!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

در این روزهایی که از همیشه عجیب‌تر هستند، اولین بار است که حالم این چنین عادی می‌نماید. می‌خواهم این لحظه‌ها را ثبت کنم. این‌ها باید بمانند. اولین بار است که دلم نمی‌خواهد چیزی را بفهمم یا کشف کنم. فقط می‌خواهم باشم. با تمام وجودم، هر چقدر که توانستم. می خواهم یادم بماند که چه ساده تا اوج می‌روم اما نمی‌خواهم معنی این را بدانم. می‌خواهم احساس کنم این را که با تمام وجودم دارم احساس می‌کنم. اولین بار است که پیشیمان نیستم، حسرت‌زده نیستم، در تب و تاب چگونه دیدن خودم و چگونه بودن خودم نمی‌سوزم. آرامم. با خودم، با زمان، با آدم‌ها، دوستم. همینقدر ساده. همینقدر هیجان‌انگیز.

ثبات که نه، اما به نظمی قابل فهم در بی‌ثباتی‌هایم رسیده‌ام. من بچه‌ام! می‌دانم که هر چه هست و نیست، دلم می‌خواهد _و همواره می‌خواسته_ که خوب باشم، و همین کافی است. اولین بار است که همچنان که دوست دارم آینده را ببینم، به گرد پای حال هم می‌رسم. همچنان که دوست دارم رد شوم، از طول رد شدن هم لذت می‌برم. شاید دارم بزرگ می‌شوم، شاید کوچک. نمی‌دانم. تنها می‌دانم که روشنم. و تهی. نه آن تهی که بودم، سبک. در صلح.
نمی‌ماند. می‌دانم که این حال نمی‌ماند. اما چیزی از این آرامش کم نمی‌شود. هر چه بماند، ملال‌آور می‌شود. می‌توانم بپذیرم که زندگی با رمز و راز عجیب خودش هیچ وقت قابل پیش‌بینی نیست و من این را دوست دارم. دیگر نمی‌خواهم جلوتر از زمان حرکت کنم. همینجا، در همین لحظه، چیزهای شگفت‌انگیزی وجود دارد. قول می‌دهم که وجود دارد.
نمی‌دانم چه چیزی است که تجربه‌های تکراری را منحصربه‌فرد می‌کند. احمقانه است اما احساس می‌کنم که دو سه روز است بزرگ شده‌ام. جمعه ها روزهای خوبی نیستند. این بار اما به شکل عجیبی سپاسگزار بودم. آرام بودم. در درک خودم و دنیا دست و پا نمی‌زدم انگار، می‌توانستم بپذیرم که خیلی کوچکم. و خیلی نمی‌فهمم. شاید اینطور است که در ذهن همه‌ی آدم‌ها توده‌ی عظیمی از احساسات و شنیده‌ها و تجربیات، منتظر یک تغییر کوچک، یک اشاره، منتظر یک قطعه کوچک است که کاملش کند. و یک روز، در یک آن، همه چیز عوض می‌شود. لحظه‌های گُر گرفته می‌ایستند، نفس می‌کشند و کلاه از سر برمی‌دارند. به احترام ایستادن. اما نه برای همیشه.
می‌ایستم. نگاهی به عقب می‌اندازم و نگاهی به جلو. می‌دانم که در این جاده‌ی غبارآلود، بیش از آنچه که دوست دارم ببینم، نمی‌توانم دید. اما اشکالی ندارد. آنچه من می‌بینم کامل نیست. اما در کنار آنچه تو می‌بینی، یک چیز جدید است. و هیچ چیز هیچ وقت کامل نیست اما، می‌تواند جدید باشد. باید جدید باشد.
قدر این لحظه‌ها را می‌دانم. قدر این حالی که نمی‌دانم تا به کی خواهد ماند. واژه‌ها از سیطره‌ام خارج شده‌اند. هیچ نمی‌توانم آنچه را که حقیقتا هست، تصویر کنم. اما این عجز آرامم می‌کند. این یعنی چیزی در اینجا هست که مثل گذشته نیست. و همین خوب است.
  • سارا

چند روزه که هی هوس می‌کنم بنویسم. میرم سراغ کوه موضوعاتی که ردیف کردم. دو سه خط می‌نویسم، اما به دلم نمیشینه یا نمیدونم یه چیزی شبیه به این. امروز یهو به خودم اومدم که سارا! کم نویس شدی که داری ایرادگیر میشی! این شد که گفتم میام اینجا و یه چیزی مینویسم و تو پستو هم نمیذارم، سریع میگذارم که همگان ببیننش. به انتقادات سازنده و نسازنده دیگرانم گوش نمیدم. (اصلا منظورم به شخص خاصی نبودااا :)

3

سنجش خوب بود. از صبح اول صبح دنبال نشونه بودم دوباره. :/ وقتی یه دونه سوال قراره از فیلمای ایرانی تو درک عمومی بیاد، و اون یکی درباره شبهای روشن باشه که من چند ماه پیش دیدم و دیوانه وار تو ذهنم تکرارش میکنم، خب این نشونه‌ای برای این که این آزمون قراره خیلی خوب باشه نیست؟ نه انصافا نیست؟!

 البته درصدها رو که توی کارنامه اولیه بودم تا چند دقیقه ماتم برده بود. آخه ادبیات سی و سه؟! ولی رتبه‌م خیلی پیشرفت کرده بود و راضی‌ام. ایندفعه آزمون خیلی شلوغ بود. وقتی داشتم از سالن بیرون میومدم، یه نگاه انداختم و یه مانتوی آشنا دیدم! مانتوی دبیرستانی که یه ماه و هفده روز توش درس خوندم. کالباسی زشت. داشتم دقت میکردم ببینم سنا هست یا نه (چون دلم میخواست اون باشه)، که برام دست تکون داد. بعله خودش بود. بیا! اینم یه نشونه دیگه! امروز کلا همه چیز خوب و باحاله. اومدم تو راه به سنا فکر کنم که یهو به خودم گفتم هی! انگار چشمات خیلی ضعیف شده! تو فاصله های دور واقعا مشکل داری. وای راس میگی. دو سه روزه این وسواس نزدیک بینی افتاده تو سرم. هی چشمامو باز و بسته میکنم، میشورمشون، یکی رو میبندم، از خودم تست میگیرم.... :/ ولی واقعا دلم نمیخواد جزو اون کسایی باشم بعد کنکور عینکی میشن. خیلی خزه! تازه در طول این دوازده سال هم یک بار، یعنی فقط یک بار، نشده که من عینک یکی از بچه‌ها رو به چشم بزنم و همه نگن اههه چقد زشت شدی اصصصلا بهت نمیاد. همین دیگه. واقعا نباید عینکی شم. 

دم در سالن راحله رو دیدم. تکون نخورده بود. خب در این سه سال داشته درس میخونده دیگه. دختر خوبی بود. ولی از دوستش که رفت گوشی آوردن منو لو داد و آخر سالم اومد ازم حلالیت طلبید و منم در کمال سادگی به جای این که بخوابونم زیر گوشش، گفتم باشه عزیزم حلالت میکنم، بدم میومد. حتی تو دلم هم فکر نکردم که این آدم چقد عوضیه. با این که میدونستم صد بار دیگه هم زمان برگرده بازم میره منو لو میده. امان از کودکی. امان از سادگی. خلاصه که از دیدن راحله حس خاصی پیدا نکردم ولی اگه دوستای بهتری انتخاب میکرد احتمالا حس خوبی بهش داشتم.

آخه کی تو سالن ورزشی آزمون میگیره؟ خیلی بد و تاریک و بدحسه. در فاصله بین در سالن کم نور مزخرف که چشم آدمو میدردوند و حتی شاید باعث نزدیک بینی هم میشد! تا دم در، یک عالمه آدم دیدم. ایندفعه اینقد زیاد بودیم سالن پسرا و دخترا رو جدا کرده بودن. داشتم میرفتم که یهو انگار وقت کاملا تموم شد و همه با هم ریختن بیرون. وااای چقد پسر یه جا :)) از این جمله ای که اومد تو ذهنم کمی تا قسمتی شرمگین شدم ولی بعد که جلوتر رفتم و بچه های خودمونو دیدم و حرف زدیم و متوجه شدم که اونا هم به همین موضوع فکر کردن، خیالم کمی راحت شد. :) ولی خب حتما باید درباره این قضیه بنویسم. در واقع در مهرماه دربارش نوشته بودم. :/ ولی خب... کمبود وقت و ترس و شاید خجالت و اینا دیگه. ولی نه میذارمش اینجا. یکی دوماه دیگه قطعا میذارمش. 

از این روشی که جمله های طولانی مینویسم و به جای همه حرفای ربط و ویرگول و میارم که باعث میشه آدم فعل جمله رو گم کنه و هی برگرده اول سطرو بخونه، که البته تحت تاثیر زیاد ننوشتن و زیاد نخوندن و پاره شدن رشته های کلام در ذهن هست، خوشتون نمیاد؟ به نظر من که خیلی جالبه :)

بالاخره به دم در اصلی رسیدیم! شلوغی وحشتناک بود. بابام کلید ماشینو گم کرده بود و یه کم طول میکشید تا بیاد. خنک ترین مانتویی که داشتم، (همون شل ول کهنه بیریختی که اینجا عرض کردم) پوشیده بودم ولی بازم هوا به شکل بی رحمانه ای گرم بود. فکر کردم برم پشت دانشگاه که بابام از اونجا بیاد و دیگه وارد این شلوغی وحشتناک نشه.

توی راه یه خانمی که سوار یه پراید سفید بود و یک دختر و یک پسر نوجوان سوار ماشینش بودن و نفهمیدم کدومشون سنجش داشتن (شاید هر دوشون) نگه داشت و گفت: عزیزم دنبالت نمیان؟ گفتم چرا باید برم یه کم جلوتر. گفت خب سوار شو ما میبریمت.

گفتم نه ممنون.

گفت هوا گرمه عزیزم نمیشه که!

گفتم باشه. سوار شدم. خانمه صدای خیلی زیبایی داشت. کاش بهش میگفتم. البته احتمالا اینقد همه بهش گفته بودن که اگرم میگفتم براش جذابیتی نداشت. گفتم اینجا میدون هس؟! میشه اینجا نگه دارین؟ ( یک فضای بیابانی بی آب و علفی بود که هیچی توش معلوم نبود) گفت آره عزززیزم!

مرسی !

روی یک پشته خاک ایستادم و به ماشین هایی که از آن سوی دانشگاه میومدن مینگریستم. گرم بود گرم بود گرررررم. دو سه نفر که به شدت گیج شده بودن ازم پرسیدن: این کنکور چیه امتحان کوفت و زهر مار که میدن همینجاست؟! منم هر بار مثل فرشته نجات لبخند میزدم و میگفتم بله دوست عزیز! همینجاست! تو به هدفت رسیدی.

بعد ماشین فاطمه اینا رو دیدم که اومد و گفت میخوای برسونیمت؟ وای به نظرم منظره تنها ایستادنم نوک اون قله‌ی خاکی با اون مانتوی سرخ چروک زشت خیلی خنده دار بود! گفتم نه الان میان. 

یه مقدار استرس داشتم که دوباره بابام پیدام نکنه و جنگ جهانی شونصدم سر این موضوع تکراری تو خونه‌مون رخ بده. (من نمیدونم چطوریه که هیچ وقت با آژانس این مشکلو ندارم‌) ولی خوشبختانه به راحتی پیدام کرد و رفتیم. ولی از اونجایی که ازم بابت تمهیدی که اندیشیدم قدردانی نکرد، بهش یادآوری کردم که فاطمه اون موقعی که من زنگ زدم سوار ماشین شد و الآن ماشینشون رد شد. چه ترافیکی بود!!

بعد هیچی دیگه بابام برا اولین بار لب به تحسین من گشاد.

 

گفتم بابابزرگم آزاد شد؟! آره کلی هم حالش خوبه. اینقدم چیزای باحال بهش دادن. یه چیزی هست شبیه قلیون از خودش صدا در میاره. نمیدونم برای چیه. یه چیزی پایین تختش وصل کردن که بتونه بگیره و بلند شه. یه جورابی بهش دادن که تهش سوراخه و میگن خیلی هم گرونه! خیلی بانمکه. ولی فکر کنم گوشش از قبل سنگین تر شده. شایدم سمعکشو درآورده. دو سه بار ازم پرسید کنکور آزمایشی خوب بود؟ منم نهایت تلاشمو کردم که بلند جواب بدم ولی تازه صدام شد در سطح بقیه. بابابزرگ هم سر تکون داد ولی فهمیدم که نشنیده: هنوز نتیجه‌اش نیومده!

 

2 این روزها خستگی هایم دلنشین تر است. زمانهای سیاه و سفیدم از هم جداتر شده و این خستگی مثل یک هاله خاکستری در لحظه‌هایم پخش نیست. این روزهایم در کتابخانه میگذرد. جایی که به اندازه اسمش هیجان‌انگیز نیست اما از آنجایی که هیچ راهی به جز درس خواندن برای آدم باقی نمی‌گذارد، دوستش دارم.

خسته که می‌شوم، از سالن مطالعه بیرون می‌آیم، از یک عالمه پله رد می‌شوم تا برسم به مخزن کتاب. جایی که بیشتر وقتها پرنده هم پر نمی‌زند. از قسمت کتابهای هنری شروع می‌کنم دانه دانه چک می‌کنم که همه کتابها سر جایشان باشند، بعد میرسم به کتابهای ادبی، بعد نوجوان. بعد برمی‌گردم و از آن طرف می‌روم. یکی یکی طبقه‌ها را نگاه می‌کنم. معماری، عمران، فنی و مهندسی،‌ پزشکی، دین و الهیات. بعد می‌روم زیر دوربین یا توی آن راهرویی که دوربینش را کنده‌اند، می‌نشینم روی زمین. شاید کتابی دست بگیرم، شاید هم نه. بعد نگاه می‌کنم. و هی فکر می‌کنم به این که در این دنیای بزرگ من چطوری توی این کتابخانه‌ی کوچولو غرق می‌شوم.

چند روز پیش بابالنگ‌دراز را دیدم. چند صفحه‌ای هم ازش خواندم. انگار که آخرین بار چند روز پیش خوانده‌بودمش، نه چند سال پیش! کتاب را از بر بودم. راست می‌گویند که همیشه اولین‌ها یک نقش بنیادی در شکل دادن سلیقه آدم ایفا می‌کنند. بابالنگ دراز اولین رمانی بود که خواندم. گاهی احساس می‌کنم در نوشتن و خواندن و زندگی کردن و بودن! خیلی از جودی تاثیر گرفته‌ام. 

آه! کاش وقتی بود که دوباره بخوانمش. 

 

 

1

این منم. تو آینه‌ی کتابخونه. درسته من زشت شدم ولی عاشق آینه‌شونم. البته طبق فرمولی که الآن خوندم تعداد تصاویر باید سیصد و شصت تقسیم بر نود، یعنی چهار باشه منهای یک. سه. ولی خوب اون ور آینه من یکی دیگه هم دارم میبینم که خب دوره و تو کادر جا نمیشه ولی هست. کاش رسیدگی کنن مسئولا.

امروز ریحانه برگشته میگه چقد شماها درس میخونین! بسه دیگه! من و فاطمه هم در حالی که هر دو :/ شده بودیم گفتیم خب اون موقعی که ما دو تا مثل اسکلا نقاشی میکشیدیم و میگفتیم بیخی ایشالا کنکورو برمیدارن شما داشتی روزی پونزده ساعت درس میخوندی! 

دیگه واقعا همین مونده بود که ریحانه برگرده به من بگه خیلی درس میخونی. عجب دنیاییه!

اصلا احساس فشار و اینها نمیکنم. البته درسم خیلی نمیخونم. :) ولی خوبه. همه چی. امتحانای مدرسه هم اذیت نمیکنن. خوشبختانه امکان تقلبو امسال بیشتر برامون فراهم کردن. واقعا امیددار و خوب و خوشم!

درباره تقلبم باید بنویسم. خیلی اسم بدی روش گذاشتن. همکاری یا تلاش خیلی اسمای بهتری بودن. مینیموم تلاش برای رسیدن با ماکسیموم نتیجه. ذخیره انرژی بیشتر، پیر شدن کمتر. تقلب آخه؟! چه اسمیه؟ تف به این نظام آموزشی.

 

31

بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون بخون

میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم میخونم 

این بیست و یک بار

30

 

آدم بعضی وقتها یک دفعه یاد یک چیزهایی میفتد. بعضی وقتها هم به صورت مداوم و با فواصل زمانی مشخص یاد یک چیزهایی میفتد! امروز برای هزارمین بار در ذهنم مرورش کردم. داشتم میگفتم که چیزی سر شوقم نمی‌آورد. خیلی غمگینم. به ارتباط امیدی ندارم و در دنیا احساس بیگانگی میکنم. گفت: چیزهای کوچک خوشحالت میکند؟ گفتم: کوچک یعنی چه؟ گفت:‌ خب مثلا خریدن یک روسری. فکر کردم... وقتی اتاقم را مرتب می‌کنم، وقتی از راننده اتوبوس تشکر میکنم و او با خوشرویی جواب میدهد، وقتی ایستاده خوابم میبرد، وقتی توی خیابان پروانه نارنجی میبینم، بله! (انگار خودم هم چیزهایی فهمیده بودم!) بله من از خیلی چیزها خوشحال میشوم!

گفت این خیلی خوب است. ماها (خوشحال شدم که مرا با خودش جمع بست. شاید منظورش شاعرها بود، یا هنرمندها یا حتی زن ها) شاید زودتر برنجیم اما نسبت به زیبایی ها هم حساس تر هستیم. قدر احساساتت را بدان. قدر حساسیتت را بدان...

 

3

از کتابا و فیلمهایی که هیچ اتفاقی توشون نمیفته خیلی بیشتر خوشم میاد. 

نخطه.

یک دوستی در دبستان داشتم، یادمه که اون موقع عاشق کتابای جودی بود. یکی از دلایلشم این بود که جودی عاشق دکتر شدن بود. خب گفتن نداره که من با وجود تلاش زیاد اصلا باهاش حال نکردم. اصلا از این مدل کتابا بدم میاد. دیدین پشت همشونم نوشنه: این کتاب درباره یک نوجوان است مثل شما! که مدام کارهای عجیب میکند و همه را دیوانه کرده و از این حرفا :/

من اون موقع رامونا میخوندم. رامونا هم با وجود این که درباره یه نوجوون بود مثل ما،که همه رو دیوونه میکرد، اما خیلی فرق داشت.هیچ اوج و فرود خاصی نداشت! دوستش می داشتم. 

 

هی فکر میکنم یه چیزی باید میگفتم اما یادم رفته. یه چیزی که گفتنش خیلی باحال و لازم بوده. ولی چه کنم که حافظه یاری نمیکنه. حالا اشکال نداره. موقع درس خوندن یادم میاد :)

 تموم شد. آهان! میخواستم شعر دو سه ماه پیشمو بذارم! خب دیگه پست بعدی. ولی از زیرش در نخواهم رفتتتت. بدرود.

 

ضمنا: عنوان تلمیح داره به شعر قیصر. خودتون پیداش کنین دیگه :)

  • سارا