دفترچه خاطرات قدیمی
امسال وسط خانه تکانی چشمم به دفترچه خاطرات دبستانم افتاد. یادش یخیر. آخر سال که میشد دفترچه هایمان را برمیداشتیم و راه میفتادیم دنبال بچه ها و معلمها که برایمان خاطره بنویسند. وقتی هم که برمیگشتیم میدیدیم چند تا دفترچه توی کیفمان چپانده اند. حالا بنشین و فکر کن که چه بنویسی. مرور کردن خاطره هایی که خیلی قدیمی نیستند، اما خیلی قدیمی به نظر می آیند، برای خودش حال و هوایی داشت...
نسترن مدرس سبزه واری. از آلمان آمده بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی. چند سال بعد هم چند بار دیدمش ولی انگار دیگر هیچ کداممان آن حس قدیمی را نداشتیم. خیلی دلم میگیرد وقتی به او فکر میکنم. چقدر برای هم نامه مینوشتیم. در مدرسه به هم میدادیم و توی خانه میخواندیمش! موقعی که او به مدرسه ما آمد، هنوز دفترجه خاطرات نداشتم. سال بعد هم رفت. اما انقدر برای هم نامه نوشته بودیم که خاطره کم نیاورم. تازه آلمانی هم به من یاد داده بود! مداد و معلم و کتاب را یاد داد و شمردن و الفبا را. برایم نامه نوشته بود که حالا دیگر راحت میتوانی یه آلمان سفر کنی! چه روزهای شیرینی بود.
روزی صد بار برای مادرم تعریف میکردم که نسترن کل آهنگ قشنگ سوسن خانم را حفظ است! کل کلش! وقتی که بعد از یکسال اصل آهنگ را شنیدم یکهو جا خوردم. با اصل آهنگ خیلی فرق داشت! اصلش همان بود که دفعه اول شنیده بودم، صدایی لطیف و دخترانه روی ریتمی آرام.
- ۵ نظر
- ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۶
- ۱۶۹۵۴ نمایش