هیچی هم نمیخوره ها، این تخم مرغ داره اون روغن داره اون سیب زمینی داره.... ولی فرقی نمیکنه. همش تقصیر این قرص راکوتانه. تازه باهاش آشنا شدم ولی با این چیزایی که بچه ها دربارش میگن انگار چیز خیلی وحشتناکیه. حالا هم هر کی هر چی میگه اون میخوره. مدرن و سنتی و همه چی قاطی. وای به خدا غم و غصه کم داریم صورت این بچه هم هست. حالا باز با مقنعه زیاد معلوم نیست. تو خونه بیشتر خودشو نشون میده. 

الان که دارم مینویسم، ساعت سه و نیمه. بچه های گروه دو تو کلاسن و منتظریم کلاسشون تموم شه و در حالی که مثل مرده متحرک شدم با هم بریم نقش جهان و بگردیم! تازه با این مقنعه رو اعصابم. کلا مقنعه بهم حس زیادی غبغب داشتن میده. ربطی به تنگی و گشادیشم نداره. 

خب. تازه لایه اول حرفامو زدم. یه پست مجزا هم باید درباره مریم بذارم چون هر جمله ای که میگم میتونم بعدش تیکه ای هم به اون بندازم. واقعا موجود عجیب و غریبیه. و بعد...! تازه بشینم چار تا کلمه حرف حساب بزنم.

مائده صدام کرد. دیگه باید بریم. وقت خوش گذروندن بالاخره فرا رسید!

خدایا منو قوی و محکم کن. بابام گفته خونه تکی برام نمیگیره. :/

اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم.

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۸/۰۷/۲۳
  • ۲۳۶ نمایش
  • سارا

نظرات (۱)

از قرار ملاقات با خودت خوب مراقبت کن...به دوستات هم حالی کن که به این قرار نیاز داری با مهربونی و خونسردی حالیشون کن و اگه نفهمیدن به شکلی دیگه.. ولی این را هم بدون که به هرحال بازتاب هر حرف و رفتار برمیگرده تو پیشونیت.   حق مسلمته که خودت باشی اما اگه این خودت بودن یه چشمه ش به شکلی ناگزیر برگرده به نقد و غیبت دیگران منتظر بازخورداشم باش! یکی از بازخورداش اینه که همیشه نگرانی چی پشت سرت میگن.  اما بهرحال بنویس بذار تماشات کنیم  :))

پاسخ:
خیلی پیچیده شد که!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی