این روزها میخوانم
- ۴ نظر
- ۰۵ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۱۹
- ۳۶۷ نمایش
این کتاب مدتها بود که گوشه اتاقم گذاشته بود اما مدام از خوندنش فرار میکردم. نمی دونم چرا. یه سری از کتابا هستن که وقتی میخونی به خودت میگی چه کتاب خوبیه اما وقتی اون کنار گذاشته نمیخوای بری سمتشون! به هر حال در راستای قراری که با خودم گذاشته بودم، مبنی بر خوندن تمام پانزده کتاب نصفه و نیمه امسال. بالاخره نوبت به این یکی رسید. کاش زودتر خونده بودم!
راینز ماریا ریلکه یکی از شاعرای بزرگ آلمانه که تو قرن نوزده زندگی میکرده و به عنوان یکی از شاخص ترین چهره های ادبیات اروپا شناخته میشه. موقعی که کتاب چند نامه توی فرانسه چاپ شده بود، روزنامه ها اونو یه واقعا مهم ادبی میدونستن. جلال آل احمد توی مقاله ای گفته که صادق هدایت بوف کور رو با الهام از آثار ریلکه نوشته. من شناخت زیادی از هدایت ندارم، (اعتراف میکنم که بوف کور رو نخوندم و حالا حالا ها هم قرار نیست بخونم!) ولی برام جالب بود که منبع الهامش ریلکه بوده. چون اونقدری که شناخت دارم، تشابه زیادی با هم ندارن. ولی انقد گستره تاثیرگذاری آقای ریلکه وسیع بوده!
آقای ناتل خانلری این کتابو حدودا سال 1320 ترجمه و منتشر کرده. چند وقت بعد هم چاپ دومش اومده و الآن هم چاپ ششمش رو من در دست دارم.
کتاب شامل نامه های ریلکه به یه شاعر جوانه به نام آقای کاپوس. من، به عنوان یه شاعر جوان خیلی از این نوشته ها لذت بردم. الآن واقعا هیچ کس جرئت میکنه همچین حرفایی رو بزنه؟! این روزا که بیشتر شعر میخونم و شعر مینویسم، به این فکر میکنم که انجمن های شعری مسبب تولید شعرهای خوب میشن ولی هیچ وقت شاعر خوب نمیسازن. در واقع اصلا تعریفی که اونا از شعر دارن با تعریف اون کسایی که من تو ذهنم به عنوان شاعر میشناسم فرق میکنه.
بعضی از کتابها با این که معروف نیستن، (شاید به خاطر یه سری جذابیتهای خاص، که ندارن) ولی عجیب به دردت میخورن و ازشون لذت میبری. خانلری تو مقدمه کتاب میگه برای خیلی از شاعرای جوان این سوال پیش میاد که دیگه چه حرفی برای گفتن باقی مونده؟ همه گفتنی ها رو گفتن که! اما ریلکه میگه آره همه گفتنی هاشونو گفتن، ولی گفتنی های شما رو که نگفتن!
البته نه این که کتاب فقط برای شاعرا مفید باشه. ریلکه شعر رو خیلی فراتر از شعر میدونه! شعر خوب از زندگی خوب میاد. ریلکه شعرو محصول تجربه میدونه و میگه: "تجربه حوادثی نیست که برای شخص روی میدهد بلکه بهره ای است که از آن حوادث میبرد. تجربه استعداد به کار بستن وقایعی است که روی داده نه خود آن وقایع." به طور کلی میگه که اگه میخوایم شعر بگیم، اول باید خودمونو شاعر کنیم.
شور زندگی،
داستان دیوانهی موقرمز
شور زندگی، داستان زندگی ونگوگ، نقاش بزرگ هلندی است. ایروینگ استون، نویسنده آمریکایی، 20 سال از زندگی ون گوگ را در 700 صفحه گرد آورده تا ماجرای مردی را روایت کند که در میان گندمزاری وسیع ایستاده، بادهای تند شمالی بر او میتازند و آفتاب داغ به موهای نارنجیاش نفوذ میکند، اما او هنوز، دیوانهوار نقاشی میکشد.
***
کتاب از نه بخش تشکیل میشود که هر کدام، ما را به یکی از شهرهایی میبرد که ون گوگ در آنها زندگی کردهاست. اگرچه به نظر من بعضی از جزئیاتی که در داستان گنجانده شده، نه اهمیتی دارند و نه جاذبه خاصی، اما در کل با روایت جالبی روبرو هستیم. ماجرایی واقعی که به دلیل جذابیت زیاد بارها تبدیل به فیلم شده است.
داستان از لندن شروع میشود. ونسان، جوان 22 ساله و پرشوری است که به فروش آثار هنری در یک گالری میپردازد. اما زمانی که از دختر مورد علاقهاش جواب رد میشنود، اولین نقطه عطف در زندگی او پدید میآید. اتفاقی که باعث میشود ونسان لندن را، در واقع زندگی آرام خود را، ترک کند و به جای فروش نقاشیهای عامهپسند، یک مبلغ مذهبی شود. اما پس از سالها مطالعه و تلاش، او میفهمد که برای این کار ساخته نشده و عاقبت در سن 28 سالگی، راه زندگی خود را پیدا میکند: نقاشی. البته هیچ کس موافق این تغییر مسیر ناگهانی، آن هم در این سن نبود. اما ونسان یک دوست واقعی داشت که تا آخر عمر از او حمایت کرد. برادرش تئو. تنها کسی که به فروش نقاشیهای ونسان در آیندهی نزدیک امید داشت.
ادامه ماجرا آشکار است: جنگیدن بیوفقه برای رسیدن به بیانی نو در هنر. جنگی که ونسان در آن، حتی به خودش هم رحم نکرد. او در ده سال عمر هنریاش، همه چیز خود را از دست داد. آرامشش، اعتبارش، سلامتیاش، و حتی گوشش را! مردم همیشه آشکارا او را دست میانداختد. مثلا مردم شهر آرل، به او فوقو (دیوانه موقرمز) میگفتند. اما ونسان به هیچ کدام اهمیت نمیداد. او همواره میگفت: "زیبایی از درد زاده میشود."
سی و هفت سال عمر ونسان، سرشار از اتفاقات متفاوت و تجربه های خاص بود. او زندگی ساده و آرام در لندن را تجربه کرد، کار در معدن و زندگی زیر خط فقر را از سر گذراند، به پاریس رفت و همراه با اولین نقاشان مدرن دنیا کار کرد، زیر آفتاب سوزان آرل نقاشی کشید تا در نهایت توانست بارزترین ویژگی زندگیاش را روی بومش نشان دهد: کنتراست... تلاشی برای نشان دادن این که طبیعت زنده است!
"من وقتی یه خورشید میکشم، دوست دارم دیگران بتونن احساس کنن که اون داره با سرعتی سرسام آور میچرخه و از خودش نیرویی فوقالعاده عظیم منتشر میکنه...
وقتی من یه سیب میکشم، میخوام مردم احساس کنن که شهد اون داره پوست سیب رو میشکافه و دانه های سیب میخوان با تلاش و تکاپوی زیاد از هسته خودشون بیرون بجهن و خودشون نتیجه بدن..." ص 600
پس از مطالعه این کتاب، احساس کردم که ونگوگ او با وجود زندگی سخت، بیماری روانی و خودکشی، نمیتواند چنان که به نظر میآید، انسانی ناامید بوده باشد. زیرا تمام تلاش او در این بود که ریتم پرتپش زندگی را با هنر خود نشان دهد. میتوان گفت که تعریف هر کس از خوشبختی، تنهایی، رنج و عشق، با دیگران متفاوت است. چنان که او در آخرین روزهای عمرش میگوید: "علیرغم هر آنچه اتفاق افتاده، دنیای خوبی بود."
شور زندگی را بخوانید، همراه ونگوگ سفر کنید و با نثر زیبای ایروینگ استون، تمام درونیات یک هنرمند بزرگ را احساس کنید. در این یک ماه که مشغول خواندن این کتاب بودم، سفری عجیب را گذراندم. از لندن تا اوور. از جوانی تا پختگی. از عشق تا ناامیدی. از سرخوشی تا نهایت رنج. و این سفر، قلمرو ذهن من را گسترده و گستردهتر کرد. در نگاه من، زندگی آفتابی در لندن، روزهای سیاه بوریناژ، شبهای شورانگیز پاریس، بادهای شدید آرل، روزهای خاکستری تیمارستان و چمنزارهای اوور، هر کدام رنگی بودند که بر پالت ونگوگ جا میگرفتند. رنگهایی که قطرهای از هر کدام کافی بود برای خلق این تصویر بدیع و در عین حال آشنا: تصویر زندگی.
1. علم بهتر است یا ثروت؟
- - آقا ببخشید. کافه کتاب فدک کجاست؟
- - این که میگی رو تا حالا نشنیدم ولی همه کتابفروشیا اون وره.
- - اون ور؟!؟!
برای سومین بار مسیرمونو عوض کردیم. بالاخره فهمیدیم که اصلا نباید دور این میدون بچرخیم. باید از همون خیابونی که اومدیم برگردیم و بریم تا برسیم به اون یکی میدون. راننده سرویسمون گفته بود که تو ایام امتحانات نمیتونه زودتر از ساعت یازده بیاد دنبالمون. منم تصمیم گرفتم برم یخورده تو خیابونا بچرخم و بعد خودم یه جوری برم خونه. یه دفعه زهرا گفت: منم میام. تا ساعت یازده نمیتونم صبر کنم. گفتم: من میخوام برم جایی. بگردم و...کتابفروشی و...
- - خب...
- - خب.
و چهل دقیقه بعد ما هنوز داشتیم دنبال کافه کتاب میگشتیم. خیلی هم عجیب بود چون همیشه از کنارش رد میشدم و فکر میکردم که مثل همیشه بر طبق غریضه و گه گاه چهار تا پرسش میتونم راهو پیدا کنم. ولی ایندفعه داشتیم حرف میزدیم و از اول اشتباه رفتیم. هی تو دلم میگفتم خدایا چقد عوض شده شهر. اصلا آدم وقتی پیاده میخواد بره انگار همه راه ها عوض میشن. من مطمئنم که قبلا از مدرسمون گذشتم و به کافه کتاب رسیدم! ولی الآن...
دیروز بعد از ظهر بود. حدودا ساعت پنج. یه دفعه زیر چند تا کتاب، کنار تختم، بهترین شکل ممکن از مصطفی مستورو پیدا کردم. خیلی دنبالش گشته بودم. بر داشتم بخونمش. صفحه اول، توی اتوبوس، یه زن و شوهری بودن، اسم زنه فک کنم کلر بود. شوهرشم وحید. زنه یه چیزی داشت میگفت که یادم نیست فکر کنم در مورد بچه هاشون بود. یه خورده حرف زدن و اینا...بعد یه جایی دو تا دختر فاحشه میومدن تو اتوبوس و ته اتوبوس مینشستن. قشنگ یادمه که یکیشون که گوشواره های بزرگی داشت دم گوش اون یکی یه چیزی گفت که دو تایی خندیدن. خوب یادمه.
شب دوباره کتابه رو برداشتم که ببینم قضیه وحید و کلر چی شد. ولی نبودن. کتابو که باز کردم دیدم اصلا این مدلی ننوشته که. این همش تو ایران اتفاق افتاده. یادم افتاد که داستان اولشو قبلا خوندم اصلا وحید و کلر و اینا نبود که!
با اینکه مطمئن بودم همون کتاب بوده اما دوباره و دوباره هر چی کتاب دور و بر بود برداشتم باز کردم، هیچ کدوم نبود! دوباره هی کتاب مستورو باز می کردم چــــــند بار کلشو ورقر زدم میگفتم نکنه این دفعه پیدا شه! ولی همچنان خبری از وحید و کلر نبود. ولی من مطمئنم که خوندمش. خودم خوندم. خواب و این چیزا هم نبود. من دیروز نه خوابیدم و نه خسته بودم که همینطوری خوابم ببره. تو اینترنتم نبود، توی یه کتاب بود، صفحه اول کتاب بود، کتابشم همین کتاب مستور بود. قشنگ یادمه. حتی یادمه که گفتم الآن این دو تا زن که اومدن تو اتوبوس و رفتن، چه مفهومی رو میخواست برسونه و بعد گفتم که آره مستور همیشه اینطور چیزای فرعی تو داستاناش میاره!
الآن منتظر گره گشایی هستین؟ اگه گشاییده شد به منم خبر بدین! من که همینطوری تو شوکم. برم یه بار دیگه کتابه رو باز کنم ببینم فرقی کرده یا نه.
در راستای تلاش برای یادگیری زبان، هفت هشت ماهیه که اگه شیطون مکار بذاره، روزی یه پاراگراف انگلیسی می نویسم و یه پاراگرافم رونویسی می کنم. (به اضافه یه سری کارای دیگه) چند روز پیش، بعد از امتحان، تو مدرسه نشسته بودم از روی کتاب ان شرلی می نوشتم. کتابش یه خورده ضد حاله. خیلی بیمزه خلاصش کردن. خیلی هم متنش آسونه ولی حالا که خریدم باید نهایت استفاده رو ازش ببرم و سعی کنم خوشم بیاد! بله... نوشته بود که آن و دیانا هر روز همدیگه رو ملاقات می کردن و تو جنگل با هم بازی می کردن و درباره کتابایی که خوندن با هم حرف میزدن. یه دفعه یه حالی شدم... عه عه عه! چقـــــــد زوره که هیشکی نباشه باهاش در مورد کتابایی که خوندی حرف بزنی! چه وضعشه؟ بچه های اون مدرسه که فقط درس میخوندن، بچه های اینجا هم که فقــــــــــط همه دغدغشون اینه که وقت کنن با هم برن بیرون! منم این وسط...
خلاصه تو همین فکرا بودم که گفتم بسه اینقد علم و دانش به خودت افزودی پاشو یه خورده برو بیرون هوا خوری... تو حیاط، رضایی و ریحانه کنار یه گرافیکی دور حوض نشسته بودن و با هم
حرف می زدن. رفتم پیششون. اون دختره داشت می گفت: امروز باید این کتابو هم تموم
کنم و ببرم کتابخونه. گفتم چه کتابی؟ گفت اینا ببین. کتاب زویا پیرزاده. بعد
در مورد بقیه کتابایی که از کتابخونه گرفته حرف زد. منم یه چیزایی گفتم... وقتی
دید منم یه چیزایی در مورد کتابا میگم گفت: واو! تو کتاب میخونی!
خندیدم...
- آره... یه کمی!
-واقعا؟ چیا می خونی خوباشو بگو من بنویسم!
- واااای.... چه دوستای فرهیخته ای دارین شما دو تا و من نمی دونستم!
رضایی گفت:اوخ اوخ این ساراها همدیگه رو پیدا کردن...
ریحانه گفت: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...
گفتم: خیل خب! وقتی اولین کتاب من تا چند ماه دیگه چاپ شد، می فهمی دیوانه کیه! (قپی الکی!)
سارا گفت: وای تو نویسنده ای...! گفتم: خب... بله یه جورایی.
خلاصه
یه خورده اون نوشت و یه خورده من نوشتم و در مورد کتابای مختلف حرف زدیم. (یه خورده هم خجالت کشیدم چون اون خیلی بیشتر
از من خونده بود.) ولی
خیلی هیجان انگیز بود وقتی یکیمون اسم یه کتابی رو میگفت و اون یکی اسم نویسندشو
میگفت و بعد دو تایی با هم میگفتیم وااااای چققد قشنگه...
ریحانه و رضایی هم که نشسته بودن هی میخندیدن و در
مورد بیکاری ما دو تا صحبت می کردن. سارا هم بی خیال نمی شد، میخواست قشنگ
شیرفهمشون کنه که افراد کتابخون به هیچ وجه افراد بیکاری نیستن. آخر سرم اینقد در
مورد عوام و خواص جامعه و افراد با مطالعه و بی مطالعه صحبت کرد که بیچاره ها
پاشدن رفتن...!
****
یعنی یه جوری سریع اتفاق افتاد که خودم تا چند ساعت بعدش حالیم نبود دقیقا چه اتفاق بامزه ای افتاده! یعنی خدا یه قتایی یه کارایی میکنه آدم نمی دونه چه عکس العملی نشون بده... آخه انقد سریع؟!!
خب... فعلا من باید برم بادبادک باز خالد حسینی رو بخونم و سارا، جایی دیگر گلی ترقی رو.
جالبه نه؟