!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

دنیای این روزای من

دوشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۴:۵۵ ب.ظ
این روزا، برام روزای عجیبیه. عجیب و منحصربفرد. پر از سرخوشی و تعلیق. پر از امید و ناامیدی. قبل از کنکور میدونستم که تا مدتها ازم میپرسن: خب... چیکار کردی؟ ولی اینقد مطمئن بودم که اگر خوب نباشم بد هم نیستم، که به جواب این سوال خیلی فکر نمی‌کردم.
همیشه توی هر آزمونی که تو عمرم دادم، مهمترین هدفم این بوده که نارو نخورم. این که اگه یه درسی رو خوندم و رفتم سر جلسه، هر چقدر که بلد بودم، (حتی خیلی کم) بتونم خوب بیارمش روی صحنه. یعنی از همونی که بلدم بهترین استفاده رو بکنم. بدترین چیزی که میتونه وجود داشته باشه اینه که ببینی بیشتر از اونایی که بلد بودی، اونایی که فکر کردی بلدی خودنمایی کردن، و کارو خراب کردن. اینه که هی تعداد غلطا رو بشماری و باورت نشه. ولی نه. همه چیز واقعیه.
 برای دو تا از درسام که خیلی شگفت‌زده‌م کرد، حتی نمیتونم بگم کاش بیشتر درس خونده بودم. وقتی تستای کنکوری که زدم یا سنجش رو نگاه میکنم هیچ کدوم اینطوری برام پیش بینی نمیکنن. تخمین درستی از سطح خودم نداشتم.
ولی میدونی به چی فکر میکنم؟ به این که هر جوری شده باید اون چیزی رو که میخوام به دست بیارم. من میدونم که تلاش کردم. خب آره واقعیتش خودکشی نکردم. یه کم هم زیادی لذت‌گرا بودم. بیشترین چیزی که خواسم بهش بود این بود که بهم بد نگذره و فشار نیاد و غصه نخورم :))) چون بالاخره یه نوجوون حساس کوچولو بیشتر نیستم. و راستشو بخوای درسهایی رو که کمتر دوست داشتم خیلی کمتر خوندم. مثلا خوندن ریاضی و ترسیم و موسیقی و زبان، برام منطقی تر بود، چون روال داشت. قاعده داشت. ولی هر چقدر هم به خودم میگفتم که تو با پای خودت وارد این بازی احمقانه شدی، باز دلم راضی نمیشد که بشینم حفظ کنم که فلان کارگردانی که تا حالا هفت تا کفن پوسونده، توی هر فیلمش دوربین مرده‌شوربرده‌شو کجای صحنه گذاشته. البته تلاش خودمو کردما. ولی یه چیزی اون تو باید عوض میشد که متاسفانه نشد.
آخرشم نیگا! انگار فقط همین چند تا درسو خوب زدم. البته خوب که چه عرض کنم، به اندازه بقیه‌ش بد نزدم. 
اما چیزی که این روزا رو منحصربفرد میکنه اینا نیست. البته هست، ولی فقط نیست. چیزی که برام بیشتر از هر چیزی دردناکه اینه که دلم نمیخواد اینا دغدغه‌های من باشه. من نمی‌خواستم برم دانشگاه که پز رتبه‌مو بدم. که موهامو رنگ کنم. که مدرکمو دست بگیرم و بکنم تو چشم شماها. من دلم میخواست برم دانشگاه که به چیزای مهمتری فکر کنم. که آدمتر بشم. (یعنی فکر میکنم الان آدم هستم :)) دلم میخواست درباره چگونگی پیدایش جهان فکر کنم. درباره هدف زندگی. جامعه‌شناسی، روانشناسی... 
وقتی میری به خاطر آرمانت میجنگی، درد گلوله رو هم تحمل میکنی. اما وقتی تو یه جنگ ساختگی، تو یه بازی احمقانه باید منتظر نتیجه باشی تا ببینی ادای درد کشیدنو دربیاری یا نه، اینه حماقت واقعی. راستش میدونم که اگر برگردم به یکی دو ماه پیش‌، بازم بیشتر از این درس نمیخونم. البته اگه برگردم به مهر چرا. حتما. ولی خب مطمئنم که همه این مسابقه‌ها رو شرکت میکنم. رنگ و روغنامو بازم در بهترین حالتی که میتونم ارائه میدم. (اگرچه کارای چاپ و حجمم خیلی ضعیف بود ولی مهم هم نبود واسم) بازم این و این و این و اینو  مینویسم، چون فکر میکنم بدون اینا واقعا نمیشد.
این روزا روزای عجیبیه چون معلقم و این تعلیق فقط یه بازی احمقانه‌اس. و از همه بدتر این که من، اینجا، بین زمین و هوا، بی‌نهایت تنهام. هیچ کس نمی‌فهمه که من چی می‌خوام. بچه‌های کلاسمون که در حد یک هفته درس خوندن با استرس میگن کاشکی یزد قبول شیم در حالی که خودشون هم میدونن نمیشن. از اون طرف هم کسایی هستن که میگن اگه شد تهران اگه نشد اصفهان، اگه نشد یزد اگه نشد پیام نور.... اینا رو دیگه واقعا نمی‌فهمم. و قاعدتا اونا هم منو نمی‌فهمن. بابام یه لبخند موزیانه میزنه و میگه: نقاشی یزد مگه چشه؟‌ یه پرایدم برات میگیرم، خودت میری میای.... و نمیدونه که هر بار اینو میگه یه نفر درون من جیغ میکشه و اشکاش شرشر جاری میشه. من نمیخوام. من نمیخوام اینجا بمونم. قبلا گفتم که چرا. حالا از توضیح دادن چیزی که برام اینهمه واضحه بدم میاد. بابابزرگم میگه: سربازی که نمیری، شوهرم که پشت در واینستاده. میشینی یه سال دیگه میخونی. ولی من هر بار به این قضیه فکر میکنم نفسم بند میاد. مگه یه سال یه بچه 18 ساله مثل یه سال یه مرد هفتاد ساله‌س؟ مسخره‌تر از همه اونایی هستن که میگن ای بابا این مافیای کنکورو که دیگه کاریش نمیشه کرد. همه چی تو این مملکت شده پارتی‌بازی و نمیدونم.... بابا! چرا نمی‌فهمین؟! برای من کوچکترین اهمیتی نداره که اوضاع کشور چجوریه یا چجور آدمایی تصمیم‌گیرنده هستن یا کنکور نمیتونه صلاحیت منو مشخص کنه یا چه و چه و چه. من فقط یک "کلاس" تو نظرمه که باید شاگرد اون بشم. تمام. 
از صبح تا حالا افتاده سر زبونم: 
دنیای این روزای من همقد تنپوشم شده/ اونقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده :)))
الان میفهمم این آهنگا بی دلیل هم تو کله آدم تکرار نمیشنا
حالا معنی این "تو" رو خودتون میفهمین دیگه.
این روزا‌ روزای بدیه و بزرگترین بدیش اینه که فکر میکردم روزای خوبیه. فکر میکردم از اوناش نیستم که جوابا رو چک کنم. ولی سریعا این کارو کردم. فکر میکردم چیزی رو که بلدم خوب میتونم نشون بدم اما نتونستم. فکر میکردم این موقع که برسه دیگه راحت نشدم اما نشدم.
 یه چیز خنده‌دار این که از چند نفر درصدامو پرسیدم و گفتن جای نگرانی نیس و بعد هی دیدم باز کمتر شد و دیگه روم نشد از کسی بپرسم! 
بیشترین چیزی که ازش بدم میاد این حقارتیه که به ما تحمیل میشه. که خودمونو باید بکشیم برای چند تا دونه عدد. خواهر یکی از دانشجوهای بابام رشته تجربی بوده. و بیش از بیییییییییست میلیون هزینه کنکورش شده و حالا! فکر میکرده فیزیکشو صد زده اما انگار یه جا تبدیل واحدو اشتباه انجام داده و یه همچین کارهایی. دو تا غلط توی فیزیک داره. و حالا انگار زیر صد تجربی نمیشه. و قضیه اونقد جدی بوده که خواهرش تو دانشگاه همش داشته گریه میکرده. 
همین. فقط خواستم بدونین. فقط خواستم بخندین. فقط خواستم گریه کنین.
از سالن که اومدم بیرون یکی از بچه ها داشت گریه میکرد. خیلی دلم براش سوخت. رفتم خونه برای دوستم هم گفتم. یه ویدیو از اینایی که بابا کنکور مهم نیست مهم تلاش و ایناس برام فرستاد گفت بفرست براش. دلم نخواست. این مسخره‌ترین حرفیه که تو همچین شرایطی میشه به آدما زد. نزنیم.
*
خب حالا یه چیزی بگم؟ آخر همه اینا یه چیزو مطمئنم اونم این که به چیزی که میخوام میرسم...! نمیدونم چرا! تازه منطقیش اینه که اگرم اینجوری فکر میکنم، ننویسمش‌ تا اگه نشد ضایع نشم. ولی واقعا دوست دارم که جلوی همه اینو بنویسم :))‌ مامان بابام میگن خدا وقتی میبینه بنده‌ش تلاش میکنه یه جوری همه چیزو میچینه که به نفعش بشه. خب این یه جورایی ایمان به نظمی نادیدنی تو دنیاس که... مسخره به نظر میاد ولی منم باورش دارم. این بهم امید و آرامش میده.
ببین در درجه اول کنکور عملی هست که خیلی تاثیر داره و ما هم تعریف از خود نباشه به نظرم توش خیلی خوبیم!
در درجه بعد شااااید حالا مثلا خوارزمی باشه. حالا احتمالش که هست بالاخره.
در درجه بعد هم میتونیم یه کم عذاب وجدان بگیریم و بریم سراغ سهمیه‌ی پدر. که البته میگن اعتباری بهش نیست ولی خب احتمالی بهش هست!
تازشم اصن شاید همینطوری رتبه‌ت هم خیلی بد نشد و به هیچ کدوم نیاز پیدا نکردی. بالاخره میگن سخت بوده دیگه.
ببین! ببین چقده چیزای خوب هست! خدا رو شاکر باش دخترم.
*
اگه یه چیز خوب غیر از امیدای الکی و "کنکور چیز بدیه پس غصه نخور" و "برو خوشی کن بهش فکر نکن" بلدین، لطفا برام بنویسین. شدیدا نیاز دارم. 
  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۸/۰۴/۱۷
  • ۳۰۵ نمایش
  • سارا

نظرات (۳)

  • ستاره اردانی زاده
  • چی شده؟!
    نه  من مشغول درس خوندنم:)   بی صاحاب شه این کنکور ایششششاله به حق پنج تن آل عبا
    الان میرم ....
    لازم میدونم به سه تا نکته اشاره کنم :
    1 درصدای مینا
    2 همه گند زدن و درصد پایین،تو درس مثلا نمایشی غریب نیست...در کل هیچ بچه ای نتونسته خودشو نشون بده... اونی که همه مکاتب سینما رو خونده بود فیلماشو دیده بود چه کاری از دستش بر میومد؟...اونی که این همه تاریخ هنر خوند و اخرش خیلی کم سوال اومد ازش چی؟ چجوری بگه عاقااا من هنر باروک رو فول بودم هنرمنداشون از بر بودم..هیچ سوالی ندادین ازش؟
    3 ما جامون تو اون ساختمون قاجاریه
    (ناراحت شدی خودمو جمع بستم؟ ناراحت شدی؟نه؟)
    من فقط از یه چیز میترسم
    این که وقتی رفتیم اونجا با آدمای بیسواد مواجه شیم...به حر هال الان همه حرفمون اینه که خوبا نتونستن خودشونو خوب نشون بدن دیگه
    پاسخ:
    آخه همش فکر میکنم درصدای مینا بهتر بوده به نسبت و ما نباید پری خوش‌بین باشیم

    نه ناراحت چرا دخترم منم دقیقا همین فکرو میکنم

    آره واقعا زیادی بافضیلت بودن هم سختی‌های خودشو داره‌
    بابای من میگه برو با ریاضیا همخوابگاهی شو سالم‌ترن :/
  • ستاره اردانی زاده
  • سارا جمعه این هفته چیکاره ای؟
    پاسخ:
    ستارههههه الان خفت میکنم
    ایمیلمو دیدی؟ 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی